{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت:

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!
دیدگاه ها (۲)

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

شخصی را ابراهیم اشتر پیش مختار آورد بنام هانی بن بعیث،مختار ...

رمان دخت من

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

مردی که در کنارم بود

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم بیست و ســو...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

رمان: قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط