{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدربزرگ همیشه می‌گفت: «اگه می‌خوای غصه نخوری، به عقب

پدربزرگ همیشه می‌گفت: «اگه می‌خوای غصه نخوری، به عقب
برنگرد. چیزی که توی گذشته جا گذاشتی،
به درد فردات نمی‌خوره. می‌گفت هرکدوم
از ماها، گذشته‌ی کسی هستیم که سال‌ها
قبل فراموشمون کرده.» اگه پدربزرگ زنده بود، دلم می‌خواست بهش
بگم که من هنوزم می‌رم به گذشته، هنوز
با گذشته قدم می‌زنم، هنوز با گذشته
می‌خندم، هنوز با گذشته گریه می‌کنم.
به پدربزرگ می‌گفتم دلم می‌خواد به
گذشته بگم که فراموشش نکردم...
دیدگاه ها (۳)

کفش هایم کو چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا ب...

انار و حوض آب خانه‌ی عشقشراب تازه‌ در پیمانه‌ی عشقشب مهتاب و...

من بهش میگم یه حس خوب شما چی میگی #خاص

امروز بارِ عقده ات یکباره خالی شدقلب مریضم حالیا حالی به حال...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا، زود ب...

پارت هشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط