سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁸⁸
گلوله های اشک همینجور از روی صورتم پایین میومدن
با بغضی که توی گلوم بود شروع به غذا خوردن کردم اما خیلی برام سخت بود لقمه هارو قورت بدم
با هر بار قورت دادن لقمه ها درد جسمی و روحیم دوبرابر میشد
اما بخاطر گشنگی زیادی که داشتم غذامو تا ته خوردم
......
(ویو مری،ساعت ۱۲ شب)
بی حال روی زمین افتاده بودم و به تقطه نامعلومی نگاه میکردم
بدنم بوی بدی گرفته بود و واقعا نیاز ب حموم داشتم
لباسام به قدری کثیف بود که حتی اگه میشستمشون بازم تمیز نمیشدن
توی چرت بودم که یهو در با شدت باز شد و چهره عصبی جونگ کوک نمایان شد
با دیدن اون چشم های قرمزش ترسی جونمو در بر گرفت
قدم به قدم جلو میومد
سریع از روی زمین پا شدم و به دیوار تکیه دادم
جلو اومد و روبهم گفت
_چرا این پدر عوضیت داره اینکارو میکنه هاا؟(عربده)
+را... راجب چی ح.. حرف میزنی؟(ترس،بغض)
_هه(پوزخند عصبی و دستشو میکنه توی موهاش)
_چرا وقتی عکساتو واسش فرستادم گفت برام مهم نیست هرکار دوست داری باهاش انجام بده هاا چراا؟(عربده)
با این حرفش قلبم خورد شد
خوب میدونستم پدرم منو اصلا دوست نداره و براش مهم نیستم
اما شنیدن این حرف از زبون کسی که دیوونه وار دوسش دارم درد بدی داره
+بهت گفته بودم من ذره ای هم براش مهم نیستم!(اشکاش میریزه)
با عصبانیت جلو اومد و منو به دیوار چسبوند و با پشت دستش اشکامو پاک کرد
به قدری محکم پاک کرد ک پوستم به سوزش افتاد
_اشک تمساح نریز هر.. زه(داد،عصبی)
هر... زه
هر... زه
هر... زه
صداش توی سرم اکو شد!
این حرفش مثل خنجری توی قلبم فرو رفت
اشکام امونمو بریده بودن
عصبی ازم فاصله گرفت و دستش رو توی جیب شلوارش برد
از توی ی جیبش شیشه کوچیکی رو در اورد که نمیدونم چی توش بود
و از توی اون یکی جیبیش ی سرنگ در اورد
با دیدن این وسایل یاد روزی افتادم که پدرم بهم مواد تزریق کرد و ترس بدی به جونم افتاد
بدنم از شدت استرس و ترس به لرزش افتاده بود
سرنگو باز کرد و سوزنش رو بهش زد و سر شیشه کوچیک رو با انگشت شستش شکست و محلول توی شیشه رو وارد سرنگ کرد
با صدای بلندی گفت
_کای!(داد)
بلافاصله کای وارد شد
دوربینی دستش بود
_وقتی این موادو بهش میزنم فیلم بگیر
با حرفش پاهام سست شد و روی زمین افتادم...
Part:⁸⁸
گلوله های اشک همینجور از روی صورتم پایین میومدن
با بغضی که توی گلوم بود شروع به غذا خوردن کردم اما خیلی برام سخت بود لقمه هارو قورت بدم
با هر بار قورت دادن لقمه ها درد جسمی و روحیم دوبرابر میشد
اما بخاطر گشنگی زیادی که داشتم غذامو تا ته خوردم
......
(ویو مری،ساعت ۱۲ شب)
بی حال روی زمین افتاده بودم و به تقطه نامعلومی نگاه میکردم
بدنم بوی بدی گرفته بود و واقعا نیاز ب حموم داشتم
لباسام به قدری کثیف بود که حتی اگه میشستمشون بازم تمیز نمیشدن
توی چرت بودم که یهو در با شدت باز شد و چهره عصبی جونگ کوک نمایان شد
با دیدن اون چشم های قرمزش ترسی جونمو در بر گرفت
قدم به قدم جلو میومد
سریع از روی زمین پا شدم و به دیوار تکیه دادم
جلو اومد و روبهم گفت
_چرا این پدر عوضیت داره اینکارو میکنه هاا؟(عربده)
+را... راجب چی ح.. حرف میزنی؟(ترس،بغض)
_هه(پوزخند عصبی و دستشو میکنه توی موهاش)
_چرا وقتی عکساتو واسش فرستادم گفت برام مهم نیست هرکار دوست داری باهاش انجام بده هاا چراا؟(عربده)
با این حرفش قلبم خورد شد
خوب میدونستم پدرم منو اصلا دوست نداره و براش مهم نیستم
اما شنیدن این حرف از زبون کسی که دیوونه وار دوسش دارم درد بدی داره
+بهت گفته بودم من ذره ای هم براش مهم نیستم!(اشکاش میریزه)
با عصبانیت جلو اومد و منو به دیوار چسبوند و با پشت دستش اشکامو پاک کرد
به قدری محکم پاک کرد ک پوستم به سوزش افتاد
_اشک تمساح نریز هر.. زه(داد،عصبی)
هر... زه
هر... زه
هر... زه
صداش توی سرم اکو شد!
این حرفش مثل خنجری توی قلبم فرو رفت
اشکام امونمو بریده بودن
عصبی ازم فاصله گرفت و دستش رو توی جیب شلوارش برد
از توی ی جیبش شیشه کوچیکی رو در اورد که نمیدونم چی توش بود
و از توی اون یکی جیبیش ی سرنگ در اورد
با دیدن این وسایل یاد روزی افتادم که پدرم بهم مواد تزریق کرد و ترس بدی به جونم افتاد
بدنم از شدت استرس و ترس به لرزش افتاده بود
سرنگو باز کرد و سوزنش رو بهش زد و سر شیشه کوچیک رو با انگشت شستش شکست و محلول توی شیشه رو وارد سرنگ کرد
با صدای بلندی گفت
_کای!(داد)
بلافاصله کای وارد شد
دوربینی دستش بود
_وقتی این موادو بهش میزنم فیلم بگیر
با حرفش پاهام سست شد و روی زمین افتادم...
- ۱.۹k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط