{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁸

مثل هر روزِ کاری با کت و شلوار، کفش های چرم مشکی که از تمیزی برق می‌زد، موهای مرتب وارد شرکت شد.

حرفای دیروز داهی باعث شده بود لبخند محوی گوشه لبش باشه.

مشتری ها و درخواست های جدید و بیشتر، کار رو حسابی براشون تامین کرده بود.

طبق معمول ذهن داهی فقط به کار متمرکز نبود." با وجود اونهمه اتفاق، دیروز مهربون بود.."

و سرشو رو میز گذاشت.

حس بد زود قضاوت کردن و شرمندگیش هنوز مونده بود.

بلاخره تایم ناهار رسید.

کیفش رو برداشت تا از اتاق بره بیرون ولی قبل بیرون رفتن در اتاق باز شد و جونگکوک وارد شد.

داهی ناگهانی از حرکت ایستاد." سلام"

و بعد نگاهش سمت جعبه و کیسه دست جونگکوک رفت و بعد سوالی به جونگکوک.
"اوه.. هنوز به سلام کردنت عادت نکردم.. ببخشید"

و با دستش اشاره کرد." بشین"

داهی متعجب نگاش می‌کرد.

"مگه وقت ناهار نیست؟.. خب بشین.. مگه هرروز تو شرکت ناهار نمیخوردی؟"

جعبه و کیسه غذا رو داد دستش." ولی نگران نباش این خلی بهر از اوناس.."

و از کنارش رد و شد و جلو رفت و نگاهی به اطراف و اتاق انداخت.

داهی متعجب و شوکه با حرکات آروم کیسه ها رو روی میز گذاشت که با صدای جونگکوک به خودش اومد و برگشت.

دست به سینه به لبه میز تکیه داده بود." خب..؟"

داهی منتظر نگاش می‌کرد.

"اول توضیح بعد غذا"

_توضیح.. در مورد چی؟

تکخندی زد و جلو رفت." کارای عجیبی که این مدت میکردی"

_چ..چیکار؟
نفسشو بیرون داد." هردومون خوب میدونیم داریم راجع به چی صحبت میکنیم.."

اگه جونگکوک می‌فهمید همه این رفتار ها برای چی بوده دیگه باید شهرشو هم عوض می‌کرد. از اینکه دهنشو باز کنه و یه همه چیزو لو بده ترس یهویی تو وجودش حس میکرد." نمیدونم چی میگی"

لبخندش محو شد.
انتظار بهانه رو داشت: فرار نمیکردم، حالم خوب نبود یا هرچیز دیگه ای...

ولی این رسما انکار بود.

انکار همه چیزایی که هردو حس کرده بودن.. اونم عمیق.

قدمی جلو رفت و جدی و با اخم بهش خیره شد." نمیدونی؟؟"

داهی با تردید به نشونه نه سرشو به چپ و راست تکون داد.

بدترین جوابی بود که می‌تونست بشنوه.

لبخندی زد که اصلا لبخند نبود.
شبیه یه پوزخند ترسناک و تهدید آمیز بود" قطعا راست میگی!"

و از اتاق بیرون رفت.

انتظار داشت گفتگو و بحث طولانی ای سر این موضوع داشته باشن ولی داهی با یه جمله جمعش کرد.

داهی یهو فرار می‌کنه و بعد میگه دیگه نمی‌خواد فرار کنه و بعد همه چیزو انکار میکنه؟ چرا این تصمیمات رو بدون دلیل میگیره؟

این پرسش که هرچی فکر می‌کرد به پاسخش نمی‌رسید اونو اذیت و عصبی میکرد که باعث می‌شد به عملی فکر کنه
عملی متقابل به فرار داهی...
تا همون چیزی رو به داهی رو به داهی بده که خودش حس کرده.

امتحان مجازی مگه خوندن داره؟ میخونید؟
دیدگاه ها (۳۱)

پارت ۲۲ — «اتاق ممنوعه»جونگکوک درِ اتاق رو بازتر کرد.رها: «ن...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وششم | راز مادرتاریکی همه‌جا رو گرفت.لانا ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 🍰🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «آقای مشکی!» 𓂃 ࣪˖ ִֶ...

ابلیس

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط