My professor
My professor
Part:30
چرا طوری صحبت میکرد که انگار همه ی اینا رو با چشمش دیده و حس کرده؟!
چرا اینطور از اون نگاه غم زده و تن صدای پر خشم برداشت میکردم که زمانی برای خودش هم این اتفاقات افتاده...از جاش بلند شد.
جونگکوک:تا زمانی که برای این موضوع فکری نکردیم اینجا میمونی. جایی هم خواستی بری به من یا تهیونگ اطلاع بده.
فورا از جا پریدم
هیزل:نه! نمیتونم اینجا بمونم.
صورتشو سمتم چرخوند
جونگکوک:کجا میخوای بمونی ؟
هیزل:من....فکر میکنم بهترین کار این باشه که....
زبونشو تو دهنش چرخوند و با یه مکث طوری که انگار تلاش میکنه به خودش مسلط باشه گفت:
جونگکوک:که چی؟!!
نگاهمو انداختم پایین
هیزل:اینکه.... مستخدم دانشگاه بشم.
جونگکوک:نشنیدی همین الان چی گفتم؟!
هیزل:نمیتونم تا ابد اینجا بمونم و وبال گردن شما بشم دیر یا زود باید این کارو بکنم.
جونگکوک:گفتم نه!!!
هیزل:استاد من چاره ای ندارم باید این...
یهو با عجله اومد سمتم و قلبم از جا کنده شد...تو فاصله پنج سانتیم وایساد و نفس صدا دارش رو تو صورتم ول کرد...
خواست چیزی بگه اما دندوناشو دو هم فشار داد و ساکت موند....
وحشت زده سر جام خشکم زده بود و مردمک لرزون چشمام رو موزاییکا میچرخید...
صداشو اورد پایین تر
جونگکوک:عصبی کردن من....اصلا عواقب خوبی نداره دختر جان. اصلا!!!
یه لحظه صورتشو نگاه کردم....اونقدر تماشای اون اخم عمیق و چهره ی عصبی تو اون فاصله ی کم ترسناک بود که کاملا خودمو باختم....سرمو انداختم پایین....
هیزل: ببخشید استاد...من فقط...واقعا... نمیخوام مزاحم شما بـــ
با همون اخم ابروهاشو داد بالا
جونگکوک:خونه ی من سی تا اتاق داره یعنی تو توش جا نمیشی؟؟؟؟! یا بزار همه چیو به برادرت اطلاع بدم و بسپرمت دست خودش یا اینجا بمون تا خودم حواسم بهت باشه. هیچ اتفاقی نمیوفته مگر اینکه فقط یک بار دیگه اسم مستخدمیو رو زبونت بیاری! اون موقعه است که از به دنیا اومدنت پشیمونت میکنم!
دیگه خیس شدن گونه هام برام عادی شده بود و جلوشو نمیگرفتم....
کوچیک ترین فشاری که از هر سمت رو خودم حس میکردم،خودشو از طریق اون اشکای درشت و داغ نشون میداد... همونطور سر به زیر وایساده بودم و رد اشکام مدام با اشکای جدید شارژ میشد،لبامو رو هم فشار دادم که چونه ام از گریه نلرزه....این حجم از ضعف و شکستگی جلوی اسطوره زندگیم و مرد مورد علاقم زیادی بچگانه و منفور بود....
یهو دستشو آورد سمتم....گوشه ی شال گردن نازکمو گرفت...و باهاش اشکامو پاک کرد!! و منی که قلبم داشت از جا کنده میشد با متعجب نگاهمو دادم بالا ولی خجالت کشیدم چهرشو نگاه کنم...
سرم درست جلوی سینش بود و نگاهم رو پلیور مشکیش خیره مونده بود....کاملا یخ کردن دست و پامو حس میکردم.
جونگکوک:کافیه دختر خوب....من مراقب اوضاع هستم....بسپرش به من. باشه؟
حالا همراهم بیا...
ادامه دارد....
شرایط
(شامل هر دو پارت میشه)
لایک:۳۲
کامنت:هر چقدر دوست دارید
#فیک #فیکشن #رمان
Part:30
چرا طوری صحبت میکرد که انگار همه ی اینا رو با چشمش دیده و حس کرده؟!
چرا اینطور از اون نگاه غم زده و تن صدای پر خشم برداشت میکردم که زمانی برای خودش هم این اتفاقات افتاده...از جاش بلند شد.
جونگکوک:تا زمانی که برای این موضوع فکری نکردیم اینجا میمونی. جایی هم خواستی بری به من یا تهیونگ اطلاع بده.
فورا از جا پریدم
هیزل:نه! نمیتونم اینجا بمونم.
صورتشو سمتم چرخوند
جونگکوک:کجا میخوای بمونی ؟
هیزل:من....فکر میکنم بهترین کار این باشه که....
زبونشو تو دهنش چرخوند و با یه مکث طوری که انگار تلاش میکنه به خودش مسلط باشه گفت:
جونگکوک:که چی؟!!
نگاهمو انداختم پایین
هیزل:اینکه.... مستخدم دانشگاه بشم.
جونگکوک:نشنیدی همین الان چی گفتم؟!
هیزل:نمیتونم تا ابد اینجا بمونم و وبال گردن شما بشم دیر یا زود باید این کارو بکنم.
جونگکوک:گفتم نه!!!
هیزل:استاد من چاره ای ندارم باید این...
یهو با عجله اومد سمتم و قلبم از جا کنده شد...تو فاصله پنج سانتیم وایساد و نفس صدا دارش رو تو صورتم ول کرد...
خواست چیزی بگه اما دندوناشو دو هم فشار داد و ساکت موند....
وحشت زده سر جام خشکم زده بود و مردمک لرزون چشمام رو موزاییکا میچرخید...
صداشو اورد پایین تر
جونگکوک:عصبی کردن من....اصلا عواقب خوبی نداره دختر جان. اصلا!!!
یه لحظه صورتشو نگاه کردم....اونقدر تماشای اون اخم عمیق و چهره ی عصبی تو اون فاصله ی کم ترسناک بود که کاملا خودمو باختم....سرمو انداختم پایین....
هیزل: ببخشید استاد...من فقط...واقعا... نمیخوام مزاحم شما بـــ
با همون اخم ابروهاشو داد بالا
جونگکوک:خونه ی من سی تا اتاق داره یعنی تو توش جا نمیشی؟؟؟؟! یا بزار همه چیو به برادرت اطلاع بدم و بسپرمت دست خودش یا اینجا بمون تا خودم حواسم بهت باشه. هیچ اتفاقی نمیوفته مگر اینکه فقط یک بار دیگه اسم مستخدمیو رو زبونت بیاری! اون موقعه است که از به دنیا اومدنت پشیمونت میکنم!
دیگه خیس شدن گونه هام برام عادی شده بود و جلوشو نمیگرفتم....
کوچیک ترین فشاری که از هر سمت رو خودم حس میکردم،خودشو از طریق اون اشکای درشت و داغ نشون میداد... همونطور سر به زیر وایساده بودم و رد اشکام مدام با اشکای جدید شارژ میشد،لبامو رو هم فشار دادم که چونه ام از گریه نلرزه....این حجم از ضعف و شکستگی جلوی اسطوره زندگیم و مرد مورد علاقم زیادی بچگانه و منفور بود....
یهو دستشو آورد سمتم....گوشه ی شال گردن نازکمو گرفت...و باهاش اشکامو پاک کرد!! و منی که قلبم داشت از جا کنده میشد با متعجب نگاهمو دادم بالا ولی خجالت کشیدم چهرشو نگاه کنم...
سرم درست جلوی سینش بود و نگاهم رو پلیور مشکیش خیره مونده بود....کاملا یخ کردن دست و پامو حس میکردم.
جونگکوک:کافیه دختر خوب....من مراقب اوضاع هستم....بسپرش به من. باشه؟
حالا همراهم بیا...
ادامه دارد....
شرایط
(شامل هر دو پارت میشه)
لایک:۳۲
کامنت:هر چقدر دوست دارید
#فیک #فیکشن #رمان
- ۲.۰k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط