ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۸۵
میخواست.. قبل مرگم پدر بودن رو تجربه کنم.. سرفه شديدي زد و گفت احمقانه به زنهاي ديگه فك كردم. تو.. تو براي اين اشفتگي جديد زيادي معصوم بودي..نمیخواستم درگیرت کنم.. اما..باز وقیحانه بود. خيلي نامردي بود که به خاطر ارزوهاي خودم یه زن رو وسیله کنم و از طرفي زني اونقدر برام ارزش نداشت که این کار مهم رو بدم بهش.. با بغض گفت یه تیکه از وجودم رو اونم وقتي نبودم نمیتونستم به هر هرزه ي لوسي بسپارم.. متفکر و مشوش :گفت یهو به سرم زد که اگه نسبتی با اون دختر کوچولو داشتم میتونستم اونو از بدبختیاش بکشم بیرون میتونستم به مادرش كمك كنم..میخواستم ارزوهاي از دست رفته شو که به خاطر خانواده من از دست رفته بود براورده کنم..همه چیز فقط یه نسبت میخواست یه بهونه که این نسبت رو شکل بدم. دندونامو به هم فشردم و با خشم و درد :گفتم در عوض.. اون... حس پدري رو بهت بده.. داغون تو چشمام نگاه کرد و گفت نه. گنگ چشمامو باريك كردم تلخ گفت چه لحظه ای که بهت پیشنهاد دادم و چه لحظه ازدواجمون بچه فقط بهونه بود الکی گفتم بچه میخوام تا باهام ازدواج كني شوکه نگاش کردم چي داره میگه؟ همه این مدت.. تلخ :گفت نمیخواستم و قرار نبود تو ازم باردار شي. قرار نبود بچه دار شيم... فقط .. يه نقشه لفظي بود..حتي فردم نميدونست که الکي گفتم بچه تا تو خونه ام باشی و زنم باشي. فقط میخواستم پیشم باشی و ارزوهاتو برآورده کنم. غیر از این بهم اجازه نميدادي..مجبور بودم.. بهت زده نگاش کردم.. لرزون گفت: اما.. بعد هر خنده ات بعد مهربونیات بعد محکم بودنات بعد نزديكي هامون.. وقتي بعد مدتها پر از شوق و لذت میشدم. وقتی بهت افتخار میکردم و وقتي عين يه تيكه جواهر لمست میکردم. با همه وجودم دلم میخواست یه بچه ازت داشته باشم..عین تو مهربون و قوی و با گذشت..دنیا خيلي به بچه اي شبيه تو نیاز داشت.. فک میکردم با بغض گفت: بهترین و قوی ترین مادر دنيا ميشدي.. تنم لرزید
تنم لرزید چشماشو خیلی محکم به هم فشرد و سرفه زد و گفت:یه بچه باعث میشد اون دختر این ارث رو قبول کنه و علاوه بر اون به چيزي میرسید که بیشتر از همه حقش بود. ثروت فين دوناتو..کسی که بدبختش کرده بود نمرده وصیت کرده بود همه اموالش..ریز و درشت و بدون کم و کاست فقط و فقط به پسر کوچیکش جیمز برسه و از اونجایی که تصور میکرد پسرش ازش متنفره ارث رو براي بچه و همسر جیمین گذاشته بود. با نفرت داد زدم من پول نمیخواستم.
( فصل سوم ) پارت ۵۸۵
میخواست.. قبل مرگم پدر بودن رو تجربه کنم.. سرفه شديدي زد و گفت احمقانه به زنهاي ديگه فك كردم. تو.. تو براي اين اشفتگي جديد زيادي معصوم بودي..نمیخواستم درگیرت کنم.. اما..باز وقیحانه بود. خيلي نامردي بود که به خاطر ارزوهاي خودم یه زن رو وسیله کنم و از طرفي زني اونقدر برام ارزش نداشت که این کار مهم رو بدم بهش.. با بغض گفت یه تیکه از وجودم رو اونم وقتي نبودم نمیتونستم به هر هرزه ي لوسي بسپارم.. متفکر و مشوش :گفت یهو به سرم زد که اگه نسبتی با اون دختر کوچولو داشتم میتونستم اونو از بدبختیاش بکشم بیرون میتونستم به مادرش كمك كنم..میخواستم ارزوهاي از دست رفته شو که به خاطر خانواده من از دست رفته بود براورده کنم..همه چیز فقط یه نسبت میخواست یه بهونه که این نسبت رو شکل بدم. دندونامو به هم فشردم و با خشم و درد :گفتم در عوض.. اون... حس پدري رو بهت بده.. داغون تو چشمام نگاه کرد و گفت نه. گنگ چشمامو باريك كردم تلخ گفت چه لحظه ای که بهت پیشنهاد دادم و چه لحظه ازدواجمون بچه فقط بهونه بود الکی گفتم بچه میخوام تا باهام ازدواج كني شوکه نگاش کردم چي داره میگه؟ همه این مدت.. تلخ :گفت نمیخواستم و قرار نبود تو ازم باردار شي. قرار نبود بچه دار شيم... فقط .. يه نقشه لفظي بود..حتي فردم نميدونست که الکي گفتم بچه تا تو خونه ام باشی و زنم باشي. فقط میخواستم پیشم باشی و ارزوهاتو برآورده کنم. غیر از این بهم اجازه نميدادي..مجبور بودم.. بهت زده نگاش کردم.. لرزون گفت: اما.. بعد هر خنده ات بعد مهربونیات بعد محکم بودنات بعد نزديكي هامون.. وقتي بعد مدتها پر از شوق و لذت میشدم. وقتی بهت افتخار میکردم و وقتي عين يه تيكه جواهر لمست میکردم. با همه وجودم دلم میخواست یه بچه ازت داشته باشم..عین تو مهربون و قوی و با گذشت..دنیا خيلي به بچه اي شبيه تو نیاز داشت.. فک میکردم با بغض گفت: بهترین و قوی ترین مادر دنيا ميشدي.. تنم لرزید
تنم لرزید چشماشو خیلی محکم به هم فشرد و سرفه زد و گفت:یه بچه باعث میشد اون دختر این ارث رو قبول کنه و علاوه بر اون به چيزي میرسید که بیشتر از همه حقش بود. ثروت فين دوناتو..کسی که بدبختش کرده بود نمرده وصیت کرده بود همه اموالش..ریز و درشت و بدون کم و کاست فقط و فقط به پسر کوچیکش جیمز برسه و از اونجایی که تصور میکرد پسرش ازش متنفره ارث رو براي بچه و همسر جیمین گذاشته بود. با نفرت داد زدم من پول نمیخواستم.
- ۱.۳k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط