{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حتما بخون خییییلی قشنگه...

حتما بخون خییییلی قشنگه...

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود.
استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت...
استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد .

لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه، مگر کر بودی که انچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی. لیلی اشکش درامدو دویدو رفت...استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت لیلی نه کر بود و نه لال از عشق شنیدن دوباره صدای تو فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد اما از ضربه اهسته دست تو اشکش درامد،من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی. مجنون کاش میفهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی
دیدگاه ها (۵)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا دست پاندورا را محکم گرفت.«باید بریم.»ا...

داستان راستان ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏 🎀💌𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینو برای من نوش...

پارت ۲۳ | پشت درجونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چن...

....تک پارتی از یونگی....

قمار آخرقسمت سوم:خاموشیعمارت در تاریکی فرو رفته بود.لارا کنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط