{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقی دوباره

عشقی دوباره
p⁹

کوک چشمانش رو باز کرد و لبخند زد. دستش رو دراز کرد و منو کشید سمت خودش:

+صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟

_آره. با تو همیشه خوب می‌خوابم.

دوباره بوسیدمش. یه بوسه کوتاه صبحگاهی.

بعدش بلند شدم که برم یه لیوان آب بیارم. گوشیم رو برداشتم که نگاه کنم ساعت چند شده.

چشمانم گرد شد.

۱۴ تماس بی‌پاسخ از جوون. ۲۱ پیام.

دل تو دلم نبود. پیام‌ها رو باز کردم:

از جوون:
÷ا.ت کجایی؟
÷خوابی پیشش موندی؟
÷خبر بده حداقل!
÷ا.ت نگرانم نکن!
÷زنده‌ای؟
÷جواب بده دیگه!
÷من دارم دیوونه میشم!
÷فردا صبح زود بیا خونه!

و آخرین پیام:
÷من از دستت خیلی عصبانی‌ام ولی بیشتر نگرانم. لطفاً وقتی بیدار شدی بهم خبر بده.

نگاه کردم به کوک. داشت منو نگاه می‌کرد.

_جوون... کلی زنگ زده. باید برم خونه.

+الان؟ صبح زود؟

_آره. عصبانیه. باید برم باهاش حرف بزنم.

کوک نشست. نگاه ناراحتی داشت. ولی چیزی نگفت.

+باشه. برو. ولی بعداً بهم خبر بده.

_قول می‌دم.

کوک اومد دم در. منو بغل کرد و پیشونیم رو بوسید.

+مراقب خودت باش.

_تو هم. بعداً می‌بینمت.

و رفتم.

"ویو ا.ت"

در خونه رو باز کردم. جوون نشسته بود روی مبل. دست به سینه. صورتش قرمز بود. هانول و لیدا هم کنارش نشسته بودن و سکوت کرده بودن.

یه نگاه ترسناک بهم انداخت.

_ص...صبح بخیر.

÷صبح بخیر؟! صبح بخیر؟

صداش بلند شد. بلندتر از چیزی که می‌خواستم.

÷کجا بودی؟!

_پیش کوک. گفتم که...

÷گفتی تا شب برمی‌گردی! صبح شده! دیشب کلی بهت زنگ زدم! جواب ندی!

_گوشیم سکوت بود. خواب بودم...

÷خواب بودی؟! من تمام شب رو نخوابیدم! نگران بودم! فکر کردم یه اتفاقی برات افتاده!

_جوون من ببخشید واقعاً...

÷ببخشید که نمی‌خواد! همیشه می‌گی ببخشید! همیشه یه بهانه‌ای داری!

اشک توی چشمام جمع شد. صدام گرفت:

_خب چکار کنم؟! ببخشید که خوشحالم! ببخشید که یه نفر داره دوستم داره! ببخشید که بالاخره بعد از این همه مدت یه نفرو پیدا کردم که بهم اهمیت میده!

جوون سکوت کرد. نگاهش عوض شد.

÷منم بهت اهمیت می‌دم. منم دوستت دارم. به خاطر همینه که نگرانم.

_ولی جوری برخورد می‌کنی که انگار دشمنمی! من خسته شدم از این همه دعوا!

بلند شدم و رفتم سمت اتاقم. در رو محکم بستم. نشستم رو تخت و اشکام رو ریختم.

چند دقیقه بعد، لیدا در زد:

=ا.ت. در رو باز کن.

_برو. تنها باشم.

=بیا جوون داره گریه می‌کنه. بیا باهاش حرف بزن.

دلم سوخت. ولی غرورم نمی‌ذاشت.

_بذار گریه کنه. منم گریه کردم.

=لجبازی نکن. می‌دونی چقدر دوستت داره.

سکوت کردم.

دوباره چند دقیقه بعد، هانول اومد:

$ا.ت جان. جوون اینقدر ناراحته که داره موهاش رو می‌کنه. بیا آشتی کنین. دلمون گرفت از این فضا.

_هانول لطفاً... تنهام بذار.

$باشه. ولی بدون جوون عاشقته. گاهی زیادی نگران میشه. تو هم حق داری. ولی بیا باهم حرف بزنین.

سکوت کردم. اشکام هنوز بند نمی‌اومد.

"ویو جوون"

نیم ساعتی گذشت. نشسته بودم روی مبل و صورتم توی دستام بود. لیدا و هانول رفته بودن اتاقشون تا من و ا.ت تنها باشیم.

دلم گرفته بود. می‌دونستم اشتباه کردم. زیادی تند رفتم. ولی انقدر نگران بودم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.

بلند شدم. رفتم جلوی در اتاق ا.ت. نفس عمیقی کشیدم و در زدم.

÷ا.ت...

سکوت.

÷ا.ت عزیزم. در رو باز کن. لطفاً.

چند ثانیه بعد، در باز شد. ا.ت ایستاده بود پشت در. چشماش قرمز بود. اشک روی صورتش خشک شده بود.

نگاهم کرد. نگاه سردی داشت.

_چی می‌خوای؟

÷بیا باهم حرف بزنیم. لطفاً.

_حرف بزنیم؟ مثلاً چی رو؟

÷می‌دونم اشتباه کردم. زیادی تند رفتم. ولی نگران بودم. واقعاً نگران بودم.

_منم می‌دونم نگران بودی. ولی جوری برخورد کردی که انگار گناهکارم. من عاشق شدم جوون. بالاخره بعد از این همه مدت، یه نفر رو پیدا کردم که دوستم داره. نمی‌تونم خوشحال باشم؟

÷می‌تونی. و من خوشحالم برات. فقط... می‌ترسم. می‌ترسم بهت صدمه بزنن. می‌ترسم دوباره بشکنی.

صداش گرفت. اشک توی چشمام جمع شد.

÷تو برای من مثل خواهری. نمی‌تونم ببینمت که دوباره اذیت میشی. اگه بی‌ادبانه رفتار کردم... ببخشید.

ا.ت نگاهم کرد. اشک از چشماش چکید.

_واقعاً ببخشید می‌گی؟

÷واقعاً. به جون خودت. به جون همه چی.

نگاهم کرد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد یه لبخند کوچیک روی لبش اومد.

_می‌بخشمت. ولی دیگه این کارو نکن.

÷قول می‌دم. دیگه انقدر تند نمی‌رم.

دستام رو باز کردم. ا.ت اومد توی بغلم. منم بغلش کردم. محکم.

÷قربونت برم من. ببخشید که ناراحتت کردم.

_قربون تو. منم ببخشید که خبر ندادم.

÷بیا دیگه. صبحونه می‌خوریم با هم. هانول قراره پنکیک درست کنه
دیدگاه ها (۱۲)

عشقی دوبارهp¹⁰_باشه. ولی تو باید کمکش کنی.÷هر چی تو بگی. (خن...

عشقی دوبارهp⁸"ویو شب"ساعت از ۱۰ شب گذشته بود. کوک پاشد رفت س...

عشقی دوبارهp⁷"ویو ا.ت"ازش جدا شدم، ولی هنوز دستش پشت گردنم ب...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

Love in the dark①⑧چانهی: جانما/ت: الو داداش چانهی: جان چیشده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط