«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۰۹
درخشش آدمها رو جذب میکنه...
شاید این تخس بداخلاق تفلون را هم جذب نمود.
شاید خورد و حساسیت داشت و همه نگراني من رفع شد و زودتر
مطمین شدم ویه...
لبخند زدم و اومدم بیرون.
رفتم سمت شرکت.
توي راه وسوسه شدم داخل پاکت رو ببینم ولی پشیمون شدم.
که هست هست. به من چه
هرچي گور باباش
رفتم شرکت و ضربه ای به در زدم و رفتم داخل
دلخور پاکت رو روی میزش گذاشتم.
گفت: همون قرمزه است؟
جدي
گنگ گفتم: چی؟
کلافه گفت: لباس
گنگ تر گفتم کدوم لباس؟ نمیدونم.
نگام کرد و ابرو بالا انداخت و گفت:داخلش رو نديدي؟
نه..باید میدیدم؟
اخمش کمی باز شد و گفت نه.. ميتوني بري.
اومدم بیرون و پشت میزم نشستم.
چند دقیقه بعد اومد بیرون و پرونده هايي جلوم گذاشت
چند دقیقه بعد اومد بیرون و پرونده هايي جلوم گذاشت و گفت: محاسباتشون رو انجام بده..خانوم جاستین یادت میده.. سر تکون دادم.
با غیض گفت: ببین من عادت دارم چشم و بله رو بشنوم. از اینکه
مدام سرتو برام تكون بدي خوشم نمياد..
دندونامو به هم فشرد و گفتم ببینین ما سلام میکنیم شما سر تکون
ميدي چه احساسي بهمون دست میده..
کج نگام کرد و گفت باز داري خيلي حرف ميزني..
واااي..مدام اینو میگفت..
سمت در رفت که شري از اتاق پرونده ها اومد بیرون. بهش گفت بذار از این به بعد تلفن هاي منو رو جواب بده..یادش بده
بگه.
شري-چشم
و رفت.
پاکته هم دستش بود..
هه..احتمالا لباس دوست دختر احمقش بود..
نیومده کلفت خانوم شدیم.
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
شري په تلفن رو روی میزم گذاشت و برام توضیح داد که جواب مشتریا و شرکتها رو باید چطوری بدم و چطور محاسبات انجام
بدم..
کم کم درگیر محاسبات پروندها و تلفنها و پیغام هایی که برای
تهیونگ میذاشتن شدم.
وقتي وارد شد کامل غرق کار بودم. نگاهي بهم انداخت و رفت تو اتاقش
حسابي خسته شده بودم..
خسته دست به صورتم کشیدم.
اروم سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم تا یه کم خستگیم در
بره
تهیونگ-بلند شو برو..
سریع از جا پریدم.
از پریدن خیلی شدیدم رگ گردنم .گرفت
اصلا متوجه اومدنش نشده بودم.
سریع گردنم رو گرفتم و بلند شدم و هول گفتم به خدا فقط یه
دقیقه سرمو گذاشتم رو میز..
والااصلا متوجه اومدنش نشده بودم..
سریع گردنم رو گرفتم و بلند شدم و هول گفتم به خدا فقط یه
دقیقه سرمو گذاشتم رو میز..
جدي
بالا
سرم بود.
سري تکون داد و گفت:ساعت۸..ميتوني بري..
پووووف
سر تکون دادم.
رفت بیرون.
نفس عميقي کشيدم و کمی گردنم رو کج و راست کردم و بعد
وسایلم رو جمع کردم و رفتم سمت خونه.
هنوز فکر عملی کردن نقشه ام بودم باید مطمین میشدم که تهیونگ روبروم کیه تا از این اشفتگي راحت
شم..
اگه وی بود با همه وجود و عشقم پاش وایمیستم و بالاخره نرمش میکنم اما اگه وی نباشه.. در عرض یه روز چنان محو میشم که انگار از اول هم نبودم
سر راهم توت فرنگی و موز و گردو و وسایل كيك خریدم و رفتم
خونه.
part ۱۰۹
درخشش آدمها رو جذب میکنه...
شاید این تخس بداخلاق تفلون را هم جذب نمود.
شاید خورد و حساسیت داشت و همه نگراني من رفع شد و زودتر
مطمین شدم ویه...
لبخند زدم و اومدم بیرون.
رفتم سمت شرکت.
توي راه وسوسه شدم داخل پاکت رو ببینم ولی پشیمون شدم.
که هست هست. به من چه
هرچي گور باباش
رفتم شرکت و ضربه ای به در زدم و رفتم داخل
دلخور پاکت رو روی میزش گذاشتم.
گفت: همون قرمزه است؟
جدي
گنگ گفتم: چی؟
کلافه گفت: لباس
گنگ تر گفتم کدوم لباس؟ نمیدونم.
نگام کرد و ابرو بالا انداخت و گفت:داخلش رو نديدي؟
نه..باید میدیدم؟
اخمش کمی باز شد و گفت نه.. ميتوني بري.
اومدم بیرون و پشت میزم نشستم.
چند دقیقه بعد اومد بیرون و پرونده هايي جلوم گذاشت
چند دقیقه بعد اومد بیرون و پرونده هايي جلوم گذاشت و گفت: محاسباتشون رو انجام بده..خانوم جاستین یادت میده.. سر تکون دادم.
با غیض گفت: ببین من عادت دارم چشم و بله رو بشنوم. از اینکه
مدام سرتو برام تكون بدي خوشم نمياد..
دندونامو به هم فشرد و گفتم ببینین ما سلام میکنیم شما سر تکون
ميدي چه احساسي بهمون دست میده..
کج نگام کرد و گفت باز داري خيلي حرف ميزني..
واااي..مدام اینو میگفت..
سمت در رفت که شري از اتاق پرونده ها اومد بیرون. بهش گفت بذار از این به بعد تلفن هاي منو رو جواب بده..یادش بده
بگه.
شري-چشم
و رفت.
پاکته هم دستش بود..
هه..احتمالا لباس دوست دختر احمقش بود..
نیومده کلفت خانوم شدیم.
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
شري په تلفن رو روی میزم گذاشت و برام توضیح داد که جواب مشتریا و شرکتها رو باید چطوری بدم و چطور محاسبات انجام
بدم..
کم کم درگیر محاسبات پروندها و تلفنها و پیغام هایی که برای
تهیونگ میذاشتن شدم.
وقتي وارد شد کامل غرق کار بودم. نگاهي بهم انداخت و رفت تو اتاقش
حسابي خسته شده بودم..
خسته دست به صورتم کشیدم.
اروم سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم تا یه کم خستگیم در
بره
تهیونگ-بلند شو برو..
سریع از جا پریدم.
از پریدن خیلی شدیدم رگ گردنم .گرفت
اصلا متوجه اومدنش نشده بودم.
سریع گردنم رو گرفتم و بلند شدم و هول گفتم به خدا فقط یه
دقیقه سرمو گذاشتم رو میز..
والااصلا متوجه اومدنش نشده بودم..
سریع گردنم رو گرفتم و بلند شدم و هول گفتم به خدا فقط یه
دقیقه سرمو گذاشتم رو میز..
جدي
بالا
سرم بود.
سري تکون داد و گفت:ساعت۸..ميتوني بري..
پووووف
سر تکون دادم.
رفت بیرون.
نفس عميقي کشيدم و کمی گردنم رو کج و راست کردم و بعد
وسایلم رو جمع کردم و رفتم سمت خونه.
هنوز فکر عملی کردن نقشه ام بودم باید مطمین میشدم که تهیونگ روبروم کیه تا از این اشفتگي راحت
شم..
اگه وی بود با همه وجود و عشقم پاش وایمیستم و بالاخره نرمش میکنم اما اگه وی نباشه.. در عرض یه روز چنان محو میشم که انگار از اول هم نبودم
سر راهم توت فرنگی و موز و گردو و وسایل كيك خریدم و رفتم
خونه.
- ۱۱۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط