「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 31
✦.................................
آیلین با لبخندی شیطنتآمیز سرش را کمی کج کرد و گفت:
+ اگه همینطور ادامه بدن، تا آخر شب همه رو کلافه میکنن.
سلین که ظاهراً از فاصلهی چند متری هم قادر بود حرفهای اطرافش را بشنود، سریع سر چرخاند و با نگاه بازیگوشش به آیلین خیره شد.
سلین:ببخشید؟ ما خیلی هم باکلاس و ملاحظهگریم. مگه نه نامجون؟
نامجون نمایشی دستش را روی سینه گذاشت و با لحنی اغراقآمیز جواب داد:
نامجون:کاملاً درسته! ما از اون زوجهای آروم و کمحرفیم که حضورشون اصلاً به چشم نمیاد.
صدای خندهی آنیا بلند شد و مجبور شد دستش را روی دهانش بگذارد.
آیلین با لبخند به آن دو نگاه کرد. گرمایی که میان سلین و نامجون جریان داشت، حتی از دور هم احساس میشد. انگار در دنیای شلوغ اطرافشان، تنها چیزی که میدیدند یکدیگر بودند.
سلین با آن اعتمادبهنفس همیشگی کنار نامجون میدرخشید و نامجون با شوخیهای بیپایانش کاری میکرد که لبخند از روی لبهای او محو نشود.
کمی بعد، آیلین و آنیا از شلوغی جمع فاصله گرفتند و کنار میز پذیرایی، در گوشهای آرامتر ایستادند.
آنیا جرعهای از نوشیدنیاش نوشید و پرسید:
آنیا:راستی امشب دقیقاً چه خبره؟ یه مهمونی خانوادگیه یا قراره کلی آدم رسمی و خشک دورمون بچرخن؟
آیلین شانه بالا انداخت.
+ فکر کنم بیشتر یه دورهمی خانوادگی باشه. ولی خب... از صبح همه داشتن برای این مراسم جون میکندن که همهچیز بینقص باشه.
آنیا سری تکان داد.
آنیا:قابل حدس بود.
بعد لبخند عمیقتری روی لبش نشست.
آنیا:راستی، سلین واقعاً خوشحاله. امروز هرچی باهاش حرف زدم فقط از نامجون گفت.
نگاه آیلین ناخودآگاه به سمت خواهرش رفت.
سلین میان مهمانها ایستاده بود و نامجون درست کنار او، مثل همیشه با لبخند از چیزی تعریف میکرد.
+ میدونم...
صدایش آرام شد.
+ این دوتا کنار هم واقعاً کاملن.
در همان لحظه...
احساس عجیبی از میان شلوغی سالن عبور کرد.
حسی شبیه لمس شدن توسط نگاه کسی.
آیلین ناخودآگاه سر بلند کرد.
و قلبش برای کسری از ثانیه مکث کرد.
تهیونگ وارد سالن شده بود.
در کنار او جیمین، سان و ویلیام قدم برمیداشتند.
هر چهار نفر با وقاری سنگین وارد فضا شدند، اما حضور تهیونگ چیز دیگری بود:
کتوشلوار مشکیِ خوشدوختش بر اندام بلندش نشسته بود و چهرهی سرد و بیاحساسش بیش از هر زمان دیگری به فرماندهای شکستناپذیر شباهت داشت.
نگاهش مستقیم بود.
بیتزلزل، و خطرناک.
گویی برای میدان نبرد آماده شده بود، نه برای یک مهمانی خانوادگی.
آنها در گوشهای از سالن پشت میزی نشستند.
جیمین نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
جیمین:چقدر شلوغه اینجا.
سان نگاهش را میان جمعیت چرخاند و با لبخندی معنیدار گفت:
سان:شلوغه، ولی منظرههای بدی هم نداره.
جیمین خندید.
جیمین:من که جز دوستدخترم کسی رو نمیبینم.
ویلیام از همان لحظه ورود، نگاهش روی نقطهای ثابت مانده بود.
با هیجان زمزمه کرد:
ویلیام:ولی یکی اینجاست که حسابی توجهم رو جلب کرده.
سان بلافاصله خم شد.
سان:واقعا؟! کدوم دختر خوششانسی تونسته توجه ویلیامِ سخت گیر رو بگیره؟
ویلیام هنوز نگاهش را برنداشته بود.
در همان لحظه، تهیونگ لیوانش را برداشت و جرعهای نوشید.
بیآنکه حتی نگاهش را به آنها بدهد، با صدایی سرد و عمیق گفت:
ــ موضوع مهمی نیست.
سپس نگاه کوتاهی به ویلیام انداخت.
ــ سرتون به کار خودتون باشه.
جیمین خندهای کرد.
جیمین:ببین چه زود حساس شد.
بعد با شیطنت رو به ویلیام گفت:
جیمین:پسر، برو دعوتش کن برای رقص. نهایتش نه میشنوی.
سان خندید.
اما تهیونگ دیگر چیزی نگفت.
تنها نگاهش برای لحظهای کوتاه از میان جمعیت عبور کرد، و روی آیلین نشست.
دختری که بیخبر از همهچیز، کنار آنیا ایستاده بود و با لبخند حرف میزد.
بیخبر از اینکه توجه ویلیام را جلب کرده است.
بیخبر از اینکه مردی که یک ماه قبل او را تا خانه رسانده بود، حالا چند متر آنطرفتر نشسته و تمام تلاشش را میکند تا نگاهش بیش از حد روی او نماند.
اما هر بار که آیلین میخندید.... هر بار که موهایش روی شانههایش میلغزید... و هر بار که بیخیال سرش را عقب میبرد و لبخند میزد...
چیزی درون دیوارهای یخی قلب تهیونگ ترک برمیداشت.
ترکهایی کوچک، نامرئی، اما خطرناک.
درست در همان لحظه، موسیقی آرامی در سالن پیچید.. چند زوج کمکم به سمت فضای رقص رفتند و نورهای طلایی سالن روی لباسهایشان میدرخشید.
ویلیام که هنوز نگاهش روی آیلین مانده بود، لیوانش را روی میز گذاشت.
ویلیام:من رفتم.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 31
✦.................................
آیلین با لبخندی شیطنتآمیز سرش را کمی کج کرد و گفت:
+ اگه همینطور ادامه بدن، تا آخر شب همه رو کلافه میکنن.
سلین که ظاهراً از فاصلهی چند متری هم قادر بود حرفهای اطرافش را بشنود، سریع سر چرخاند و با نگاه بازیگوشش به آیلین خیره شد.
سلین:ببخشید؟ ما خیلی هم باکلاس و ملاحظهگریم. مگه نه نامجون؟
نامجون نمایشی دستش را روی سینه گذاشت و با لحنی اغراقآمیز جواب داد:
نامجون:کاملاً درسته! ما از اون زوجهای آروم و کمحرفیم که حضورشون اصلاً به چشم نمیاد.
صدای خندهی آنیا بلند شد و مجبور شد دستش را روی دهانش بگذارد.
آیلین با لبخند به آن دو نگاه کرد. گرمایی که میان سلین و نامجون جریان داشت، حتی از دور هم احساس میشد. انگار در دنیای شلوغ اطرافشان، تنها چیزی که میدیدند یکدیگر بودند.
سلین با آن اعتمادبهنفس همیشگی کنار نامجون میدرخشید و نامجون با شوخیهای بیپایانش کاری میکرد که لبخند از روی لبهای او محو نشود.
کمی بعد، آیلین و آنیا از شلوغی جمع فاصله گرفتند و کنار میز پذیرایی، در گوشهای آرامتر ایستادند.
آنیا جرعهای از نوشیدنیاش نوشید و پرسید:
آنیا:راستی امشب دقیقاً چه خبره؟ یه مهمونی خانوادگیه یا قراره کلی آدم رسمی و خشک دورمون بچرخن؟
آیلین شانه بالا انداخت.
+ فکر کنم بیشتر یه دورهمی خانوادگی باشه. ولی خب... از صبح همه داشتن برای این مراسم جون میکندن که همهچیز بینقص باشه.
آنیا سری تکان داد.
آنیا:قابل حدس بود.
بعد لبخند عمیقتری روی لبش نشست.
آنیا:راستی، سلین واقعاً خوشحاله. امروز هرچی باهاش حرف زدم فقط از نامجون گفت.
نگاه آیلین ناخودآگاه به سمت خواهرش رفت.
سلین میان مهمانها ایستاده بود و نامجون درست کنار او، مثل همیشه با لبخند از چیزی تعریف میکرد.
+ میدونم...
صدایش آرام شد.
+ این دوتا کنار هم واقعاً کاملن.
در همان لحظه...
احساس عجیبی از میان شلوغی سالن عبور کرد.
حسی شبیه لمس شدن توسط نگاه کسی.
آیلین ناخودآگاه سر بلند کرد.
و قلبش برای کسری از ثانیه مکث کرد.
تهیونگ وارد سالن شده بود.
در کنار او جیمین، سان و ویلیام قدم برمیداشتند.
هر چهار نفر با وقاری سنگین وارد فضا شدند، اما حضور تهیونگ چیز دیگری بود:
کتوشلوار مشکیِ خوشدوختش بر اندام بلندش نشسته بود و چهرهی سرد و بیاحساسش بیش از هر زمان دیگری به فرماندهای شکستناپذیر شباهت داشت.
نگاهش مستقیم بود.
بیتزلزل، و خطرناک.
گویی برای میدان نبرد آماده شده بود، نه برای یک مهمانی خانوادگی.
آنها در گوشهای از سالن پشت میزی نشستند.
جیمین نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
جیمین:چقدر شلوغه اینجا.
سان نگاهش را میان جمعیت چرخاند و با لبخندی معنیدار گفت:
سان:شلوغه، ولی منظرههای بدی هم نداره.
جیمین خندید.
جیمین:من که جز دوستدخترم کسی رو نمیبینم.
ویلیام از همان لحظه ورود، نگاهش روی نقطهای ثابت مانده بود.
با هیجان زمزمه کرد:
ویلیام:ولی یکی اینجاست که حسابی توجهم رو جلب کرده.
سان بلافاصله خم شد.
سان:واقعا؟! کدوم دختر خوششانسی تونسته توجه ویلیامِ سخت گیر رو بگیره؟
ویلیام هنوز نگاهش را برنداشته بود.
در همان لحظه، تهیونگ لیوانش را برداشت و جرعهای نوشید.
بیآنکه حتی نگاهش را به آنها بدهد، با صدایی سرد و عمیق گفت:
ــ موضوع مهمی نیست.
سپس نگاه کوتاهی به ویلیام انداخت.
ــ سرتون به کار خودتون باشه.
جیمین خندهای کرد.
جیمین:ببین چه زود حساس شد.
بعد با شیطنت رو به ویلیام گفت:
جیمین:پسر، برو دعوتش کن برای رقص. نهایتش نه میشنوی.
سان خندید.
اما تهیونگ دیگر چیزی نگفت.
تنها نگاهش برای لحظهای کوتاه از میان جمعیت عبور کرد، و روی آیلین نشست.
دختری که بیخبر از همهچیز، کنار آنیا ایستاده بود و با لبخند حرف میزد.
بیخبر از اینکه توجه ویلیام را جلب کرده است.
بیخبر از اینکه مردی که یک ماه قبل او را تا خانه رسانده بود، حالا چند متر آنطرفتر نشسته و تمام تلاشش را میکند تا نگاهش بیش از حد روی او نماند.
اما هر بار که آیلین میخندید.... هر بار که موهایش روی شانههایش میلغزید... و هر بار که بیخیال سرش را عقب میبرد و لبخند میزد...
چیزی درون دیوارهای یخی قلب تهیونگ ترک برمیداشت.
ترکهایی کوچک، نامرئی، اما خطرناک.
درست در همان لحظه، موسیقی آرامی در سالن پیچید.. چند زوج کمکم به سمت فضای رقص رفتند و نورهای طلایی سالن روی لباسهایشان میدرخشید.
ویلیام که هنوز نگاهش روی آیلین مانده بود، لیوانش را روی میز گذاشت.
ویلیام:من رفتم.
- ۱.۸k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط