ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁹
تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداشت.
فقط میخواست احساساتش لو نره ولی نمیدونست با اینکار چه چیزی رو در جونگکوک بیدار کرده...
شب خوب نخوابیده بود و برای شروع روز اصلا آمادگی نداشت.
ولی وقتی به دیدن جونگکوک فکر میکرد حاضر بود در هر حالتی کار رو تحمل کنه.
با خودش قرار گذاشت حتی اگه نفسش بند اومد به هیچ وجه فرار نکنهبیشتر از این دیگه نمیخواست جونگکوک رو از خودش دور کنه...
ساعت ۱۱ جلسه ای برای صحبت و توضیح شرایط داشتن تا بعدا از بینشون شرکتی رو برای قرارداد انتخاب کنن.
بعد از شراکت شرکت جئون با شرکت هان اوضاع شرکت جئون خیلی بهتر شده بود و حالا هم که درخواست های زیادی برای استفاده از شرکت ها برای تامین مواد اولیه داشتن.
جلسه داشت شروع میشد.
وارد شد و روبهروی مشتری نشست و روی توضیحاتش تمرکز کرده بود.
همه چیز عادی بود.
حداقل تا وقتی که جونگکوک صندلی کناریش را انتخاب نکرد.
فکر میکرد جونگکوک صندلیِ راس میز رو انتخاب میکنه تا مشتری کنار یکی دست و داهی هم کنار اون دستش باشه؛ یعنی همیشه اینطور بود.
ولی از بین تمام صندلیهای خالی سالن صندلی کنار داهی را انتخاب کرد.
داهی برای لحظهای سرش را بلند کرد.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد
انگار حضورش کاملا اتفاقی بود.
توضیحاتش رو شروع کرد.
حرکات جونگکوک برای ورق زدن، نوشتن و صحبت با مشتری حواس داهی رو پرت میکرد.
باز سعی میکرد متمرکز بمونه.
تا وقتی که اتفاقی شانههایشان هر چند دقیقه یکبار به هم برخورد میکرد.
داهی دوباره نگاهش را به لپتاپ دوخت.
ـ طبق آمار سه ماه گذشته...
جملهاش نصفه موند.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، پوشهای را روی میز جلوش گذاشت.
زمزمهای که فقط داهی میشنید." صفحه بعدی"
صدای آرام جونگکوک کنار گوشش نشست.
آنقدر نزدیک که داهی ناخودآگاه سرش رو برگردونه.
نگاهشون به هم گره خورد.
فقط چند ثانیه.
اما قلب داهی همون چند ثانیه را هم تاب نیاورد.
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت و کاملا عادی گفت:" مشتری منتظره"
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
انگار خودش چند سانتیمتر بیشتر از حد لازم نزدیک نشده بود..
داهی فکش رو روی هم فشار داد و دوباره به ارائه برگشت.
جلسه که تمام شد، مشتری سالن رو ترک کرد.
داهی تازه نفس راحتی کشیده بود که صدای جونگکوک پشت سرش اومد. "خسته نباشی."
داهی برگشت تا چیزی بگه که جونگکوک کیف رو برداشت و حرکت کرد." توضیحاتت خوب بود" و از اتاق خارج شد.
همونجا با دهن باز ایستاده بود.
گیج و عصبی...
دلتون خنک شد؟
دوستان این چند روز یکم تاخیر در پارت گذاری داریم...
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁹
تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداشت.
فقط میخواست احساساتش لو نره ولی نمیدونست با اینکار چه چیزی رو در جونگکوک بیدار کرده...
شب خوب نخوابیده بود و برای شروع روز اصلا آمادگی نداشت.
ولی وقتی به دیدن جونگکوک فکر میکرد حاضر بود در هر حالتی کار رو تحمل کنه.
با خودش قرار گذاشت حتی اگه نفسش بند اومد به هیچ وجه فرار نکنهبیشتر از این دیگه نمیخواست جونگکوک رو از خودش دور کنه...
ساعت ۱۱ جلسه ای برای صحبت و توضیح شرایط داشتن تا بعدا از بینشون شرکتی رو برای قرارداد انتخاب کنن.
بعد از شراکت شرکت جئون با شرکت هان اوضاع شرکت جئون خیلی بهتر شده بود و حالا هم که درخواست های زیادی برای استفاده از شرکت ها برای تامین مواد اولیه داشتن.
جلسه داشت شروع میشد.
وارد شد و روبهروی مشتری نشست و روی توضیحاتش تمرکز کرده بود.
همه چیز عادی بود.
حداقل تا وقتی که جونگکوک صندلی کناریش را انتخاب نکرد.
فکر میکرد جونگکوک صندلیِ راس میز رو انتخاب میکنه تا مشتری کنار یکی دست و داهی هم کنار اون دستش باشه؛ یعنی همیشه اینطور بود.
ولی از بین تمام صندلیهای خالی سالن صندلی کنار داهی را انتخاب کرد.
داهی برای لحظهای سرش را بلند کرد.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد
انگار حضورش کاملا اتفاقی بود.
توضیحاتش رو شروع کرد.
حرکات جونگکوک برای ورق زدن، نوشتن و صحبت با مشتری حواس داهی رو پرت میکرد.
باز سعی میکرد متمرکز بمونه.
تا وقتی که اتفاقی شانههایشان هر چند دقیقه یکبار به هم برخورد میکرد.
داهی دوباره نگاهش را به لپتاپ دوخت.
ـ طبق آمار سه ماه گذشته...
جملهاش نصفه موند.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، پوشهای را روی میز جلوش گذاشت.
زمزمهای که فقط داهی میشنید." صفحه بعدی"
صدای آرام جونگکوک کنار گوشش نشست.
آنقدر نزدیک که داهی ناخودآگاه سرش رو برگردونه.
نگاهشون به هم گره خورد.
فقط چند ثانیه.
اما قلب داهی همون چند ثانیه را هم تاب نیاورد.
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت و کاملا عادی گفت:" مشتری منتظره"
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
انگار خودش چند سانتیمتر بیشتر از حد لازم نزدیک نشده بود..
داهی فکش رو روی هم فشار داد و دوباره به ارائه برگشت.
جلسه که تمام شد، مشتری سالن رو ترک کرد.
داهی تازه نفس راحتی کشیده بود که صدای جونگکوک پشت سرش اومد. "خسته نباشی."
داهی برگشت تا چیزی بگه که جونگکوک کیف رو برداشت و حرکت کرد." توضیحاتت خوب بود" و از اتاق خارج شد.
همونجا با دهن باز ایستاده بود.
گیج و عصبی...
دلتون خنک شد؟
دوستان این چند روز یکم تاخیر در پارت گذاری داریم...
- ۳۵۶
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط