fake kook
fake kook
part*39
م: خیلی دوست داره
ا.ت: مامان جون جونگکوک اومده
م: نه چرا
ا.ت: اخه فک کردم جونگکوک شمارو فرستاده
م:نه همینجوری میگم واقعا خیلی دوست داره
ا.ت: منم خیلی دوسش دارم دلم هم خیلی براش تنگ شده
م:دیدمش داشت تو گوشیش لبخند میزد از پشت رفتم نگاش کردم دیدم داشت عکسای تورو نگاه میکرد
ا.ت:😊
م: خب الان که فکر کنم برسه خب من برم دیگه کاری نداری
ا.ت: نه مامان جون
نیم ساعت بعد
کوک: تو که هنوز بیداری
ا.ت: خوابم نمیبره
کوک: تا کی میخوایی بیدار بمونی
ا.ت: تا وقتی که خوابم ببره
کوک: مسخرم میکنی
ا.ت: نه
کوک: یه چیزی بگم
ا.ت: نه
کوک: از کجا میدونی که میخوام چی بگم
ا.ت: شوخی کردم خب بگو
کوک: فردا بریم بیرون باهم
ا.ت: نه
کوک: چرا یا دوباره داری شوخی میکنی
ا.ت:حوصله ندارم
کوک: خب باشه
داشت دکمه لباسش رو باز میکرد
ا.ت: چیکار میکنی
کوک:دارم لباسمو عوض میکنم
دستامو گذاشتم رو چشمام بعد یکم هم نگاه کردم
کوک: داری نگاه چی میکنی
ا.ت: هیچی
کوک: دیدم داشتی نگاه میکردی
ا.ت: نه
اومد نزدیکم
کوک: من دیدمت
ا.ت: ولی من نگاه نکردم
کوک: چرا داری بهم دروغ میدی
ا.ت:دروغ ندادم
کوک: ا.ت جونم
ا.ت: با منی
کوک: اهمممم
ا.ت: خب چیه
کوک:میزاری امشبو
ا.ت: امشبو چی
کوک: البته اگه نمیترسی
ا.ت: نه نه
کوک: بازم میگم سخت بهت نمیگیرم
ا.ت: نه نمیترسم
کوک: پس چی
ا.ت: حالا ولم کن
کوک: اتفاقی افتاده
ا.ت: نه
کوک: من موخوامت
ا.ت: باز شروع کردی
کوک: دلت میاد بهم نه بیاری
ا.ت:تروخدا کیوت نشو بهت میگم نمیتونم
کوک: چرا
ا.ت: چرا نمیفهمی منظورمو وقتی میگم حوصله ندارم حالم خوب نیست
کوک: اها الان فهمیدم خب چرا زودتر نمیگی
ا.ت: نمیدونم😐
کوک: خب الان خوبی
ا.ت: اره
کوک: خب
ا.ت: چی
کوک: هیچی بگیر بخواب
ا.ت:نمیخوام
#کوک
#فیک
#سناریو
part*39
م: خیلی دوست داره
ا.ت: مامان جون جونگکوک اومده
م: نه چرا
ا.ت: اخه فک کردم جونگکوک شمارو فرستاده
م:نه همینجوری میگم واقعا خیلی دوست داره
ا.ت: منم خیلی دوسش دارم دلم هم خیلی براش تنگ شده
م:دیدمش داشت تو گوشیش لبخند میزد از پشت رفتم نگاش کردم دیدم داشت عکسای تورو نگاه میکرد
ا.ت:😊
م: خب الان که فکر کنم برسه خب من برم دیگه کاری نداری
ا.ت: نه مامان جون
نیم ساعت بعد
کوک: تو که هنوز بیداری
ا.ت: خوابم نمیبره
کوک: تا کی میخوایی بیدار بمونی
ا.ت: تا وقتی که خوابم ببره
کوک: مسخرم میکنی
ا.ت: نه
کوک: یه چیزی بگم
ا.ت: نه
کوک: از کجا میدونی که میخوام چی بگم
ا.ت: شوخی کردم خب بگو
کوک: فردا بریم بیرون باهم
ا.ت: نه
کوک: چرا یا دوباره داری شوخی میکنی
ا.ت:حوصله ندارم
کوک: خب باشه
داشت دکمه لباسش رو باز میکرد
ا.ت: چیکار میکنی
کوک:دارم لباسمو عوض میکنم
دستامو گذاشتم رو چشمام بعد یکم هم نگاه کردم
کوک: داری نگاه چی میکنی
ا.ت: هیچی
کوک: دیدم داشتی نگاه میکردی
ا.ت: نه
اومد نزدیکم
کوک: من دیدمت
ا.ت: ولی من نگاه نکردم
کوک: چرا داری بهم دروغ میدی
ا.ت:دروغ ندادم
کوک: ا.ت جونم
ا.ت: با منی
کوک: اهمممم
ا.ت: خب چیه
کوک:میزاری امشبو
ا.ت: امشبو چی
کوک: البته اگه نمیترسی
ا.ت: نه نه
کوک: بازم میگم سخت بهت نمیگیرم
ا.ت: نه نمیترسم
کوک: پس چی
ا.ت: حالا ولم کن
کوک: اتفاقی افتاده
ا.ت: نه
کوک: من موخوامت
ا.ت: باز شروع کردی
کوک: دلت میاد بهم نه بیاری
ا.ت:تروخدا کیوت نشو بهت میگم نمیتونم
کوک: چرا
ا.ت: چرا نمیفهمی منظورمو وقتی میگم حوصله ندارم حالم خوب نیست
کوک: اها الان فهمیدم خب چرا زودتر نمیگی
ا.ت: نمیدونم😐
کوک: خب الان خوبی
ا.ت: اره
کوک: خب
ا.ت: چی
کوک: هیچی بگیر بخواب
ا.ت:نمیخوام
#کوک
#فیک
#سناریو
- ۱۱.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط