{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۸۷

میخواست...دلم... دلم تو رو میخواست... تو با ارزش ترین دارايي من شده بودي.. عين په الماس گرون قیمت و خیلی ارزشمند سالها ازت مراقبت میکردم. دلم میخواست خنده هاتو با گوشام بشنوم و لبخند رو روي لبات ببینم. دلم میخواست ارامشتو بعد اون همه درد و سختی ببینم دلم میخواست خوشبختیتو قبل مرگم ببینم... چشمامو بستم که با درد شديدي توي قلبم اشك از دوتا چشمم جاري شد. روز ازدواجمون بهم گفته بود براش خیلی با ارزش تر از اونم که تصور کنم... قلبم داشت آتیش میگرفت جیمین-وقتي جلو اومدم. وقتي ازدواج کردیم... دوتا قانون و قرار بزرگ با خودم گذاشتم نذارم. بهم وابسته شي .۲ نذارم بفهمي مريضيم چقدر جدیه.. هق هق پردری کردم واي خدا... چطور تونست؟ داغون گفت: برخلاف میلم با اینکه میدونستم حقت نیست باهات تندی میکردم تا بعد رفتنم نفرینم کنی و فوشم بدي..نه اینکه دل شکسته بشي.. اما... روز به روز بیشتر تو دلم جا باز كردي.. اول حس حمایت بود. جبران بود دین بود

حمایت بود. جبران بود دین بود داد زد: حق نداشتم جور دیگه فك كنم.. حق نداشتم جور دیگه حس کنم.. چشماشو پردرد به هم فشرد و درمونده گفت: ادمی که قراره بمیره حق نداره حس کنه.. حس باعث میشه دل کندن سخت بشه..براي هر دو طرف.. داغون سرشو تکون داد و گفت اما یهو و ناخواسته اونقدر جلو اومدی که چشم باز کردم و همه قلب و وجودم تو شده بودي..سعي میکردم هي رفتن رو یادت بندازم که دل نبندي..سعی میکردم با تصور خائن بودنم کاري کنم تا ازم متنفر شي اما خودم روز به روز از خودم متنفر تر میشدم. هرچند من مهم نبودم..اما یهو به جايي رسیدم که دیگه نمیتونستم باهات بدخلقي کنم. نمیتونستم بیشتر بشکونمت... با محبت هاي بي دريغت بد قولم کردي مهربونم نفسام به شماره افتاده بود و اشکام بند نمیومد.. چقدر ساده بودم. چقدر سرم کلاه رفته بود. جیمین سرفه هاي خيلي شديد و پشت همي زد.. نگران و وحشت زده نگاش کردم به زور جلوشون رو گرفت و به زحمت :گفت اما سر قول دومم وایستادم نذاشتم هیچ جوره بفهمي.. خون سرفه میکنم یا.. چقدر درد میکشم.. با لبهاي سفيد و بي جونش به زور و بیحال گفت: هر شبی که پیشم نميخوابيدي.. دليل داشت تا صبح زیر ماسک بودم... تا... از سرفه هاي خيلي شديدم.. شك نكني و بيخواب نشي..دستمال هاي خونیم رو..تو سطل توي کمدم قایم میکردم و..هر دفعه که بیرون میرفتم. مینداختمشون بیرون اون ۲ هفته و بعد...هفته..سفر..كاري نبود بیمارستان بستري.. میشدم پردرد از حماقت و نفهمي خودم زار زدم و دستمو به صورتم گرفتم.. خدایااا.. من چطور نفهمیدم؟ چور این همه درد و تلاش رو ندیدم؟ چطور دردش رو نفهمیدم؟ لعنت به من.. لعنت .. جیمز داغون گفت: شيمي درماني رو قبول نکردم چون نمیخواستم آخرین تصورم از خودم یه مرد شکسته و داغون و بدون
دیدگاه ها (۹)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۸آخرین تصورم از خودم یه مرد ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۹در اتاق رو با دستای لرزونم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۶. درمونده گفت: حقت بود مال ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۵میخواست.. قبل مرگم پدر بودن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۸. اروم رفتم جلوتر و به زور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط