{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشن یائویی سانزو ریندو

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩-‌ - - - - - -‌ - - - - - - پارت چهارم:


سردرگم به عقب چرخید و به ران نگاه کرد و ران به اطراف خونه زل زد،فقط برای پیدا کردن چیزی که سویون رو زودتر به خونه برگردونه و سویون،ملایم زمزمه کرد:پشت درم،درو باز کن!
تلفن قطع شد و ریندو،سریع بلند شد و به سمت در دوید،این نگرانی ها و اوضاع آشفته دیگه برای سویون عادی شده بود و یا حدقل،درکشون میکرد
_کجا رفته بودی‌؟
ریندو گفت و سویون،کت اسپورتشو دستش داد:تا سره خیابون رفتم و برگشتم،نظرم عوض شد...

و حالا برای سانزو وخامت افسردگی سویون،واضح شده بود!
چونکه اون حتی دلش نمیخواست پاشو از خونه بیرون بزاره و اونها، به خوبی درک میکردن
ریندو گفت_میخوای آشپزی کنیم؟
و سویون،بی میل رد کرد:بیخیال،ولم کن...!
خودشو دوباره کنار ران روی کاناپه انداخت بی توجه به سانزو روی مبل دراز کشید
ران،آشفته بود...
سویون رو به اندازه‌ی جونش دوست داشت و حالا،آب شدنش رو جلوی چشماش میدید:دانشجویی؟
سانزو گفت و سویون زمزمه کرد:ترم پیش انصراف دادم!
اوضاع،کم‌کم خودشو به سانزو نشون داده بود-حرفی برای گفتن نداشت،در مقابل دپرس هم شده بود اما
ریندو،با شور جمله‌ی سویون رو ادامه داد:پرستاری میخوند،کارش فوق العادست...!
سویون،محو لبخند زد
نسبت به قبل،حالا ریندو حس بهتری بهش میداد
و ریندو هم همین حسو داشت...
از آشپزخونه بیرون اومد و دوباره،کنار سانزو ایستاد:مهمونمون‌ برای شام‌ چی میخوره؟
لبخند شیرین ریندو،سانزو رو شوکه میکرد اما یک دندگیش اجازه‌ نمیداد که بروزش‌ بده
_فرق نداره!
سانزو سرد گفت و نگاهشو از ریندو گرفت و خشک به تلویزیون‌ داد
هرچند که ریندو،سعی میکرد توی ذوقش نخوره،بالاخره سانزو رو خوب می‌شناخت...متاسفانه اون به جز اتاق خواب جای دیگه‌ای نمیتونست احساساتشو‌ نشون بده
_خیله خب،یه چیزی درست میکنم!
و بعد سویو-،متوجه‌ی ناراحتی ریندو شد،با اینکه حتی زیادم قابل تشخیص نبود:میشه سوبا‌ درست‌ کنی؟
یهو دلم خواست...
دلش نخواسته بود،حتی هوس هم نکرده بود
سویون،تقریبا ماه ها بود که غذا نمیخورد و دوباره،تبدیل به همون سویونی‌ شده بود که قبل از ران وجود داشت
ران،هرچند که از شوق غذا خوردن سویون حول شده بود و ریندو،شوک زده تر
_آره،حتما!

...
ریندو،بعد از اون شامی‌ که سویون بهش لب نزده بود،ظرف هارو جمع کرد و در آخر،کنار سانزو ایستاد:خوابت‌ نمیاد؟
سانزو،محو تلویزیون‌ و اون بازی بود
تقریبا حتی صدای ریندو رو هم نشنید و ریندو،یکم بلند تر غر زد:سانزو،میگم خوابت نمیا؟
و سانزو،بالاخره چشم از تلویزیون برداشت و به صورت اخموی‌ ریندو داد:نه،نمیبینی دارم بازی میکنم؟
ریندو،دلش می‌خواست اون کنسول رو توی سرش خورد کنه،نیشخند عصبیشو به زور جلوی ران کنترل کرد و خودشو،کنار سویون روی کاناپه انداخت
_حوصلمو سر بردن!
سویون گفت و ریندو،تایید کرد:
یه لیوان آب بده بریزم روی تلویزیون و کنسول!
سویون همزمان با خندیدن به حرف ریندو،اونو رو روی زانوش خوابوند:حالا که میبینم،به نظرم ران تصمیم خوبی واسه‌ی موهاش گرفته،منم دلم میخواد کوتاه کنم!
با شنیدن صدای سویون-
ران،نگاهشو برگردوند و غر زد:بیخود‌!
و ریندو،از پایین به موهای بلند سویون دست کشید:خیلی قشنگه که،دست نزنیا،مو مشکی ها خیلی کم ان!
سانزو،از گوشه‌ی چشم به ریندو نگاه میکرد و انگار،خوب میدونست که رین،از عمد داره اون حرفارو میزنه
چون سانزو،بلوند بود و سویون مشکی،
و چون سانزو تمام امروز،ریندو رو از عمد بی محل کرده بود،پس این دلیل محکمی بود که ریندو،یکم سر به سرش بزاره
_خسته شدم ران،دیگه خوابم میاد!
سانزو گفت و دسته رو زمین انداخت و سویون،حرفشو ادامه داد:ران،میشه بخوابیم؟
چشم غره‌ی ملایم سویون،به ران یعنی که دیگه بسه،تو کارای مهم تری از بازی کردن داری...!
...
_هی...!
سانزو،گفت و در رو بست و ریندو رو،به سمت دیوار حول داد:مرض داری سر به سرم میزاری‌؟
و ریندو،نیشخند زد:نمیدونستم انقدر از ران حساب میبری‌..!
سانزو،دوباره ریندو رو کشید و اینبار به سمت وسط اتاق حول داد:ران خره کیه،چه کوفتی میگی...!
و دست به سینه روبه روی ریندو وایساد
_مگه خودت نگفتی حواسم باشه جلوش سوتی ندیم!
ریندو،لبه‌ی تخت نشست و چشم غره رفت:با بی محل کردنم؟ کل روز؟!
سانزو،سعی کرد صداشو کنترل کنه:تنها کاری که از دستم برمیومد همین بود!
ریندو،فعلا اصلا حوصله‌ی کل کل کردن با سانزو رو نداشت،پس با همون چشم غره پتوی روی تخت رو کنار زد بی توجه به سانزو دراز کشید
_جدی ریندو؟
چند سالته...؟ ۵؟!


╭─────┈┈┈.°୭‌       
╰┈➤ 🌈
 .𝂅  ִ ◯⃘ 𝆬 .  𞥊ֹ   ׄ   𝇈⃝☁️𓂃
۫  ︩︪𔓕 🔥ৎ  Ɨɑց:: #سانزوxریندو  𝆺𝅥 ׅ𝆭   ࿚     ‌  
ㅤׁ  ᨦദ   ֹֹ  🔗  ˳   ︪︩   𓆪 ׅ  ๋   ‌   
་  ‌ ˖ 🍋 ៹࣪  ֹ  ׅ 𝆺𝅥 ִ𝆭
دیدگاه ها (۰)

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈  part...

پارت جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط