{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدری به پسرش گفت:

پدری به پسرش گفت:
یک کیسه با خودت بیاور و در آن به تعداد آدم‌هایی که دوست نداری و از آنان بدت می‌آید پیاز قرار بده ...
پسر همین کار را کرد.
پدرش گفت: هرجا که می‌روی
این کیسه را با خود حمل کن
پسر بعد از چند روز خسته شد و
به او شکایت برد که پیازها گندیده
و بوی تعفن گرفته است
و مرا را اذیت می‌کند ...
پدر پاسخ داد:
وقتی تو کینه دیگران را
در دل نگه داری همین اتفاق می افتد،
این کینه، قلب و دلت را فاسد می‌کند
و بیشتر از همه
خودت را اذیت خواهد کرد ...
دیدگاه ها (۴)

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

🔘 داستان کوتاهبلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.او همیشه...

روایات بسیاری گواهی می‌دهند که معصوم را جز معصوم نمی‌تواند غ...

🖤 قفس سیاهپارت اول | قرارداد خونصدای باران، تمام عمارت را پر...

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ تهیونگ...کارو ب...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط