the pain of love
ا/ت:داشتم میرفتم پایین که تهجین رو دیدم،که از اتاق روبه روییم دراومد تا منو دید به سمتم اومد و سلام کرد:
تهجین:سلام،صبحت بخیر کوچولو*خنده*
ا/ت:صبح توام بخیر،ولی من کوچولو نیستم*کیوت*
تهجین:بهرحال از من که کوچیکتری
ا/ت:باشه باشه تسلیمم*خنده*
همینجوری که سرگرم صحبت با تهجین بودم تهیونگ و یه زنه از اتاق بغلی بیرون اومدن.با دیدن تهیونگ لبخندم ماسیده شدو سرمو انداختم پایین بعد حرفایی که تو ماشین بهم زد روم نمیشد تو چشاش زل بزنم و یا نگاش کنم.فکر کردم که حداقل یه سلام بهم میکنن ولی انگار نه انگار که اصلا وجود داشته باشم رفتن پایین همینجوری غرق تفکراتم بودم که تهجین گفت:
تهجین:بهتره بریم پایین*اروم و لبخند کمرنگ*
ا/ت:هوم،بریم.
ویو سر میز صبحانه:
همه خانواده دور هم جمع شده بودن ولی اینبار عضو جدیدی وارد خانوادشون شده بود،بعضی ها از اومدن ا/ت خوشحال،بعضی ها ناراحت و بعضی ها هم احساس تنفر زیادی نسبت به اون داشتن.همینجوری که همه افراد سرگرم غذا خوردن بودند تهیونگ چشمش به دختری که تازه به خانوادشون اضافه شده بود خورد یا بهتره بگم همسر جدیدش چند لحظه ای به صورت بینقصش که نور خورشید ازون بالا بهش میتابید خورد با خودش گفت:
تهیونگ:دختر خیلی خوشگل و معصومیه،وای نه تهیونگ تو چی داری میگی به خودت بیا اونم مثه همه دختراس دیگه تو نارا رو داری ولش کن همینجوری داشت با خودش کلنجار میرفت کی میدونست که یه روزی شاید تهیونگ هم عاشق ا/ت میشد ؟!!
نگاهش رو از دخترک ورداشت و دوباره مشغول خوردم صبحانه اش شد.که مادرش سکوت رو شکست و گفت:
م/ته:ا/ت دخترم 3روژ ریگه عروسیه امروز میتونید با تهیونگ برید و خریداتونو انجام بدید*لبخند*
تهیونگ:اون میتونه خودش بره من میخام با نارا برم.
نارا:تهیونگ نه نمیخاد تو با ا/ت برو اون گناه داره*خنده الکی*
ا/ت:………*سکوت*
همینجوری که همه داشتن برای خودشون بحث میکردن یهو تهجین با صدای بلندی گفت:
تهجین:اصلا خودم ا/ت رو میبرم،ا/ت اماده شو پایین منتظرتم(دانلود همچنین جنتلمنی😔😭😂)
ا/ت:اما……
تهجین:اما نداره،داداش که اجازه میده اگه خودت نمیخای….
ا/ت:نه منظورم این نبود منظورم این بود خودم با داداشم میرم نمیخام شمارو به زحمت بندازم.*لبخند فیک*
تهجین:باشه،اگه اونجوری راحتی که اوکیه*لبخند*
ا/ت:اهوم بهتره من برم با داداشم هماهنگ کنم و اماده شم.و سریع میره تواتاقش.
تا رسیدم به اتاقم بغضم ترکید اشکام سرازیر شد بدترین عادتی که از بچگی داشتم این بود که نمیتونستم جلوی ریختن اسکای لعنتیم رو بگیرم،نمیدونم چرا ولی احساس میکردم بخاطر این گریه میکردم که تهیونگ باهام اونجوری برخورد کرد،شاید بگین که اون باهام بده ولی شاید اخمقانه باشه که بگم روز اولی که اومده بودن برای خاستگاری دلمو بهش باختم میدونم عشقم یطرفست و اون هیچوقت دوستم نداره و نخواهد داشت من یه ادم اضافیم که گند زدم تو زندگیه همه………
(ادامه دارد)
حمایت یادتون نره پرنسسا✨💖🐣
تهجین:سلام،صبحت بخیر کوچولو*خنده*
ا/ت:صبح توام بخیر،ولی من کوچولو نیستم*کیوت*
تهجین:بهرحال از من که کوچیکتری
ا/ت:باشه باشه تسلیمم*خنده*
همینجوری که سرگرم صحبت با تهجین بودم تهیونگ و یه زنه از اتاق بغلی بیرون اومدن.با دیدن تهیونگ لبخندم ماسیده شدو سرمو انداختم پایین بعد حرفایی که تو ماشین بهم زد روم نمیشد تو چشاش زل بزنم و یا نگاش کنم.فکر کردم که حداقل یه سلام بهم میکنن ولی انگار نه انگار که اصلا وجود داشته باشم رفتن پایین همینجوری غرق تفکراتم بودم که تهجین گفت:
تهجین:بهتره بریم پایین*اروم و لبخند کمرنگ*
ا/ت:هوم،بریم.
ویو سر میز صبحانه:
همه خانواده دور هم جمع شده بودن ولی اینبار عضو جدیدی وارد خانوادشون شده بود،بعضی ها از اومدن ا/ت خوشحال،بعضی ها ناراحت و بعضی ها هم احساس تنفر زیادی نسبت به اون داشتن.همینجوری که همه افراد سرگرم غذا خوردن بودند تهیونگ چشمش به دختری که تازه به خانوادشون اضافه شده بود خورد یا بهتره بگم همسر جدیدش چند لحظه ای به صورت بینقصش که نور خورشید ازون بالا بهش میتابید خورد با خودش گفت:
تهیونگ:دختر خیلی خوشگل و معصومیه،وای نه تهیونگ تو چی داری میگی به خودت بیا اونم مثه همه دختراس دیگه تو نارا رو داری ولش کن همینجوری داشت با خودش کلنجار میرفت کی میدونست که یه روزی شاید تهیونگ هم عاشق ا/ت میشد ؟!!
نگاهش رو از دخترک ورداشت و دوباره مشغول خوردم صبحانه اش شد.که مادرش سکوت رو شکست و گفت:
م/ته:ا/ت دخترم 3روژ ریگه عروسیه امروز میتونید با تهیونگ برید و خریداتونو انجام بدید*لبخند*
تهیونگ:اون میتونه خودش بره من میخام با نارا برم.
نارا:تهیونگ نه نمیخاد تو با ا/ت برو اون گناه داره*خنده الکی*
ا/ت:………*سکوت*
همینجوری که همه داشتن برای خودشون بحث میکردن یهو تهجین با صدای بلندی گفت:
تهجین:اصلا خودم ا/ت رو میبرم،ا/ت اماده شو پایین منتظرتم(دانلود همچنین جنتلمنی😔😭😂)
ا/ت:اما……
تهجین:اما نداره،داداش که اجازه میده اگه خودت نمیخای….
ا/ت:نه منظورم این نبود منظورم این بود خودم با داداشم میرم نمیخام شمارو به زحمت بندازم.*لبخند فیک*
تهجین:باشه،اگه اونجوری راحتی که اوکیه*لبخند*
ا/ت:اهوم بهتره من برم با داداشم هماهنگ کنم و اماده شم.و سریع میره تواتاقش.
تا رسیدم به اتاقم بغضم ترکید اشکام سرازیر شد بدترین عادتی که از بچگی داشتم این بود که نمیتونستم جلوی ریختن اسکای لعنتیم رو بگیرم،نمیدونم چرا ولی احساس میکردم بخاطر این گریه میکردم که تهیونگ باهام اونجوری برخورد کرد،شاید بگین که اون باهام بده ولی شاید اخمقانه باشه که بگم روز اولی که اومده بودن برای خاستگاری دلمو بهش باختم میدونم عشقم یطرفست و اون هیچوقت دوستم نداره و نخواهد داشت من یه ادم اضافیم که گند زدم تو زندگیه همه………
(ادامه دارد)
حمایت یادتون نره پرنسسا✨💖🐣
- ۳.۶k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط