«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۰۸
رفت جلو..
یه مهندس سریع اومد جلو و شروع کرد به توضیح دادن يه چيزايي
و با احترام حرف زدن
منم دفترچه به دست و بي حرف دنبالشون.
جدي رو به من گفت این چیزایی که میگم رو بنویس..
تند گفتم .بفرمایین
و برگشت و با دیدن دفترچه تو دستم یه جوری نگام کرد.
انگار خوشش اومد ولي خيلي نشون نداد..
برگشت و تند تند شروع کرد به گفتن
انگار قرار بود ساختمونه خراب شه و مرکز خرید بزرگ از نقشه
کارمون تموم شد.
رفتیم سمت ماشین که :گفت برو خونه من خدمتکارم اونجاست. در رو برات باز میکنه... یه چیزي جا گذاشتم... زنگ میزنم میگم بده بهت.. كلاً نمیتونه ادم باشه..
با غیض گفتم اینکار رو پست و آژانس هم میتونه بکنه..
جدي
گفت: تو چیکاره اي پس؟ به تو دارم حقوق میدم..به پست و
اژانسم پول بدم؟
دندونامو به هم فشردم و زیرلب گفتم پولاتو ذخیره کن که ایشالله
سر قبر دوست دخترت خرجش
نشست تو ماشین و گازش رو گرفت و رفت.
حمال دوست دختر آقا هم شدیم ماا..
اه..اه..
با بغض شديدي راه افتادم..
خوب حمال ميميردي منو حداقل تا يه جايي ميرسوندي؟
اي خدا!...
چه اسيري شديم..
تقصیر خود خرمه که اومدم در دل این کار کنم
اخه این ادمه؟
فقط یه روز دیگه..
یه روز دیگه همه چیز مشخص میشد و تکلیفم روشن میشد..
پوووف..
نفسم رو فوت کردم و تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه. رفتم طبقه ۲۳ و زنگ واحدش رو زدم
یه زن میانسال حدود ٤٠ يا ٥٠ ساله در رو باز کرد
مهربون :گفتم:سلام خانوم..من..
سریع گفت: اقاي هریسون گفتن..وایستا الان میارم..
و رفت تو.
به داخل سرك كشيدم...
عه..بسته شکلات توت فرنگي که براش خریده بودم بدون اینکه باز
بشه، دست نخورده رو اپن بود.
تخس بداخلاق...
پس دور ننداخته بودش..دروغ
گفته
بود.
لبخند شادي رو لبم نقش بست..
دست به کمر زدم.
خدمتکاره اومد جلوي در و :گفت:شما همکار مهندسین؟
لبخند زدم و گفتم بله.. تقريبا.
مهربون گفت: خيلي جوونين..
خندیدم و گفتم تا جوونی باید یه کاری بکنی دیگه... با لبخند گفت: از برق مهربوني توي چشمات خوشم میاد..امیدوارم خوشبخت بشي..قبلا چند تا همکار دیگه شو ديدم ولي تو يه سر و
گردن ازشون بالاتری از نظر شخصیت و ...مهربوني
با محبت :گفتم خیلی ممنونم.منم امیدوارم شما زندگیتون پر از شادي و سلامتي باشه...
با لبخند به پاکت مقوايي رو داد دستم و گفت:اینه دخترم.. از دستش گرفتم و گفتم: مرسي..
مثل اینکه کار خودشم تموم شده بود و داشت میرفت. لحظه آخر از لاي در نگاهي به بسته شکلاتم انداختم و انگشتام رو تكوني دادم تا بسته شکلات یه خرده درخشان تر و براق تر از حالت
عادي به نظر برسن..
part ۱۰۸
رفت جلو..
یه مهندس سریع اومد جلو و شروع کرد به توضیح دادن يه چيزايي
و با احترام حرف زدن
منم دفترچه به دست و بي حرف دنبالشون.
جدي رو به من گفت این چیزایی که میگم رو بنویس..
تند گفتم .بفرمایین
و برگشت و با دیدن دفترچه تو دستم یه جوری نگام کرد.
انگار خوشش اومد ولي خيلي نشون نداد..
برگشت و تند تند شروع کرد به گفتن
انگار قرار بود ساختمونه خراب شه و مرکز خرید بزرگ از نقشه
کارمون تموم شد.
رفتیم سمت ماشین که :گفت برو خونه من خدمتکارم اونجاست. در رو برات باز میکنه... یه چیزي جا گذاشتم... زنگ میزنم میگم بده بهت.. كلاً نمیتونه ادم باشه..
با غیض گفتم اینکار رو پست و آژانس هم میتونه بکنه..
جدي
گفت: تو چیکاره اي پس؟ به تو دارم حقوق میدم..به پست و
اژانسم پول بدم؟
دندونامو به هم فشردم و زیرلب گفتم پولاتو ذخیره کن که ایشالله
سر قبر دوست دخترت خرجش
نشست تو ماشین و گازش رو گرفت و رفت.
حمال دوست دختر آقا هم شدیم ماا..
اه..اه..
با بغض شديدي راه افتادم..
خوب حمال ميميردي منو حداقل تا يه جايي ميرسوندي؟
اي خدا!...
چه اسيري شديم..
تقصیر خود خرمه که اومدم در دل این کار کنم
اخه این ادمه؟
فقط یه روز دیگه..
یه روز دیگه همه چیز مشخص میشد و تکلیفم روشن میشد..
پوووف..
نفسم رو فوت کردم و تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه. رفتم طبقه ۲۳ و زنگ واحدش رو زدم
یه زن میانسال حدود ٤٠ يا ٥٠ ساله در رو باز کرد
مهربون :گفتم:سلام خانوم..من..
سریع گفت: اقاي هریسون گفتن..وایستا الان میارم..
و رفت تو.
به داخل سرك كشيدم...
عه..بسته شکلات توت فرنگي که براش خریده بودم بدون اینکه باز
بشه، دست نخورده رو اپن بود.
تخس بداخلاق...
پس دور ننداخته بودش..دروغ
گفته
بود.
لبخند شادي رو لبم نقش بست..
دست به کمر زدم.
خدمتکاره اومد جلوي در و :گفت:شما همکار مهندسین؟
لبخند زدم و گفتم بله.. تقريبا.
مهربون گفت: خيلي جوونين..
خندیدم و گفتم تا جوونی باید یه کاری بکنی دیگه... با لبخند گفت: از برق مهربوني توي چشمات خوشم میاد..امیدوارم خوشبخت بشي..قبلا چند تا همکار دیگه شو ديدم ولي تو يه سر و
گردن ازشون بالاتری از نظر شخصیت و ...مهربوني
با محبت :گفتم خیلی ممنونم.منم امیدوارم شما زندگیتون پر از شادي و سلامتي باشه...
با لبخند به پاکت مقوايي رو داد دستم و گفت:اینه دخترم.. از دستش گرفتم و گفتم: مرسي..
مثل اینکه کار خودشم تموم شده بود و داشت میرفت. لحظه آخر از لاي در نگاهي به بسته شکلاتم انداختم و انگشتام رو تكوني دادم تا بسته شکلات یه خرده درخشان تر و براق تر از حالت
عادي به نظر برسن..
- ۱۷۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط