Start Again (21)
Start Again (21)
چند روز بعد...
اون حس بدی که یونا داشت، نهتنها از بین نرفته بود...
بلکه هر روز بیشتر میشد.
هرچی بیشتر به رفتار سلین نگاه میکرد، بیشتر احساس میکرد یه چیزی سر جاش نیست.
اما هنوز هیچ مدرکی نداشت.
فقط یه حس عجیب که دست از سرش برنمیداشت.
---
زنگ تفریح...
جیمین برای خریدن نوشیدنی از کلاس بیرون رفته بود.
سلین روی صندلیش نشسته بود و با گوشی ور میرفت.
همه مشغول حرف زدن بودن.
تا اینکه صفحه گوشی سلین روشن شد.
فقط چند ثانیه.
خیلی کوتاه.
اما همون چند ثانیه کافی بود.
یونا که اتفاقی اون سمت کلاس ایستاده بود، اسم مخاطب رو دید.
❤️ Minho
ابروهاش رفت بالا.
"مینهو؟"
تو ذهنش هزار تا احتمال اومد.
دوستپسر سابق؟
فامیل؟
دوست دوران کودکی؟
نمیدونست.
برای همین چیزی نگفت.
ولی اون اسم توی ذهنش موند.
---
همون روز بعد از مدرسه...
جیمین به خاطر تمرین فوتبال باید بیشتر میموند.
اما سلین زودتر از همه مدرسه رو ترک کرد.
یونا که داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد، متوجهش شد.
سلین قبل از رد شدن از در مدرسه چند بار اطرافش رو نگاه کرد.
یه بار به چپ.
یه بار به راست.
انگار دنبال کسی میگشت.
یا مطمئن میشد کسی حواسش بهش نیست.
بعد یه ماشین کنار خیابون نگه داشت.
سلین سریع سوار شد.
و ماشین راه افتاد.
یونا فقط از دور نگاه کرد.
دوباره همون حس لعنتی برگشت سراغش.
---
فردای اون روز...
سلین با یه لبخند بزرگ وارد کلاس شد.
رفت و روی صندلی کناری جیمین نشست.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
جیمین کیفش رو روی میز گذاشت.
ـ راستی دیروز کجا بودی؟ چند بار بهت زنگ زدم.
ـ اوه... گوشیم سایلنت بود.
ـ آها، فهمیدم.
ـ ببخشید.
ـ اشکال نداره.
مکالمه کاملاً عادی به نظر میرسید.
اما یونا یه چیز رو دید.
سلین حتی یه لحظه هم توی چشمهای جیمین نگاه نکرد.
انگار نمیخواست نگاهش با اون تلاقی پیدا کنه.
---
زنگ ناهار...
سلین از جاش بلند شد.
ـ من یه کاری دارم، زود برمیگردم.
ـ باز؟!
اینو یکی از بچهها با خنده گفت.
سلین شونه بالا انداخت.
ـ آره دیگه، گرفتارم.
بعد کیفش رو برداشت و رفت.
وقتی از کلاس خارج شد، یکی از دوستهای جیمین گفت:
ـ فقط منم که فکر میکنم این روزا عجیب شده؟
ـ نه، منم همین حسو دارم.
جیمین خندید.
ـ شماها زیادی فیلم میبینید.
ـ یعنی چی؟
ـ احتمالاً یه کار خانوادگی داره.
ـ شاید.
جیمین بیخیال شونه بالا انداخت و مشغول غذا خوردن شد.
اما یونا ساکت موند.
خیلی ساکت.
چون برخلاف جیمین...
اون دیگه مطمئن بود یه چیزی داره پنهون میشه.
فقط نمیدونست چی.
و ته دلش دعا میکرد که حدسش اشتباه باشه...
ادامه دارد...
چند روز بعد...
اون حس بدی که یونا داشت، نهتنها از بین نرفته بود...
بلکه هر روز بیشتر میشد.
هرچی بیشتر به رفتار سلین نگاه میکرد، بیشتر احساس میکرد یه چیزی سر جاش نیست.
اما هنوز هیچ مدرکی نداشت.
فقط یه حس عجیب که دست از سرش برنمیداشت.
---
زنگ تفریح...
جیمین برای خریدن نوشیدنی از کلاس بیرون رفته بود.
سلین روی صندلیش نشسته بود و با گوشی ور میرفت.
همه مشغول حرف زدن بودن.
تا اینکه صفحه گوشی سلین روشن شد.
فقط چند ثانیه.
خیلی کوتاه.
اما همون چند ثانیه کافی بود.
یونا که اتفاقی اون سمت کلاس ایستاده بود، اسم مخاطب رو دید.
❤️ Minho
ابروهاش رفت بالا.
"مینهو؟"
تو ذهنش هزار تا احتمال اومد.
دوستپسر سابق؟
فامیل؟
دوست دوران کودکی؟
نمیدونست.
برای همین چیزی نگفت.
ولی اون اسم توی ذهنش موند.
---
همون روز بعد از مدرسه...
جیمین به خاطر تمرین فوتبال باید بیشتر میموند.
اما سلین زودتر از همه مدرسه رو ترک کرد.
یونا که داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد، متوجهش شد.
سلین قبل از رد شدن از در مدرسه چند بار اطرافش رو نگاه کرد.
یه بار به چپ.
یه بار به راست.
انگار دنبال کسی میگشت.
یا مطمئن میشد کسی حواسش بهش نیست.
بعد یه ماشین کنار خیابون نگه داشت.
سلین سریع سوار شد.
و ماشین راه افتاد.
یونا فقط از دور نگاه کرد.
دوباره همون حس لعنتی برگشت سراغش.
---
فردای اون روز...
سلین با یه لبخند بزرگ وارد کلاس شد.
رفت و روی صندلی کناری جیمین نشست.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
جیمین کیفش رو روی میز گذاشت.
ـ راستی دیروز کجا بودی؟ چند بار بهت زنگ زدم.
ـ اوه... گوشیم سایلنت بود.
ـ آها، فهمیدم.
ـ ببخشید.
ـ اشکال نداره.
مکالمه کاملاً عادی به نظر میرسید.
اما یونا یه چیز رو دید.
سلین حتی یه لحظه هم توی چشمهای جیمین نگاه نکرد.
انگار نمیخواست نگاهش با اون تلاقی پیدا کنه.
---
زنگ ناهار...
سلین از جاش بلند شد.
ـ من یه کاری دارم، زود برمیگردم.
ـ باز؟!
اینو یکی از بچهها با خنده گفت.
سلین شونه بالا انداخت.
ـ آره دیگه، گرفتارم.
بعد کیفش رو برداشت و رفت.
وقتی از کلاس خارج شد، یکی از دوستهای جیمین گفت:
ـ فقط منم که فکر میکنم این روزا عجیب شده؟
ـ نه، منم همین حسو دارم.
جیمین خندید.
ـ شماها زیادی فیلم میبینید.
ـ یعنی چی؟
ـ احتمالاً یه کار خانوادگی داره.
ـ شاید.
جیمین بیخیال شونه بالا انداخت و مشغول غذا خوردن شد.
اما یونا ساکت موند.
خیلی ساکت.
چون برخلاف جیمین...
اون دیگه مطمئن بود یه چیزی داره پنهون میشه.
فقط نمیدونست چی.
و ته دلش دعا میکرد که حدسش اشتباه باشه...
ادامه دارد...
- ۹۶۵
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط