{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁷

کتاب از قفسه بیرون کشیده شد،
ولی دو تا دست نگهش داشته بود.

داهی:" من اول میخواستم برش دارم"

جونگکوک:" من کلی دنبالش بودم"

داهی کتاب رو کشید." ولش کن"

"چرا باید ولش کنم؟" و خواست مثل داهی کتاب رو سمت خودش بکشه که داهی ناگهانی کتاب رو ول کرد و جونگکوک چند قدم عقب پرت شد و کتاب هم از دستش افتاد.

داهی پیروز مندانه خندید
و جونگکوک متاسفانه نتونست عمل متقابلی در برابر این کار انجام بده چون حواسش به منظره‌ای که مدت طولانی‌ ای ازش محروم بود، پرت بود.

داهی چشمش به چند تا عکس قدیمی و کارت پستال که از لای کتاب بیرون ریخته بود و روی زمین پخش شده بود افتاد.

خم شد تا عکس‌ها رو جمع کنه. عکس‌هایی با کیفیت پایین از آدم‌ها و جاهای قدیمی. یکی از کارت پستال‌ها یه نقاشی قدیمی از شهر بود.

"اینا مال کیه؟" داهی پرسید.

جونگ‌کوک هم خم شد. "نمی‌دونم. ولی خیلی جالبه"

همین که داشتند عکس‌ها رو جمع می‌کردند، آقایی که از کنارشون رد می‌شد، محکم خورد به جونگ‌کوک.
سینی قهوه‌ای که دستش بود افتاد و قهوه مستقیم روی کتاب‌ها و کارت پستال‌های پخش شده روی زمین ریخت!
.
.

داهی بازم خندید. "فکر کنم این کتاب واقعاً مال تو بود. یا شایدم مال هیچ‌کدوممون"

جونگ‌کوک بهش نگاه کرد. لبخند روی لبش نشست. "شاید باید با هم بخریمش. و بعد با هم سعی کنیم اینا رو تمیز کنیم؟"

اگه قبلا بود داهی نادیده میگرفت یا شاید فرار می‌کرد ولی اینبار لبخند زد و سر تکون داد.
خودشم خوشحال بود که دیگه نمی‌خواست فرار کنه...

مهم بخونید👇🏻
دوستان اصلا دوست ندارم شخصیت ها زود عاشق شن و برن تو هم سبک من نیست
بخاطر همین اول تنش طولانی بین شخصیت هام ایجاد میشه که ژذابه
ولیی در پارت های آینده رابطه جونگکوک و داهی وارد فاز جدیدی میشه ولی اگه لایک و کامنت اینجوری پیش بره...🤷‍♀️
البته که از کامنت های پارت قبل خوشم اومد چون بجای 'بعدی' یا 'عالی' نظرات واقعیتون رو باهام به اشتراک گذاشتید💋
دیدگاه ها (۱۳)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁶انگشت ها بهم برخورد کرد. با دیدن تتو دس...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁶بعد از اون جمله و مکالمه دیگه یه دختر ک...

پارت

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁷با بغض گفت:" میدونم درد داری.. ولی تحمل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط