یادگار عشق
یادگار عشقــــ🤎
««پارت اول »»
(تهیونگ و ا.ت قرار بود با هم ازدواج کنند.یک شب به ساحل رفتند،نصف شب بود...به سمت خونه حرکت میکردند که ناگهان با ماشینی تصادف کردند...تهیونگ سرش با ضربه محکم به فرمون ماشین خورد و زخمی شد)
(اورژانس آمد و ا.ت و تهیونگ را به بیمارستان برد..ا.ت بیشتر نگران ته بود و دستانش میلرزید و برایش مهم نبود که زخمی شده است..)
«بعدمدتی»
(تهیونگ فراموشی گرفته بود و هیچ خاطرهای به یاد نداشت...ا.ت که متوجه شد پدر و مادر ته مقصر ا.ت را میدانستند مجبور بود از تهیونگ دور بشود...)
(ا.ت
با اینکه میدانستم من را به یاد نمیآورد اما میخواستم بداند یه روزی عاشق هم بودیم و شاید خاطراتمان را به یاد بیاورد...تصمیم گرفتم برایش نامه بنویسم و او را به مکانهایی که قبلاً با هم میرفتیم بفرستمش....)
[ پدر و مادرش ته را به خانه بردن و ا.ت هم به خونه رفت و یک کاغذ و خودکار برداشت..]
[دلش میخواست احساساتش خودکار را کنترل کند کمی فکر کرد و شروع به نوشتن کرد.....جملاتی از عشق و محبت در آن کاغذ نوشته شد اما نویسنده اش با هر کلمه اشک میریخت....بعد از اینکه به نوشتنش پایان داد نامه را بدون نام و نشانی در در خونهاش گذاشت ، زنگ در را زد بعد دوید و رفت.....)
(تهیونگ در را باز کرد....نامه را دید و آن را برداشت و شروع به خواندن و زمزمه کردن کرد)
تهیونگ:ترجیح میدم خوابتُ ببینم تا با بقیه برم بیرون، ترجیح میدم آهنگایي که باهاشون یادت میوفتم رو گوش بدم تا صداي بقیه رو بشنوم، ترجیح میدم با رویات زندگي کنم تا با کس دیگهاي برم توی رابطه، ترجیح میدم دلتنگت شم، غمگین بشم، تلخ شم تا کسي بخواد غیر تو لبخند روي لبام بیاره، ترجیح میدم امید داشته باشم و منتظرت بمونم تا بخوام جایگزین پیدا کنم، ترجیح میدم توي خاطراتمون زندگي کنم تا بخوام جدیدشو با یه فرد جدید بسازم.
(تهیونگ شوکه شده بود نامه ای عاشقانه اما بی نام و نشان...آن نامه را نگهداشت و برد...)
««پایان پارت اول»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت اول »»
(تهیونگ و ا.ت قرار بود با هم ازدواج کنند.یک شب به ساحل رفتند،نصف شب بود...به سمت خونه حرکت میکردند که ناگهان با ماشینی تصادف کردند...تهیونگ سرش با ضربه محکم به فرمون ماشین خورد و زخمی شد)
(اورژانس آمد و ا.ت و تهیونگ را به بیمارستان برد..ا.ت بیشتر نگران ته بود و دستانش میلرزید و برایش مهم نبود که زخمی شده است..)
«بعدمدتی»
(تهیونگ فراموشی گرفته بود و هیچ خاطرهای به یاد نداشت...ا.ت که متوجه شد پدر و مادر ته مقصر ا.ت را میدانستند مجبور بود از تهیونگ دور بشود...)
(ا.ت
با اینکه میدانستم من را به یاد نمیآورد اما میخواستم بداند یه روزی عاشق هم بودیم و شاید خاطراتمان را به یاد بیاورد...تصمیم گرفتم برایش نامه بنویسم و او را به مکانهایی که قبلاً با هم میرفتیم بفرستمش....)
[ پدر و مادرش ته را به خانه بردن و ا.ت هم به خونه رفت و یک کاغذ و خودکار برداشت..]
[دلش میخواست احساساتش خودکار را کنترل کند کمی فکر کرد و شروع به نوشتن کرد.....جملاتی از عشق و محبت در آن کاغذ نوشته شد اما نویسنده اش با هر کلمه اشک میریخت....بعد از اینکه به نوشتنش پایان داد نامه را بدون نام و نشانی در در خونهاش گذاشت ، زنگ در را زد بعد دوید و رفت.....)
(تهیونگ در را باز کرد....نامه را دید و آن را برداشت و شروع به خواندن و زمزمه کردن کرد)
تهیونگ:ترجیح میدم خوابتُ ببینم تا با بقیه برم بیرون، ترجیح میدم آهنگایي که باهاشون یادت میوفتم رو گوش بدم تا صداي بقیه رو بشنوم، ترجیح میدم با رویات زندگي کنم تا با کس دیگهاي برم توی رابطه، ترجیح میدم دلتنگت شم، غمگین بشم، تلخ شم تا کسي بخواد غیر تو لبخند روي لبام بیاره، ترجیح میدم امید داشته باشم و منتظرت بمونم تا بخوام جایگزین پیدا کنم، ترجیح میدم توي خاطراتمون زندگي کنم تا بخوام جدیدشو با یه فرد جدید بسازم.
(تهیونگ شوکه شده بود نامه ای عاشقانه اما بی نام و نشان...آن نامه را نگهداشت و برد...)
««پایان پارت اول»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۱.۸k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط