{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 33
✦.................................

یونجین:تهیونگ؟

هر سه نفر برگشتند.

یونجین آن‌جا ایستاده بود؛ در لباس بلند آبی‌رنگی که میان نور سالن برق ملایمی داشت. موهای بلندش روی شانه‌هایش ریخته بود و لبخندی روی لب داشت که بیش از حد مطمئن به نظر می‌رسید. نگاهش مشخصاً آمیخته با علاقه‌ای قدیمی بود که پنهان‌کردنش دیگر فایده‌ای نداشت.

یونجین:مدت‌هاست باهم نرقصیدیم

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد نگاهش، بی‌اختیار، دوباره به سمت زمین رقص رفت.

آیلین و ویلیام میان جمعیت آرام می‌چرخیدند.
ویلیام چیزی در گوشش گفت و آیلین خندید؛ خنده‌ای کوتاه، روشن، صمیمی.

تهیونگ چانه‌اش را کمی بالا گرفت.
نگاهش تیز شد.
و همان‌طور که ایستاده بود، بی‌آنکه حرکت اضافه‌ای کند، فقط با همان سکوت سنگینش، انگار تمام اطرافش را قبضه کرد.

سپس نگاهش را از آن صحنه کَند و به یونجین گفت:

ــ باشه.

چشم های یونجین از خوشحالی برقی زد.

یونجین:واقعاً؟

تهیونگ تنها سری تکان داد.
و چند لحظه بعد، همراه او به
سمت زمین رقص رفت.
.
.
.

آیلین ابتدا متوجه حضورشان نشد.

موسیقی نرم و چرخش آرام جمعیت حواسش را برای لحظه‌ای از همه‌چیز پرت کرده بود... اما وقتی سرش را بالا آورد، نگاهش بی‌اختیار روی تهیونگ قفل شد.

او حالا با یونجین می‌رقصید.

نه به شکلی صمیمی، نه حتی با حرکتی اغراق‌شده... اما کافی بود ، کافی بود که آیلین ببیند یونجین نزدیک‌تر از حد معمول ایستاده، و تهیونگ با همان قامت بلند و کنترل‌شده، بی‌نقص و مسلط، دستش را با دقتی ظریف اما محکم هدایت می‌کند.

او هیچ‌وقت شبیه مردی نبود که در یک جمع گم شود.
حتی هنگام رقص هم انگار زمین زیر پایش نظم می‌گرفت.

حرکتش دقیق بود، حساب‌شده ، بی‌نقص.
نه زیادی نرم، نه زیادی خشک.
مثل کسی که حتی در میان موسیقی هم اقتدارش را از یاد نمی‌برد.
شانه‌هایش صاف، نگاهش آرام، قدم‌هایش مطمئن.
آدم حس می‌کرد اگر اراده کند، می‌تواند فقط با یک نگاه، کل فضا را ساکت کند.

و درست در همین لحظه بود که آیلین فهمید چرا دیدن او این‌قدر آزارش داده است.
چون تهیونگ فقط با حضورش نمی‌گفت «من اینجام».
او طوری بود که آدم را وادار می‌کرد حس کند اگر به او توجه نکند، چیزی را از دست داده.

آیلین نگاهش را از او گرفت، اما خیلی دیر شده بود.
لبخندش کم‌رنگ شد.

ویلیام که این تغییر را دید، آرام پرسید:

ویلیام:حالت خوبه؟

+ آره.

اما این بار جوابش از قبل بی‌روح‌تر بود.

ذهنش آن‌جا نبود.

چشم‌هایش دوباره ناخواسته به سمت تهیونگ برگشت.
و همین موقع، انگار خودِ تهیونگ هم چیزی را حس کرده باشد، سرش را کمی چرخاند.

نگاهشان به هم افتاد.
برای چند ثانیه کوتاه، زمان ایستاد.

تهیونگ نگاهش را روی او نگه داشت؛ سرد، عمیق، بی‌حرف.
و بعد، خیلی سریع، درست همان‌طور که آیلین هنوز درگیر آن نگاه بود، او نگاهش را برید نه آرام و نه با تردید...
سریع مثل کسی که نمی‌خواهد چیزی لو برود.

همین واکنش کوتاه کافی بود تا چیزی در سی៸نه‌ی آیلین تکان بخورد، چیزی شبیه دلخوری، شبیه حسادت، شبیه لجبازی.

و درست همان لحظه بود که لبخندش آرام‌آرام برگشت.
نه از سر آرامش بلکه از سر تصمیم.. اگر او می‌خواست طوری رفتار کند که انگار آیلین برایش مهم نیست، پس آیلین هم بلد بود چه‌طور جوابش را بدهد.

نگاهش را به ویلیام داد.

و این‌بار با گرمی بیشتری گفت:

+ بیا برقصیم.

ویلیام که انگار از قبل منتظر چنین جمله‌ای بود، لبخند زد و دستش را جلوتر آورد.
آیلین این بار بی‌درنگ آن را پذیرفت.

نه چون واقعاً ویلیام را می‌خواست.
بلکه چون می‌خواست تهیونگ ببیند.
می‌خواست بفهمد اگر قرار است او نقش بی‌تفاوت را بازی کند، آیلین هم بلد است نقش دل‌مشغول را خوب بازی کند.

و تهیونگ، در آن سوی سالن، این را دید.

حتی اگر چیزی نگفت.
حتی اگر باز هم صورتش همان ماسک سرد و بی‌احساس را حفظ کرد.

اما در عمق نگاهش، چیزی تیره‌تر از قبل نشست.
چیزی که نه می‌شد انکارش کرد، نه پنهانش، حس مالکیت

موسیقیِ پرشورِ مهمانی، فضایی پر از نورهایِ رنگی و نگاه‌هایِ کنجکاو را ایجاد کرده بود. ویلیام، با لبخندی که سعی داشت نگاهِ همه‌یِ حاضرین را به خود جلب کند، دستِ آیلین را گرفت.
بو៸سه‌ای کوتاه و نمایشی بر پشتِ دستش نشاند
دیدگاه ها (۴)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 32 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 31✦....

PART:18تهیونگ یک قدم کامل جلو آمد.و درست همان لحظهنه شتاب‌زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط