[Forwarded from nawna👑 👽 noliwx]
[Forwarded from nawna👑 👽 noliwx]
به نام خدا #قسمت1 دوهفته ای میشه که ب دانشگاه نمیرم.سال پیش که ترم تابستونه گرفتم فشار زیادی روم بود.الان واقعا حرف داداشم سورن رو درک میکنم:(دکتر شدن مثل اب خوردن نیست) . تکیه دادم به دیوار و از شیشه به بیرون نگاه میکنم..از بس به موجهای دریا خیره شدم که حس دریا زدگی بهم دست داد انگار امارت خانواده سرافراز داره رو سرم خراب میشه..دستمو توی موهام کشیدم و تکیه ام رو از دیوار گرفتم و خودمو روی مبلهای قهوای سوخته ک وسط سالن چیده شده بودن پرت کردم. ی حسی بهم میگه برو ی چرخی بیرون بزن اتفاقاتی کوچیک ولی بزرگ در انتظارته .. از این زندگی اروم و یک نواخت خسته شدم در انتظار ی زندگی جدیدم پر از شور و شوق و ماجرا. نگاهی ب پدرم که با چرخهای ویلچرش امارت بزرگمون رو دید می زد انداختم و بعد از روی مبل به سختی بلند شدم و به سمت اتاقم ک در بالاترین نقطه ی امارت بود با کلافگی راه افتادم و پله ها رو طی کردم. جلوی ایینه نشستم و به خودم خیره شدم ..موهای قهوایی روشن..با رنگ چشمام ست بود..لبای کوچیک و غنچه اییم..ابروهای پهن و کوتاه..بینی کوچیک و پوست گندمی روشن اینا همه خیلی ساده اند ولی جذابیت خاصی رو توی ایینه منعکس میکرد.همیشه تیپ خیره کننده ولی ارایش ساده رو دوست داشتم توی ایینه از پشت سرم کمد پر از لباسو کفش و ... توجهم رو جلب کرد ی کرم ضد افتاب..خط چشم نازک..رژ گلبه ایی و موهای اتو کرده باز و بلند به ی تیپ اسپرت تابستونه احتیاج داشت برای کامل شدن. به سمت کمدم رفتمو ی شلوار جین چسبون..روپوش ابی کمرنگ با استین های گشاد..پیرهن سفید کوتاه..کفش اسپرت وکیف سفید..شال ابی کمرنگم رو برداشتمو سریع اماده شدم . سعی کردم با رویا تماس بر قرار کنم که با هم بریم بیرون اما جواب نمی داد بعد از 3 4 بار تماس بی پاسخ بیخیالش شدم انگار هنوز ازم دلگیر بود بخاطر اتفاقای دیروز. توی ایینه ایی که سر تا پام رو انالیز میکردم چشمم به عطری که جدید خریده بودم توی ویترین شیشه ایی افتاد به سمتش رفتم و رو خودم خالیش کردم . کفشامو برداشتمو از اتاق بیرون زدم بعد از خداحافظی و بوس با باباییم به سمت حیاط رفتم که صدای دلنشین پدر دوستداشتنیم منو سر جام نگه داشت...
به نام خدا #قسمت1 دوهفته ای میشه که ب دانشگاه نمیرم.سال پیش که ترم تابستونه گرفتم فشار زیادی روم بود.الان واقعا حرف داداشم سورن رو درک میکنم:(دکتر شدن مثل اب خوردن نیست) . تکیه دادم به دیوار و از شیشه به بیرون نگاه میکنم..از بس به موجهای دریا خیره شدم که حس دریا زدگی بهم دست داد انگار امارت خانواده سرافراز داره رو سرم خراب میشه..دستمو توی موهام کشیدم و تکیه ام رو از دیوار گرفتم و خودمو روی مبلهای قهوای سوخته ک وسط سالن چیده شده بودن پرت کردم. ی حسی بهم میگه برو ی چرخی بیرون بزن اتفاقاتی کوچیک ولی بزرگ در انتظارته .. از این زندگی اروم و یک نواخت خسته شدم در انتظار ی زندگی جدیدم پر از شور و شوق و ماجرا. نگاهی ب پدرم که با چرخهای ویلچرش امارت بزرگمون رو دید می زد انداختم و بعد از روی مبل به سختی بلند شدم و به سمت اتاقم ک در بالاترین نقطه ی امارت بود با کلافگی راه افتادم و پله ها رو طی کردم. جلوی ایینه نشستم و به خودم خیره شدم ..موهای قهوایی روشن..با رنگ چشمام ست بود..لبای کوچیک و غنچه اییم..ابروهای پهن و کوتاه..بینی کوچیک و پوست گندمی روشن اینا همه خیلی ساده اند ولی جذابیت خاصی رو توی ایینه منعکس میکرد.همیشه تیپ خیره کننده ولی ارایش ساده رو دوست داشتم توی ایینه از پشت سرم کمد پر از لباسو کفش و ... توجهم رو جلب کرد ی کرم ضد افتاب..خط چشم نازک..رژ گلبه ایی و موهای اتو کرده باز و بلند به ی تیپ اسپرت تابستونه احتیاج داشت برای کامل شدن. به سمت کمدم رفتمو ی شلوار جین چسبون..روپوش ابی کمرنگ با استین های گشاد..پیرهن سفید کوتاه..کفش اسپرت وکیف سفید..شال ابی کمرنگم رو برداشتمو سریع اماده شدم . سعی کردم با رویا تماس بر قرار کنم که با هم بریم بیرون اما جواب نمی داد بعد از 3 4 بار تماس بی پاسخ بیخیالش شدم انگار هنوز ازم دلگیر بود بخاطر اتفاقای دیروز. توی ایینه ایی که سر تا پام رو انالیز میکردم چشمم به عطری که جدید خریده بودم توی ویترین شیشه ایی افتاد به سمتش رفتم و رو خودم خالیش کردم . کفشامو برداشتمو از اتاق بیرون زدم بعد از خداحافظی و بوس با باباییم به سمت حیاط رفتم که صدای دلنشین پدر دوستداشتنیم منو سر جام نگه داشت...
- ۳.۱k
- ۳۰ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط