{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری دختری نابینا را دوست داشت،دختر هم پسر را دوست داشت.ر

پسری دختری نابینا را دوست داشت،دختر هم پسر را دوست داشت.روزی به او گفت:اگر چشم داشتم برای همیشه در کنارت میماندم.یک روز کسی پیدا شد و چشمانش را به او هدیه داد.دختر بینا شد و دید پسر موردعلاقه اش نابیناست.به او گفت:دیگه تو رو نمیخوام،از پیشم برو.پسر هنگام رفتن لبخندی زد و گفت:مواظب چشم های من باش!
دیدگاه ها (۱)

دلینای یکم قدیمی!

ایان سامرهالدر

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜---پارت یک: سئول، خیابان‌ه...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌وپنجم | آخرین رنگِ عشق ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟓همه اماده با وسایل هاشون و لباس های غی...

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۴----------------------------------------⭐🌕...

این اولین سناریو ای هست که نوشتم امید وارم خوشتون بیاد عکس ...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط