زندگی بی رحم
🖤زندگی بی رحم
پارت۲
ا.ت:ساعت ۷بود.راه افتادیم و رفتیم خونه پدربزرگ.وقتی رسیدیم دیدم پدر بزرگ روی میز لباس عروس گذاشته....پدربزرگ ...این..چیه؟
پ:این لباس عروسته.قراره پس فردا ازدواج کنی
کوک:پدربزرگ من به همچین چیزی اجازه نمیدم.این ازدواج اجباری مثل رمان ها نیست که بعدا عاشق هم بشن.پسره وحشیه چجور میتونی ا.ت رو بدی بهش...من اجازه نمیدم
پ:باید وارث بیاره..با کی وارث میاره؟
ا.ت:م..ن...من نمیتونم...نه.....نه....
کوک:(ا.ت رو بردم اتاقم و در رو بستم.داشت گریه میکرد)خوشگلم؟ببین منو...نمیزارم همچین اتفاقی بیفته...باشه؟
ا.ت:ب..ا..شه
کوک:(روی تخت نشستیم.اشکاش رو پاک کردم.و آروم لباش رو بوسیدم.کم کم روی تخت افتاد و روش خیمه زدم و بیشتر بوسیدمش.از پایین صدای دختر عموم هانا میومد.هرزه.احمیت ندادم ا.ت و بوسیدم.دیدم ا.ت دستاش رو دور گردنم حلقه کرد)
ا.ت:کوک...الان یکی میاد
کوک:آهه...کسی نمیاد(به بوسیدنش ادامه دادم.که دیدم هانا باشتاب اومد تو اتاقم.توی شک بودیم)
هانا:پدر بزرگگگگگ ا.ت و کوک باهم رابطه دارننننننن
کوک:هانا خفه شوووووو
پ:ا.تتتتتتتت.فردا میری با اون پسره ازدواج میکنی فهمیدییییی؟کوک توهم نزدیک ا.ت نمیشی
(فردا.ا.ت همش گریه میکرد.حتی بعد میکاپ هم گریه میکرد.جونگ کوک آروم رفت پیش ا.ت توی اتاق تالار.از پشت بغلش کرد.)
کوک:خوشگلم...ببخشید....ببخشید نتونستم...نجاتت بدم....خیلی...زیبا شدی
ا.ت:کوک....دوستت دارم
کوک:میتونم....ببوسمت؟
ا.ت:آره....
کوک:(از کمرش گرفتم و لباش رو محکم مک میزدم .چون...این آخرین بار بود)
(بعد جشن ا.ت رفت دستشویی ولی..بعد یک ساعت ا.ت هنوزهم نیومد.کل خانواده و حتی پدربزرگ نگرانش شده بودن.کوک همه جارو گشته بود ولی ا.ت گم شده بود.)
کوک:دیرم گوشیم زنگ خورد..ا.ت بود.بفرمایید
*سلام آقای جونگ کوک؟
کوک:بله بفرمایید
*صاحب این گوشی تصادف کرده و وضعیتش وخیمه لطفا زود خودتون رو برسونید
کوک:ب...باشه....پدربزرگ...ا.ت.....تصادف کرده...
پ:چ...ی...
(زود رفتن بیمارستان.لباس خونی ا.ت رو به خانوادش تحویل دادن.پدربزرگ حالش بد بود.و مامان بابای ا.ت گریه میکردن.کل خانواده داغون بود ولی کوک.عصبانی بود و گریه میکرد)
"همراه خانم ا.ت؟
کوک:بلهه
"متاسفانه...ایشون به کما رفتن...خون خیلی زیادی از دست دادن...
کوک:(زود رفتم پیش ا.ت که دیدم....صورتش پراز زخم بود.بدن ظریف و سفیدش بیجون و سرد روی تخت افتاده بود)...ا.ت....عشقم....ل.لطفا...بیدار شو....لطفا..
شرطا:۱۰ بازنشر
پارت۲
ا.ت:ساعت ۷بود.راه افتادیم و رفتیم خونه پدربزرگ.وقتی رسیدیم دیدم پدر بزرگ روی میز لباس عروس گذاشته....پدربزرگ ...این..چیه؟
پ:این لباس عروسته.قراره پس فردا ازدواج کنی
کوک:پدربزرگ من به همچین چیزی اجازه نمیدم.این ازدواج اجباری مثل رمان ها نیست که بعدا عاشق هم بشن.پسره وحشیه چجور میتونی ا.ت رو بدی بهش...من اجازه نمیدم
پ:باید وارث بیاره..با کی وارث میاره؟
ا.ت:م..ن...من نمیتونم...نه.....نه....
کوک:(ا.ت رو بردم اتاقم و در رو بستم.داشت گریه میکرد)خوشگلم؟ببین منو...نمیزارم همچین اتفاقی بیفته...باشه؟
ا.ت:ب..ا..شه
کوک:(روی تخت نشستیم.اشکاش رو پاک کردم.و آروم لباش رو بوسیدم.کم کم روی تخت افتاد و روش خیمه زدم و بیشتر بوسیدمش.از پایین صدای دختر عموم هانا میومد.هرزه.احمیت ندادم ا.ت و بوسیدم.دیدم ا.ت دستاش رو دور گردنم حلقه کرد)
ا.ت:کوک...الان یکی میاد
کوک:آهه...کسی نمیاد(به بوسیدنش ادامه دادم.که دیدم هانا باشتاب اومد تو اتاقم.توی شک بودیم)
هانا:پدر بزرگگگگگ ا.ت و کوک باهم رابطه دارننننننن
کوک:هانا خفه شوووووو
پ:ا.تتتتتتتت.فردا میری با اون پسره ازدواج میکنی فهمیدییییی؟کوک توهم نزدیک ا.ت نمیشی
(فردا.ا.ت همش گریه میکرد.حتی بعد میکاپ هم گریه میکرد.جونگ کوک آروم رفت پیش ا.ت توی اتاق تالار.از پشت بغلش کرد.)
کوک:خوشگلم...ببخشید....ببخشید نتونستم...نجاتت بدم....خیلی...زیبا شدی
ا.ت:کوک....دوستت دارم
کوک:میتونم....ببوسمت؟
ا.ت:آره....
کوک:(از کمرش گرفتم و لباش رو محکم مک میزدم .چون...این آخرین بار بود)
(بعد جشن ا.ت رفت دستشویی ولی..بعد یک ساعت ا.ت هنوزهم نیومد.کل خانواده و حتی پدربزرگ نگرانش شده بودن.کوک همه جارو گشته بود ولی ا.ت گم شده بود.)
کوک:دیرم گوشیم زنگ خورد..ا.ت بود.بفرمایید
*سلام آقای جونگ کوک؟
کوک:بله بفرمایید
*صاحب این گوشی تصادف کرده و وضعیتش وخیمه لطفا زود خودتون رو برسونید
کوک:ب...باشه....پدربزرگ...ا.ت.....تصادف کرده...
پ:چ...ی...
(زود رفتن بیمارستان.لباس خونی ا.ت رو به خانوادش تحویل دادن.پدربزرگ حالش بد بود.و مامان بابای ا.ت گریه میکردن.کل خانواده داغون بود ولی کوک.عصبانی بود و گریه میکرد)
"همراه خانم ا.ت؟
کوک:بلهه
"متاسفانه...ایشون به کما رفتن...خون خیلی زیادی از دست دادن...
کوک:(زود رفتم پیش ا.ت که دیدم....صورتش پراز زخم بود.بدن ظریف و سفیدش بیجون و سرد روی تخت افتاده بود)...ا.ت....عشقم....ل.لطفا...بیدار شو....لطفا..
شرطا:۱۰ بازنشر
- ۲.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط