فیک یونمین p
فیک یونمین (p7)
از کجا به کجا...؟
آهنگی که شاید روزی، بتونه پیامش رو به دنیا برسونه. و یونگی... یونگی هم حس میکرد که داره از این همراهی لذت میبره. انگار که اون دیوار تنهایی، واقعا داشت جاش رو به یه منظرهی قشنگ میداد.
چند هفته بعد، هوا بهاری شده بود و نسیم خنکی بین درختهای تازه شکوفه داده میپیچید. رابطهی یونگی و جیمین حالا مثل دو تا رودخونه شده بود که مسیرشون رو به هم پیدا کرده بودن و با هم جریان داشتن. دیگه خبری از اون تردیدها و فاصلههای اولیهی بینشون نبود. جیمین حالا با اطمینان بیشتری ایدههای موسیقاییش رو با یونگی در میون میذاشت و یونگی هم با حوصله و دقت بیشتری بهشون گوش میداد.
یه روز صبح، یونگی با یه پیام غیرمنتظره از طرف سارا روبرو شد. سارا، دوست قدیمی یونگی، براش نوشته بود که قراره با چند تا از دوستای دیگه، یه سر به استودیو بزنن. یونگی اول یه کم دلش شور افتاد. اون دوستا، خیلی پر سر و صدا و پرانرژی بودن و همیشه استودیو رو بهم میریختن. ولی بعد یاد حرفها و "شرط" خودش با جیمین افتاد. "دو تا صدا، بهتر از یه دونه صداست." شاید این هم یه فرصتی بود برای جیمین که با یه جمع پرانرژی و یه فضای شلوغتر آشنا بشه.
وقتی مهمونا رسیدن، استودیو پر شد از خنده و حرفهای بلند. سارا با دیدن جیمین، با همون لحن صمیمی و شوخ همیشگیش گفت: "به به! خودِ هنرمندِ کوچولوی ما! چطوری جیمین جان؟" و یه ماچ آبدار رو گونهی جیمین کاشت. جیمین اول یه کم سرخ شد، ولی بعد با دیدن اشتیاق سارا و بقیهی دوستا، لبخندی زد و شروع کرد به گپ زدن باهاشون.
اونها کلی خاطره تعریف کردن، از روزهای دبیرستان گرفته تا ماجراهای بعد از اون. جیمین هم کم کم با بقیهی دوستا گرم گرفت و حتی یه آهنگ کوتاه و شاد رو با پیانو براشون نواخت که حسابی تشویقش کردن. یونگی از دور، به این صحنه نگاه میکرد. به جیمین که حالا با اعتماد به نفس بین دوستاش میخندید و حرف میزد. به خودش که دیگه اون حسِ ناخوشایندِ "غریبه بودن" رو نداشت. انگار که خودش هم جزئی از این جمع شده بود.
بعد از رفتن مهمونا، استودیو دوباره ساکت شد. ولی این بار، سکوتش با دفعههای قبل فرق داشت. دیگه اون سکوتِ سرد و خالی نبود. یه جورایی، پر بود از خاطرهی خندهها و حرفهای اون روز. انگار که دیوارِ تنهاییِ یونگی، دیگه نه تنها ترک برداشته بود، بلکه داشت کم کم جاش رو به یه حسِ دیگه میداد. یه حسِ حضور.
جیمین رفت پشت پیانو نشست. انگشتهاش رو روی کلاویهها گذاشت و آروم شروع کرد به نواختن. این بار، قطعهای که مینواخت، یه آهنگ شاد و پر از ریتم بود. انگار که تمام اون انرژی و هیجانِ مهمونا، تبدیل شده بود به یه موسیقی پر جنب و جوش.
"حس کردم..." جیمین نفس عمیقی کشید و گفت، "حس کردم... دنیا فقط این چهاردیواری و پیانو نیست. یه دنیای بزرگتر هم هست که پر از صدا و رنگه."
یونگی با لبخند بهش نگاه کرد. بعد رفت سمت پیانو و نشست کنار جیمین. انگشتهاش رو روی کلاویههای همون آهنگ گذاشت. "میدونی جیمین، اون آهنگِ 'اولین بارون' تو رو یادته؟"
جیمین سرشو تکون داد.
یونگی شروع کرد به نواختن. اما این بار، ملودی کمی فرق داشت. انگار که یونگی، اون حسِ باران رو با یه حسِ دیگه ترکیب کرده بود. یه حسِ آرامش، یه حسِ امید. "فکر کنم... یه چیزایی به ذهنم رسید." یونگی گفت و به جیمین نگاه کرد. "وقتی داشتی این آهنگ شاد رو مینواختی، یه جوری شد که... انگار که خودِ آهنگِ 'اولین بارون' هم داره عوض میشه. انگار که داره یه چیز جدید رو تجربه میکنه."
جیمین با تعجب به یونگی نگاه کرد. "واقعا؟"
"آره." یونگی گفت و دوباره شروع کرد به نواختن. "بیا با هم این رو کامل کنیم. بیا ببینیم این 'اولین بارون' وقتی با این همه انرژی و شادی قاطی میشه، چه شکلی میشه."
و اون روز، زیر نور غروب خورشید که از پنجرهی استودیو به داخل میتابید، یونگی و جیمین با هم شروع به خلق یه ملودی جدید کردن. ملودی که از دلِ شلوغیِ روز، از خاطرهی خندهها، و از حسِ بارانِ گذشته، متولد شده بود. انگار که هر دو، داشتن یاد میگرفتن چطور از دلِ تنهاییِ خودشون، یه صدای مشترک و زیبا بسازن.
خوشگلا نظرتون مهمه 🥲🥲
از کجا به کجا...؟
آهنگی که شاید روزی، بتونه پیامش رو به دنیا برسونه. و یونگی... یونگی هم حس میکرد که داره از این همراهی لذت میبره. انگار که اون دیوار تنهایی، واقعا داشت جاش رو به یه منظرهی قشنگ میداد.
چند هفته بعد، هوا بهاری شده بود و نسیم خنکی بین درختهای تازه شکوفه داده میپیچید. رابطهی یونگی و جیمین حالا مثل دو تا رودخونه شده بود که مسیرشون رو به هم پیدا کرده بودن و با هم جریان داشتن. دیگه خبری از اون تردیدها و فاصلههای اولیهی بینشون نبود. جیمین حالا با اطمینان بیشتری ایدههای موسیقاییش رو با یونگی در میون میذاشت و یونگی هم با حوصله و دقت بیشتری بهشون گوش میداد.
یه روز صبح، یونگی با یه پیام غیرمنتظره از طرف سارا روبرو شد. سارا، دوست قدیمی یونگی، براش نوشته بود که قراره با چند تا از دوستای دیگه، یه سر به استودیو بزنن. یونگی اول یه کم دلش شور افتاد. اون دوستا، خیلی پر سر و صدا و پرانرژی بودن و همیشه استودیو رو بهم میریختن. ولی بعد یاد حرفها و "شرط" خودش با جیمین افتاد. "دو تا صدا، بهتر از یه دونه صداست." شاید این هم یه فرصتی بود برای جیمین که با یه جمع پرانرژی و یه فضای شلوغتر آشنا بشه.
وقتی مهمونا رسیدن، استودیو پر شد از خنده و حرفهای بلند. سارا با دیدن جیمین، با همون لحن صمیمی و شوخ همیشگیش گفت: "به به! خودِ هنرمندِ کوچولوی ما! چطوری جیمین جان؟" و یه ماچ آبدار رو گونهی جیمین کاشت. جیمین اول یه کم سرخ شد، ولی بعد با دیدن اشتیاق سارا و بقیهی دوستا، لبخندی زد و شروع کرد به گپ زدن باهاشون.
اونها کلی خاطره تعریف کردن، از روزهای دبیرستان گرفته تا ماجراهای بعد از اون. جیمین هم کم کم با بقیهی دوستا گرم گرفت و حتی یه آهنگ کوتاه و شاد رو با پیانو براشون نواخت که حسابی تشویقش کردن. یونگی از دور، به این صحنه نگاه میکرد. به جیمین که حالا با اعتماد به نفس بین دوستاش میخندید و حرف میزد. به خودش که دیگه اون حسِ ناخوشایندِ "غریبه بودن" رو نداشت. انگار که خودش هم جزئی از این جمع شده بود.
بعد از رفتن مهمونا، استودیو دوباره ساکت شد. ولی این بار، سکوتش با دفعههای قبل فرق داشت. دیگه اون سکوتِ سرد و خالی نبود. یه جورایی، پر بود از خاطرهی خندهها و حرفهای اون روز. انگار که دیوارِ تنهاییِ یونگی، دیگه نه تنها ترک برداشته بود، بلکه داشت کم کم جاش رو به یه حسِ دیگه میداد. یه حسِ حضور.
جیمین رفت پشت پیانو نشست. انگشتهاش رو روی کلاویهها گذاشت و آروم شروع کرد به نواختن. این بار، قطعهای که مینواخت، یه آهنگ شاد و پر از ریتم بود. انگار که تمام اون انرژی و هیجانِ مهمونا، تبدیل شده بود به یه موسیقی پر جنب و جوش.
"حس کردم..." جیمین نفس عمیقی کشید و گفت، "حس کردم... دنیا فقط این چهاردیواری و پیانو نیست. یه دنیای بزرگتر هم هست که پر از صدا و رنگه."
یونگی با لبخند بهش نگاه کرد. بعد رفت سمت پیانو و نشست کنار جیمین. انگشتهاش رو روی کلاویههای همون آهنگ گذاشت. "میدونی جیمین، اون آهنگِ 'اولین بارون' تو رو یادته؟"
جیمین سرشو تکون داد.
یونگی شروع کرد به نواختن. اما این بار، ملودی کمی فرق داشت. انگار که یونگی، اون حسِ باران رو با یه حسِ دیگه ترکیب کرده بود. یه حسِ آرامش، یه حسِ امید. "فکر کنم... یه چیزایی به ذهنم رسید." یونگی گفت و به جیمین نگاه کرد. "وقتی داشتی این آهنگ شاد رو مینواختی، یه جوری شد که... انگار که خودِ آهنگِ 'اولین بارون' هم داره عوض میشه. انگار که داره یه چیز جدید رو تجربه میکنه."
جیمین با تعجب به یونگی نگاه کرد. "واقعا؟"
"آره." یونگی گفت و دوباره شروع کرد به نواختن. "بیا با هم این رو کامل کنیم. بیا ببینیم این 'اولین بارون' وقتی با این همه انرژی و شادی قاطی میشه، چه شکلی میشه."
و اون روز، زیر نور غروب خورشید که از پنجرهی استودیو به داخل میتابید، یونگی و جیمین با هم شروع به خلق یه ملودی جدید کردن. ملودی که از دلِ شلوغیِ روز، از خاطرهی خندهها، و از حسِ بارانِ گذشته، متولد شده بود. انگار که هر دو، داشتن یاد میگرفتن چطور از دلِ تنهاییِ خودشون، یه صدای مشترک و زیبا بسازن.
خوشگلا نظرتون مهمه 🥲🥲
- ۷۱۵
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط