آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۵
(ویو نیلسو )=راه با کشتی حدودی ۱۴ یا ۱۵ ساعت بود برای همین وقت استراحت رو داشتیم.
چمدون رو باز کردم و حوله ام و وسایل مورد نیاز برای حموم رو در اوردم،وارد حموم شدمو شیر آب باز کردم.
آب گرم روی تنم رقص کنان لیز میخورد.
به تمام چیزا فکر کردم........
ازدواج مون.......دزدیدن من و لنا، مافیا بودن شون.....
جیمین که حالا برادر من بود.
همچی پشت سر هم اتفاق افتاد.
نفهمیدم که فکر کردن به اینا باعث گریم شد.
گریه کردن توی حموم......
...............
حوله ام دور تنم بستم و وارد اتاق شدم و با رو به رو شدن با جونگ کوک جیغی کوتاه و بلند کشیدم.
نیشخندی زد و آروم لب زد:
_"جیغ نزن...فکر میکنن خبریه."
خاک تو سرم کنن که اینقدر بی حیاست این مرد.
گفتم:
+"برو بیرون میخوام لباس عوض کنم."
سعی کردم لحنم هم سرد باشه و هم دستوری.
قدم برداشت.....نزدیک.....نزدیک تر.
تا حدی که خم شد و نفس هاش روی گونه ام حس میشد....
قلبم دیوانه وار میزد...انگار تموم اتفاقات اون شب فراموش شد.
سرشو نزدیک گوشم کرد و بوسه ای روی لاله ی گوشم زد که تنم مور مور شد:
_"یادآوری کنم.....زنمی."
با لحجه ی خاصی گفت که متوجه بوسانی حرف زدنش شدم.
خواستم عقب برم که مچ دستمو گرفت و به سمت خودش کشوند.
ّبا لکنت گفتم:
+"ول....ولم...کن."
اما کو گوش شنوا؟
و ناگهان لباش روی لبام کوبیده شد. آروم......
چشمامم باز بود و با تعجب بهش زل زده بودم.
چشماش بسته بود و با آرامش میبوسید ، جوری که انگار اون نبود که همین چند وقت پیش دست روم بلند کرده بود.........
با یاد آوردن اون شب هولش دادم عقب:
+"نکن.....نکن اینکارو.....کاری نکن که از خود بی خود شم جونگ کوک......نزار بهت وابسته شم...هق....لمسم نکن که معتاد لمست بشم.....نکن که دوست داشته باشم....کاری نکن که عاشقت بشم."
بغضم وسط های حرف هام شکست.....
جونگ کوک با بهت بهم زل زده بود که از اتاق خارج شد.....
اشکام پاک کردم و لباس تنم کردم،موهامو خشک کردم و روی تخت کمی دراز کشیدم.
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۵
(ویو نیلسو )=راه با کشتی حدودی ۱۴ یا ۱۵ ساعت بود برای همین وقت استراحت رو داشتیم.
چمدون رو باز کردم و حوله ام و وسایل مورد نیاز برای حموم رو در اوردم،وارد حموم شدمو شیر آب باز کردم.
آب گرم روی تنم رقص کنان لیز میخورد.
به تمام چیزا فکر کردم........
ازدواج مون.......دزدیدن من و لنا، مافیا بودن شون.....
جیمین که حالا برادر من بود.
همچی پشت سر هم اتفاق افتاد.
نفهمیدم که فکر کردن به اینا باعث گریم شد.
گریه کردن توی حموم......
...............
حوله ام دور تنم بستم و وارد اتاق شدم و با رو به رو شدن با جونگ کوک جیغی کوتاه و بلند کشیدم.
نیشخندی زد و آروم لب زد:
_"جیغ نزن...فکر میکنن خبریه."
خاک تو سرم کنن که اینقدر بی حیاست این مرد.
گفتم:
+"برو بیرون میخوام لباس عوض کنم."
سعی کردم لحنم هم سرد باشه و هم دستوری.
قدم برداشت.....نزدیک.....نزدیک تر.
تا حدی که خم شد و نفس هاش روی گونه ام حس میشد....
قلبم دیوانه وار میزد...انگار تموم اتفاقات اون شب فراموش شد.
سرشو نزدیک گوشم کرد و بوسه ای روی لاله ی گوشم زد که تنم مور مور شد:
_"یادآوری کنم.....زنمی."
با لحجه ی خاصی گفت که متوجه بوسانی حرف زدنش شدم.
خواستم عقب برم که مچ دستمو گرفت و به سمت خودش کشوند.
ّبا لکنت گفتم:
+"ول....ولم...کن."
اما کو گوش شنوا؟
و ناگهان لباش روی لبام کوبیده شد. آروم......
چشمامم باز بود و با تعجب بهش زل زده بودم.
چشماش بسته بود و با آرامش میبوسید ، جوری که انگار اون نبود که همین چند وقت پیش دست روم بلند کرده بود.........
با یاد آوردن اون شب هولش دادم عقب:
+"نکن.....نکن اینکارو.....کاری نکن که از خود بی خود شم جونگ کوک......نزار بهت وابسته شم...هق....لمسم نکن که معتاد لمست بشم.....نکن که دوست داشته باشم....کاری نکن که عاشقت بشم."
بغضم وسط های حرف هام شکست.....
جونگ کوک با بهت بهم زل زده بود که از اتاق خارج شد.....
اشکام پاک کردم و لباس تنم کردم،موهامو خشک کردم و روی تخت کمی دراز کشیدم.
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۱.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط