★彡 Part 10 彡★
★彡 Part 10 彡★
توی راه، هیچ حرفی رد و بدل نشد. دوست داشتم یه چیزی بگم، ولی ازش میترسیدم.
توی این مدت چند بار گوشیش زنگ خورد.
نمیدونم مشکل از مخاطب بود یا چی، ولی خیلی عصبی بود. جوری که هر بار داد میزد بدنم می لرزید.
اخموی جذاب.
راه طولانی بود و من کلافه!
بلاخره عمق خستگی رو حس کردم. نقطه ی اوج خوابیدن.
سرم رو به شیشه چسبوندم و کمی تکون خوردم تا از این حالت صاف دربیام.
به محض اینکه چشم هام روی هم افتاد با تن صدای معمولی ولی پر قدرت گفت: نخواب. الاناست که برسیم
از روی حرص دندون هام رو محکم به روی هم فشار دادم. مرتیکه ی رومخ.
خیلی عصبی بودم. خیلی خیلی زیاد.
همیشه وقتی یه نفر توی لحظه ی شیرین به خواب رفتنم بیدارم میکرد، واقعا قاتل میشدم. و از روی عادت با توجه به اینکه خیلی عصبی بودم صاف نشستم. خیلی صاف.
شاید براتون عجیب باشه ولی من هر وقت عصبی میشم یهو کمرم رو صاف میکنم.
ناگفته هم نماند که خیلی خودم رو کنترل میکنم تا دندون هام از روی فشار نشکنه.
مدتی بعد رسیدیم. حق با اون بود، اینجا قطعا امنه.
خونه که چه عرض کنم، قصری بود برای خودش.
چی میگی دختر؟!! طرف پولدار ترین آدم جهانه بعد بیاد تو کارتون بخوابه؟ معلومه که قصری برای خودش داره.
اگه این از نظر اون خونه ست، پس دیگه قصرش چیه؟!
با شگفتی از شیشه ی باز ماشین به بیرون خیره بودم اونقدر که وقتی صدام کرد تا پیدا بشم و بعد ریز به واکنشم خندید هیچ توجهی بهش نکردم.
این قصر آخرش کجاست؟
اروپا؟
یا آفریقا؟
خدایا. پولدار بودن خیلی سرگرم کننده به نظر میاد!
خیلی خب رینا، زندگی جدیدت (البته فعلا) اینجوریه. باید بهش عادت کنی.
از خدامه بهش عادت کنم! ولی،
ولی اگه بعدش نتونم دل بکنم چی؟ اگه خواستم همیشه اینجا باشم چی؟
حتی فکرش هم ترسناکه.
من نباید به زندگی که در شان من نیست عادت کنم.
این فقط یه دوره ی کوتاهه. تو میتونی رینا.
بازی از همین حالا شروع شده.
توی راه، هیچ حرفی رد و بدل نشد. دوست داشتم یه چیزی بگم، ولی ازش میترسیدم.
توی این مدت چند بار گوشیش زنگ خورد.
نمیدونم مشکل از مخاطب بود یا چی، ولی خیلی عصبی بود. جوری که هر بار داد میزد بدنم می لرزید.
اخموی جذاب.
راه طولانی بود و من کلافه!
بلاخره عمق خستگی رو حس کردم. نقطه ی اوج خوابیدن.
سرم رو به شیشه چسبوندم و کمی تکون خوردم تا از این حالت صاف دربیام.
به محض اینکه چشم هام روی هم افتاد با تن صدای معمولی ولی پر قدرت گفت: نخواب. الاناست که برسیم
از روی حرص دندون هام رو محکم به روی هم فشار دادم. مرتیکه ی رومخ.
خیلی عصبی بودم. خیلی خیلی زیاد.
همیشه وقتی یه نفر توی لحظه ی شیرین به خواب رفتنم بیدارم میکرد، واقعا قاتل میشدم. و از روی عادت با توجه به اینکه خیلی عصبی بودم صاف نشستم. خیلی صاف.
شاید براتون عجیب باشه ولی من هر وقت عصبی میشم یهو کمرم رو صاف میکنم.
ناگفته هم نماند که خیلی خودم رو کنترل میکنم تا دندون هام از روی فشار نشکنه.
مدتی بعد رسیدیم. حق با اون بود، اینجا قطعا امنه.
خونه که چه عرض کنم، قصری بود برای خودش.
چی میگی دختر؟!! طرف پولدار ترین آدم جهانه بعد بیاد تو کارتون بخوابه؟ معلومه که قصری برای خودش داره.
اگه این از نظر اون خونه ست، پس دیگه قصرش چیه؟!
با شگفتی از شیشه ی باز ماشین به بیرون خیره بودم اونقدر که وقتی صدام کرد تا پیدا بشم و بعد ریز به واکنشم خندید هیچ توجهی بهش نکردم.
این قصر آخرش کجاست؟
اروپا؟
یا آفریقا؟
خدایا. پولدار بودن خیلی سرگرم کننده به نظر میاد!
خیلی خب رینا، زندگی جدیدت (البته فعلا) اینجوریه. باید بهش عادت کنی.
از خدامه بهش عادت کنم! ولی،
ولی اگه بعدش نتونم دل بکنم چی؟ اگه خواستم همیشه اینجا باشم چی؟
حتی فکرش هم ترسناکه.
من نباید به زندگی که در شان من نیست عادت کنم.
این فقط یه دوره ی کوتاهه. تو میتونی رینا.
بازی از همین حالا شروع شده.
- ۷۹
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط