«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۰۷
شري سریع گفت:چشم..
و رفت تو اتاق کناری
تلفن رو میز شري زنگ خورد.
همونجور بي حركت وایستادم.
دنیل نگاهي بهم انداخت و با غیض :گفت میخواي من جواب بدم؟
سریع گفتم نه...نه.. من جواب میدم...
و رفتم سمت تلفن و جواب دادم: بله
یه زن جوان سلام خانوم
-سلام بفرمایین..
زن-شرکت مهندسي دايانا؟
بله بفرمایین..
زن اقاي هریسون تشریف دارن؟ بله چند لحظه..
و تلفن رو سمت تهیونگ گرفتم. با سر پرسید کیه؟
شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم
دندوناشو به هم فشرد و تلفن رو از دستم کشید و گفت: شاهکار.
و جواب داد: بله..
انگار کسي چيزي نگفت که باز گفت:الو..
براي اولين بار در تمام این مدتها کمي صورتش از هم باز شد و
گفت: سلام عزیزم.
ابروهامو بالا انداختم.
عزیزم؟
چيزي تو وجودم فرو ریخت
باید دوست دخترش باشه..
خدایا... دوست دختر داشت.
شایدم نامزد
اشک تو چشمم جمع شد..
ی درد نگاه ازش کندم...اشك تو چشمم جمع پردرد نگاه ازش کندم
شد..
ولي فك نميكردم به کسی بگه عزیزم.. اما داشت میگفت..
تهیونگ خونه است. هفته بعد میدمش بهت تهیونگ لج نکن دیگه.. من الان سر کارم... کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت:خیله خوب..
تهیونگ باشه میارم
تهیونگ-برو عزيزكم.. خيلي مراقب خودت باش.. تهیونگ-منم همین طور..خداحافظ...
قلبم فشرده شد..
منم همین طور جواب دوستت دارمه؟
عزیزکم؟
تلفن رو گذاشت
شري
اومد و پرونده رو داد دستش.
سمت در رفت و در حالیکه پرونده رو باز میکرد گفت بیا
سریع و غمگین دنبالش راه افتادم.
سوار ماشین شد.
بي حرف کنارش نشستم.
با اخم راه افتاد
به پنجره کنارم نگاه کردم و با تمام وجود سعی کردم از بارش اشك
سمجم جلوگيري کنم...
حدود نیم ساعت بعد جلو ساختمون نیمه کارهای وایستاد و پیاده
شد.
منم پیاده شدم.
رفت جلو..
part ۱۰۷
شري سریع گفت:چشم..
و رفت تو اتاق کناری
تلفن رو میز شري زنگ خورد.
همونجور بي حركت وایستادم.
دنیل نگاهي بهم انداخت و با غیض :گفت میخواي من جواب بدم؟
سریع گفتم نه...نه.. من جواب میدم...
و رفتم سمت تلفن و جواب دادم: بله
یه زن جوان سلام خانوم
-سلام بفرمایین..
زن-شرکت مهندسي دايانا؟
بله بفرمایین..
زن اقاي هریسون تشریف دارن؟ بله چند لحظه..
و تلفن رو سمت تهیونگ گرفتم. با سر پرسید کیه؟
شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم
دندوناشو به هم فشرد و تلفن رو از دستم کشید و گفت: شاهکار.
و جواب داد: بله..
انگار کسي چيزي نگفت که باز گفت:الو..
براي اولين بار در تمام این مدتها کمي صورتش از هم باز شد و
گفت: سلام عزیزم.
ابروهامو بالا انداختم.
عزیزم؟
چيزي تو وجودم فرو ریخت
باید دوست دخترش باشه..
خدایا... دوست دختر داشت.
شایدم نامزد
اشک تو چشمم جمع شد..
ی درد نگاه ازش کندم...اشك تو چشمم جمع پردرد نگاه ازش کندم
شد..
ولي فك نميكردم به کسی بگه عزیزم.. اما داشت میگفت..
تهیونگ خونه است. هفته بعد میدمش بهت تهیونگ لج نکن دیگه.. من الان سر کارم... کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت:خیله خوب..
تهیونگ باشه میارم
تهیونگ-برو عزيزكم.. خيلي مراقب خودت باش.. تهیونگ-منم همین طور..خداحافظ...
قلبم فشرده شد..
منم همین طور جواب دوستت دارمه؟
عزیزکم؟
تلفن رو گذاشت
شري
اومد و پرونده رو داد دستش.
سمت در رفت و در حالیکه پرونده رو باز میکرد گفت بیا
سریع و غمگین دنبالش راه افتادم.
سوار ماشین شد.
بي حرف کنارش نشستم.
با اخم راه افتاد
به پنجره کنارم نگاه کردم و با تمام وجود سعی کردم از بارش اشك
سمجم جلوگيري کنم...
حدود نیم ساعت بعد جلو ساختمون نیمه کارهای وایستاد و پیاده
شد.
منم پیاده شدم.
رفت جلو..
- ۱۹۹
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط