فیک تاوانیکنگاه
فیک: تاوانیکنگاهـــ
««پارت دو»»
(ا.ت و جنگکوک خیلی سرد با هم رفتار میکردند اما ا.ت تلاش بیشتری میکرد تا از دل جنگکوک در بیاره و دوباره مثل قبل بشن..تلاشش بی نتیجه بود و رفت بیرون و جنگکوک تلویزیون نگاه میکرد....از گوشی ا.ت پیام به جنگکوک اومد:
من بیرونم و خونه نمیام جیکی)
[ جنگکوک
با اینکه از کاری که کرد ناراحت بودم اما باز هم نگرانش شدم.....اما خبر داده جای نگرانی نیست]
«فردا صبح»
(به گوشی ا.ت زنگ زدم جواب نداد،گوشیم زنگ خورد غریبه بود اما پریدم روی گوشی و جواب دادم....
فیلیکس: اگه ا.ت رو میخوای به سوله ای که اطلاع داری بیا)
(تپش قلب گرفتم اما نباید دخالت کنم ا.ت خودش با فیلیکس بودن رو انتخاب کرده....اما از طرف دیگر با همهی کارهاش بازهم دوستش دارم حسی که بهش دارم کم نشده...به قلبم گوش دادم و به سمت سوله حرکت کردم )
«به سوله رسید»
ویو جنگکوک
(اسلحهام را درآوردم و وارد آنجا شدم...صدای هق هق ا.ت تنها صدایی بود که در سولهای تاریک شنیده میشد....)
جنگکوک: ا.ت....ا.ت....(باصدایبلند)
ا.ت: تو...کی..هستی؟(باهقهق)
جنگکوک: زمزمه کرد: یادش رفت منو....و گفت: منم جنگکوک....
ا.ت: جنگکوک...منو..ببخش..تروخدا کمکم کن..(باهقوگریه)
جنگکوک: آروم باش ا.ت...گریه نکن گل من بعدا حرف میزنیم
(نمیدونم از حسی که بهش داشتم گفتم یا فقط از دهنم پرید..)
ا.ت: جیکی از...اینجا...برو..
(در همان لحظه روی گردن جنگکوک یه جسم آهنی ولی داغ حس شد و جنگکوک بیهوش شد....)
(ا.ت هر چقدر اسرار و تلاش کرد بیخیال جنگکوک نشد و اون رو به ستون سوله با طناب بست و ا.ت روی صندلی جلوی جنگکوک گذاشت و رفت)
(مدتی بعد جنگکوک به هوش اومد و هی داد کشید اما تلاشش بینتیجه بود....ا.ت و جنگکوک با هم حرف زدن و ا.ت از کارش پشیمون شده بود اما دیگه دیر بود...فیلیکس اومد با اسلحه و کنار پیشونی ا.ت گذاشت...)
جنگکوک: فیلیکس...ولش کن نه میمیره نکن فیلیکس(با داد و گریه)
ا.ت: جنگکوک ببخشید که بهت نگفتم اینجوری در امان بودیم
فیلیکس: اما دیگه تو بازیچه من شدی و جنگکوک بازیچه تو
ا.ت: فیلیکس بیخیال شو تروخدا(با گریه)
جنگکوک: هر چی بخوای بهت میدم فقط ولش کن (با حرص)
{هر چیزی تاوان داره بعد اون یا زندگی کردن واقعی تو این دنیا رو یاد میگیری یا زندگیتو تو این دنیا برای همیشه از دست میدی......}
(صدای ماشین های پلیس کل سوله را برداشت و...)
فیلیکس: جنگکوک دیر کردی
( اسلحه تیرش رو آزاد کرد و تیر شلیک شد،در آخر پلیس اون رو گرفت و به دادگاه برد و جنگکوک ا.ت رو از دست داد و یاد گرفت همیشه نباید صبر کنی و احساساتت رو ابراز نکنی و ا.ت تاوان دروغ گفتن و خیانت به جنگکوک رو داد....وقتی یه آدم بهت احساس داره پشیمونش نکن....)
«پایان پارت دو:پارت آخر»
ممنونم که تا اینجا خوندی و حمایتم کردی✨
««پارت دو»»
(ا.ت و جنگکوک خیلی سرد با هم رفتار میکردند اما ا.ت تلاش بیشتری میکرد تا از دل جنگکوک در بیاره و دوباره مثل قبل بشن..تلاشش بی نتیجه بود و رفت بیرون و جنگکوک تلویزیون نگاه میکرد....از گوشی ا.ت پیام به جنگکوک اومد:
من بیرونم و خونه نمیام جیکی)
[ جنگکوک
با اینکه از کاری که کرد ناراحت بودم اما باز هم نگرانش شدم.....اما خبر داده جای نگرانی نیست]
«فردا صبح»
(به گوشی ا.ت زنگ زدم جواب نداد،گوشیم زنگ خورد غریبه بود اما پریدم روی گوشی و جواب دادم....
فیلیکس: اگه ا.ت رو میخوای به سوله ای که اطلاع داری بیا)
(تپش قلب گرفتم اما نباید دخالت کنم ا.ت خودش با فیلیکس بودن رو انتخاب کرده....اما از طرف دیگر با همهی کارهاش بازهم دوستش دارم حسی که بهش دارم کم نشده...به قلبم گوش دادم و به سمت سوله حرکت کردم )
«به سوله رسید»
ویو جنگکوک
(اسلحهام را درآوردم و وارد آنجا شدم...صدای هق هق ا.ت تنها صدایی بود که در سولهای تاریک شنیده میشد....)
جنگکوک: ا.ت....ا.ت....(باصدایبلند)
ا.ت: تو...کی..هستی؟(باهقهق)
جنگکوک: زمزمه کرد: یادش رفت منو....و گفت: منم جنگکوک....
ا.ت: جنگکوک...منو..ببخش..تروخدا کمکم کن..(باهقوگریه)
جنگکوک: آروم باش ا.ت...گریه نکن گل من بعدا حرف میزنیم
(نمیدونم از حسی که بهش داشتم گفتم یا فقط از دهنم پرید..)
ا.ت: جیکی از...اینجا...برو..
(در همان لحظه روی گردن جنگکوک یه جسم آهنی ولی داغ حس شد و جنگکوک بیهوش شد....)
(ا.ت هر چقدر اسرار و تلاش کرد بیخیال جنگکوک نشد و اون رو به ستون سوله با طناب بست و ا.ت روی صندلی جلوی جنگکوک گذاشت و رفت)
(مدتی بعد جنگکوک به هوش اومد و هی داد کشید اما تلاشش بینتیجه بود....ا.ت و جنگکوک با هم حرف زدن و ا.ت از کارش پشیمون شده بود اما دیگه دیر بود...فیلیکس اومد با اسلحه و کنار پیشونی ا.ت گذاشت...)
جنگکوک: فیلیکس...ولش کن نه میمیره نکن فیلیکس(با داد و گریه)
ا.ت: جنگکوک ببخشید که بهت نگفتم اینجوری در امان بودیم
فیلیکس: اما دیگه تو بازیچه من شدی و جنگکوک بازیچه تو
ا.ت: فیلیکس بیخیال شو تروخدا(با گریه)
جنگکوک: هر چی بخوای بهت میدم فقط ولش کن (با حرص)
{هر چیزی تاوان داره بعد اون یا زندگی کردن واقعی تو این دنیا رو یاد میگیری یا زندگیتو تو این دنیا برای همیشه از دست میدی......}
(صدای ماشین های پلیس کل سوله را برداشت و...)
فیلیکس: جنگکوک دیر کردی
( اسلحه تیرش رو آزاد کرد و تیر شلیک شد،در آخر پلیس اون رو گرفت و به دادگاه برد و جنگکوک ا.ت رو از دست داد و یاد گرفت همیشه نباید صبر کنی و احساساتت رو ابراز نکنی و ا.ت تاوان دروغ گفتن و خیانت به جنگکوک رو داد....وقتی یه آدم بهت احساس داره پشیمونش نکن....)
«پایان پارت دو:پارت آخر»
ممنونم که تا اینجا خوندی و حمایتم کردی✨
- ۲.۶k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط