{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شايد كه روزي بعد,

شايد كه روزي بعد,

برايت قصه ي عشقي بخوانم....

تو را در فكر خود جايي دهم من,

برايت با زبان شعري بگويم....

مرا انسان بخوان,

تا جان خود را....

براي با تو بودن,

همان قرباني ديرين بسازم...

تو انسان بودن من را,

براي خود نمي خواهي....

تو مي خواهي مرا,

قرباني بازي بي معناي خود سازي....

تمام گرمي روح مرا گيري,

و از آن در دل سردت كني آتش....

مرا انسان نبودن راه تاريك است,

تو از من راه تاريكي گرفتي....

به من از شعله ي گرم نگاهت نور دادي,

ولي اين شعله بر جانم گرفتست....

من را آتش زدست اين نور سوزان,

مرا انسان بخوان شايد كه روزي بعد.....

چنين شعري از اين ذهنم ببارد,

و معناي خوش انسان شدن را

برايت من بگويم باز ....
دیدگاه ها (۶)

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو را...

آسمان خيره به ژرفاي نگاهم شده اي.... باز بر بيكسي خويش گواه...

دستان مرا بگیر.... حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق م...

تا به کی باید رفت.... از دياری به دياری ديگر.... نتوانم، ن...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :مخلوقات به طور کلّی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط