فیک مافیایعاشق
فیک: مافیایـــعاشقـــ🤍
««پارت دوازده»»
ا.ت: یعنی...پدر و مادر من با مادر تو داخل یه ماشین بوده؟چندها سال گذشته اما یادم میاد اون تنها بود و ته چهرهاش رو دیدم شبیه مردی که توی تلویزیون بود
جیمین: توی تلویزیون برادر من یکبار جلسه با سرمایهگذاران داشت که توی تلویزیون پخش شد
ا.ت: میدونی اسم برنامه اش چیه؟
جیمین: آره میدونم
( ا.ت و جیمین با هم برنامه رو پخش کردند و نگاه کردند ا.ت اون مرد رو نشون داد)
جیمین: ا.ت اون برادر منه
ا.ت: یعنی برادر تو پدر و مادر من و مادر خودش رو هم کشته؟
جیمین: خودش این کارو نکرده زیر دستاش انجام دادن دستوراتش رو
(توی همین لحظهها بود که سایهی یه نفر در چراغهای خیابون دیده شد...جیمین و ا.ت متوجه شدند)
جیمین: ا.ت بخواب روی زمین و از پنجره فاصله بگیر
(استرس زیادی گرفتم و دلهره ای منو درگیر خودش کرد....)
{ بلند شدند تا از پنجره فاصله بگیرند با اسلحه شلیک کرد....تیر به خدمتکاری که وارد اتاق شد شلیک شد و روی زمین افتاد.. جیمین اسلحهاش را برداشت ولی برادرش داشت فرار میکرد به سمت پارکینگ و جیمین دوید تا اونجا بره) (برادرش به طور کامل جیمین رو درگیر خودش کرده بود اما خبر نداشت ا.ت هم در معرض خطر قرار گرفته.....)
وارد پارکینگ شدند تنها سه نفر توی اون مکان پر خطر بودن و سکوت همه جا رو فرا گرفته بود...برادرش پشت جیمین بود اما با فاصله زیاد خودش رو آماده کرده بود و شلیک کرد جیمین صدای شلیک رو شنید و برگشت......
[ صدای شلیک تنها صدایی بود که در پارکینگ با چراغ های خاموش و روشن شنیده شد.....]
( ا.ت خودش را سپری دفاع برای محافظت از جیمین کرد تا آسیب نبینه...تیر به شونهی ا.ت خورد.....)
ا.ت: جیمین.....برو.....دنبالش
[جیمین
با صدایی پر از درد گفت ضربان قلبم از کنترل خارج شده بود و نفسم یکی در میان بیرون میومد]
(برادر جیمین دوید و موتوری که در پارکینگ بود را برداشت و فرار کرد)
««پایان پارت دوازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت دوازده»»
ا.ت: یعنی...پدر و مادر من با مادر تو داخل یه ماشین بوده؟چندها سال گذشته اما یادم میاد اون تنها بود و ته چهرهاش رو دیدم شبیه مردی که توی تلویزیون بود
جیمین: توی تلویزیون برادر من یکبار جلسه با سرمایهگذاران داشت که توی تلویزیون پخش شد
ا.ت: میدونی اسم برنامه اش چیه؟
جیمین: آره میدونم
( ا.ت و جیمین با هم برنامه رو پخش کردند و نگاه کردند ا.ت اون مرد رو نشون داد)
جیمین: ا.ت اون برادر منه
ا.ت: یعنی برادر تو پدر و مادر من و مادر خودش رو هم کشته؟
جیمین: خودش این کارو نکرده زیر دستاش انجام دادن دستوراتش رو
(توی همین لحظهها بود که سایهی یه نفر در چراغهای خیابون دیده شد...جیمین و ا.ت متوجه شدند)
جیمین: ا.ت بخواب روی زمین و از پنجره فاصله بگیر
(استرس زیادی گرفتم و دلهره ای منو درگیر خودش کرد....)
{ بلند شدند تا از پنجره فاصله بگیرند با اسلحه شلیک کرد....تیر به خدمتکاری که وارد اتاق شد شلیک شد و روی زمین افتاد.. جیمین اسلحهاش را برداشت ولی برادرش داشت فرار میکرد به سمت پارکینگ و جیمین دوید تا اونجا بره) (برادرش به طور کامل جیمین رو درگیر خودش کرده بود اما خبر نداشت ا.ت هم در معرض خطر قرار گرفته.....)
وارد پارکینگ شدند تنها سه نفر توی اون مکان پر خطر بودن و سکوت همه جا رو فرا گرفته بود...برادرش پشت جیمین بود اما با فاصله زیاد خودش رو آماده کرده بود و شلیک کرد جیمین صدای شلیک رو شنید و برگشت......
[ صدای شلیک تنها صدایی بود که در پارکینگ با چراغ های خاموش و روشن شنیده شد.....]
( ا.ت خودش را سپری دفاع برای محافظت از جیمین کرد تا آسیب نبینه...تیر به شونهی ا.ت خورد.....)
ا.ت: جیمین.....برو.....دنبالش
[جیمین
با صدایی پر از درد گفت ضربان قلبم از کنترل خارج شده بود و نفسم یکی در میان بیرون میومد]
(برادر جیمین دوید و موتوری که در پارکینگ بود را برداشت و فرار کرد)
««پایان پارت دوازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۲.۷k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط