فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت سوم:
:توی دعوا آسیب دیدی؟
سویون دوباره پرسید و سانزو،خشک جواب داد:یه جورایی...!
سانزو-یک جورهایی راست میگفت
شاید اگه هم آغوشی توی تخت،همراه ریندو رو میشد دلوا در نطر گرفت و اون زخم ها،حتصلهی همون بوسههای وحشیانه بودن بله...سانزو توی دعوا آسیب دیده بود...
و بعد سویون،خودش رو جلو کشید و ریندو رو مجبور کرد که به مبل تکیه بزنه:بزار ببینم،زیاد عمیق نیست!
نگاه سانزو و ریندو-طنز تمسخر آمیز توی نگاه هاشون به هم افتاده بود-انگار که هردو خاطرات کثیف رابطشون رو به یاد میاوردن
و سویون،بالاخره عقب کشید
_موهاتو با چه دکلرهای اینطور روشن کردی؟
گفت و اینبار،به موهای سانزو دست کشید،و سانزو پلک هاشو برای تحمل سوالهای سویون روی هم فشرد:نمیفهمم چی میگی!
ریندو،میدونست که اون صورت بی حوصله،خبرای خوبی رو نمیرسونه پس دستشو،دوره شونهی سویون انداخت و عقبش کشید:موهای خودشه سویون،خونوادگی بلوند ان!
سویون،اینبار با حسادت مشهودی به موهای مشکی رنگ خودش دست کشید:عجب خوش شانسی ای...باید از رنگ چشمات حدس میزدم...
در نهایت هم ریندو،به سمت سانزو برگشت و به چشمهای رنگی و تخسش نگاه کرد،اما سانزو نگاهشو از روی سویون برنداشت:ازت خوشم نمیاد سویون!
بی پرده گفت و ران تشر زد
و ریندو،لبشو گاز گرفت
ران:هی...
ریندو:بیخیال سانزو!
اما سانزو،حرف دلشو خیلی رُک گفته بود و بعد به کاناپه تکیه زد و سویون،متقابلا جواب داد:منم همون اول آرزو کردم که ای کاش میشد هرروز نبینمت!
و بازوی ریندو رو تنگ تر دوره شونهش انداخت:اما چه کنیم...متاسفانه مجبوریم بخاطر دوستامون،همو تحمل کنیم!
....
ریندو،بد خلق کشوی لباساشو زیر و رو کرد و در نهایت،تیشرت سفیدشو به سمت سانزو انداخت..
_خیلی رفتارت با سویون بد بود،بهت که گفتم وضعیت روحیش افتضاحه!
سانزو،هودیشو درآورد و تیشرت رو تنش کرد:به درک،میمون حسود!
با همون صورت بی حس گفت و موهای بلوند و بلندشو سامورایی طور بست
_وقتی اینطوری حرف میزنی دل منم میشکنه!
ریندو،دست به سینه گفت و لبهی تخت نشست و سانزو چشماشو چرخوند:مثل دخترای دبیرستانی حرف میزنی رین...!
سانزو آدم بشو نبود،ریندو مطمئن بود که اون هیچ جوره کوتاه نمیاد،توی هیچ موضوعی
پس بلند شد و از اتاق بیرون رفت،
هرچند که طرف صحبتش ران بود،اما دنبال سویون میگشت
_سویون کجاست؟
گفت و ران،زمزمه وار جوابشو داد:گفت میرم قدم بزنم!
سانزو،در نهایت از اتاق بیرون اومد و ران،بهش لبخند زد:خیلی باهم صمیمی شدینا!
ریندو،دستپاچه شد و سانزو با همون لبخند سرد روی لبهاش،دستشو دوره شونههای ریندو انداخت:صمیمی تر از شما دوتا و سویون؟
ران،شوکه خندید و صورتشو برگردوند:سویون کم بود،یه حسود دیگه هم اضافه شد!
و سانزو،کنار ران نشست
:قضیه افسردگی چیه؟
ران،انگار که دوباره ذهنش به سمت سویون کشیده شده باشه،صورتش گرفته شد و نگاهشو دزدید
_هنوز خبر نداره که ایزانا توی کماست،فکر میکنه مرده و بابتش عذاب وجدان داره!
و سانزو،نتونست کنجکاویشو مخفی کنه:به سویون چه ربطی داره؟
ریندو زمزمه وار صدا زد:
سانزو...!
اما ران،با مکث جوابشو داد:ایزانا شب قبل از نبرد تنجیکو به سویون پیشنهاد داد و بوسیدش اما سویون رد کرد،الان فکر میکنه ایزانا از عمد کاری کرده که بمیره!
ریندو،جلوی چشمهای گیج شدهی سانزو وایساد و توضیح داد:بهش گفته تو زندگی بعدیم،تورو عاشق خودم میکنم...
با شنیدنش،سانزو شوکه زیره خنده زد:بَهههه...
الان فکر میکنه ایزانا بخاطر اون خودکشی کرده؟
چرا بهش نگفتین گلوله خورده؟
ران کلافه دست توی موهای کوتاه مشکی رنگش کشید:شرایط جوری نبود که بتونم بهش بگم
،وضعیت روحیش قبل از اونم بد بود...
سانزو،بحثو ادامه نداد و ران هم همچنان سکوت کرده بود،و ریندو...بیشتر از همه نگران بود و در نهایت با بهانهی دروغین به سویون زنگ زد و منتظر جواب دادنش شد:چی شده ریندو؟
شنیدن صدای آرام و ناز سویون،برای ریندو خوشحال کننده بود،حدقل الان مطمئن بود که بلایی سرش نیومده:زنگ زدم که بگم-میشه واسم یه...یه...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
ㅤׁ ᨦദ ֹֹ 🔗 ˳ ๋ ︪︩ 𓆪 ׅ ๋
་ ˖ 🍋 ៹࣪ ֹ 𝆺𝅥 ִ𝆭
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت سوم:
:توی دعوا آسیب دیدی؟
سویون دوباره پرسید و سانزو،خشک جواب داد:یه جورایی...!
سانزو-یک جورهایی راست میگفت
شاید اگه هم آغوشی توی تخت،همراه ریندو رو میشد دلوا در نطر گرفت و اون زخم ها،حتصلهی همون بوسههای وحشیانه بودن بله...سانزو توی دعوا آسیب دیده بود...
و بعد سویون،خودش رو جلو کشید و ریندو رو مجبور کرد که به مبل تکیه بزنه:بزار ببینم،زیاد عمیق نیست!
نگاه سانزو و ریندو-طنز تمسخر آمیز توی نگاه هاشون به هم افتاده بود-انگار که هردو خاطرات کثیف رابطشون رو به یاد میاوردن
و سویون،بالاخره عقب کشید
_موهاتو با چه دکلرهای اینطور روشن کردی؟
گفت و اینبار،به موهای سانزو دست کشید،و سانزو پلک هاشو برای تحمل سوالهای سویون روی هم فشرد:نمیفهمم چی میگی!
ریندو،میدونست که اون صورت بی حوصله،خبرای خوبی رو نمیرسونه پس دستشو،دوره شونهی سویون انداخت و عقبش کشید:موهای خودشه سویون،خونوادگی بلوند ان!
سویون،اینبار با حسادت مشهودی به موهای مشکی رنگ خودش دست کشید:عجب خوش شانسی ای...باید از رنگ چشمات حدس میزدم...
در نهایت هم ریندو،به سمت سانزو برگشت و به چشمهای رنگی و تخسش نگاه کرد،اما سانزو نگاهشو از روی سویون برنداشت:ازت خوشم نمیاد سویون!
بی پرده گفت و ران تشر زد
و ریندو،لبشو گاز گرفت
ران:هی...
ریندو:بیخیال سانزو!
اما سانزو،حرف دلشو خیلی رُک گفته بود و بعد به کاناپه تکیه زد و سویون،متقابلا جواب داد:منم همون اول آرزو کردم که ای کاش میشد هرروز نبینمت!
و بازوی ریندو رو تنگ تر دوره شونهش انداخت:اما چه کنیم...متاسفانه مجبوریم بخاطر دوستامون،همو تحمل کنیم!
....
ریندو،بد خلق کشوی لباساشو زیر و رو کرد و در نهایت،تیشرت سفیدشو به سمت سانزو انداخت..
_خیلی رفتارت با سویون بد بود،بهت که گفتم وضعیت روحیش افتضاحه!
سانزو،هودیشو درآورد و تیشرت رو تنش کرد:به درک،میمون حسود!
با همون صورت بی حس گفت و موهای بلوند و بلندشو سامورایی طور بست
_وقتی اینطوری حرف میزنی دل منم میشکنه!
ریندو،دست به سینه گفت و لبهی تخت نشست و سانزو چشماشو چرخوند:مثل دخترای دبیرستانی حرف میزنی رین...!
سانزو آدم بشو نبود،ریندو مطمئن بود که اون هیچ جوره کوتاه نمیاد،توی هیچ موضوعی
پس بلند شد و از اتاق بیرون رفت،
هرچند که طرف صحبتش ران بود،اما دنبال سویون میگشت
_سویون کجاست؟
گفت و ران،زمزمه وار جوابشو داد:گفت میرم قدم بزنم!
سانزو،در نهایت از اتاق بیرون اومد و ران،بهش لبخند زد:خیلی باهم صمیمی شدینا!
ریندو،دستپاچه شد و سانزو با همون لبخند سرد روی لبهاش،دستشو دوره شونههای ریندو انداخت:صمیمی تر از شما دوتا و سویون؟
ران،شوکه خندید و صورتشو برگردوند:سویون کم بود،یه حسود دیگه هم اضافه شد!
و سانزو،کنار ران نشست
:قضیه افسردگی چیه؟
ران،انگار که دوباره ذهنش به سمت سویون کشیده شده باشه،صورتش گرفته شد و نگاهشو دزدید
_هنوز خبر نداره که ایزانا توی کماست،فکر میکنه مرده و بابتش عذاب وجدان داره!
و سانزو،نتونست کنجکاویشو مخفی کنه:به سویون چه ربطی داره؟
ریندو زمزمه وار صدا زد:
سانزو...!
اما ران،با مکث جوابشو داد:ایزانا شب قبل از نبرد تنجیکو به سویون پیشنهاد داد و بوسیدش اما سویون رد کرد،الان فکر میکنه ایزانا از عمد کاری کرده که بمیره!
ریندو،جلوی چشمهای گیج شدهی سانزو وایساد و توضیح داد:بهش گفته تو زندگی بعدیم،تورو عاشق خودم میکنم...
با شنیدنش،سانزو شوکه زیره خنده زد:بَهههه...
الان فکر میکنه ایزانا بخاطر اون خودکشی کرده؟
چرا بهش نگفتین گلوله خورده؟
ران کلافه دست توی موهای کوتاه مشکی رنگش کشید:شرایط جوری نبود که بتونم بهش بگم
،وضعیت روحیش قبل از اونم بد بود...
سانزو،بحثو ادامه نداد و ران هم همچنان سکوت کرده بود،و ریندو...بیشتر از همه نگران بود و در نهایت با بهانهی دروغین به سویون زنگ زد و منتظر جواب دادنش شد:چی شده ریندو؟
شنیدن صدای آرام و ناز سویون،برای ریندو خوشحال کننده بود،حدقل الان مطمئن بود که بلایی سرش نیومده:زنگ زدم که بگم-میشه واسم یه...یه...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
ㅤׁ ᨦദ ֹֹ 🔗 ˳ ๋ ︪︩ 𓆪 ׅ ๋
་ ˖ 🍋 ៹࣪ ֹ 𝆺𝅥 ִ𝆭
- ۱.۵k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط