آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۶
(ویو جونگ کوک )=نه.....نه....نه امکان نداره.....نیلسو هم درگیر همین حس منه؟.......اونم؟.....
اونم منو دوست داره؟حرفاش حقیقت داشت؟.
حرفاش بیشتر گیجم کرد ، بیشتر خمارم کرد...بیشتر رامم کرد.
وقتی که گریه میکنه انگار چاقو توی قلبم فرو کردن.
اینقدر درد داره.....
من جئون جونگ کوک و عاشقی؟....
و دوست داشتن؟آخه با هم جور نمیاد.از اتاق زدم بیرون و کناره ای از کشتی ایستادم و دستامو روی لبه اش گذاشتم...
داشت اتفاق میوفتاد؟عشق.....ممکنه واقعان؟
توی همین فکر و خیال دست کوچیکی رو بازوم حس کردم. سرمو برگردوندم.....لنا.
آروم لب زد:
_"خوبی داداشی؟."
سرمو به معنی آره تکون دادم:
_"اگه داداشمو نشناسم که لنا نیستم....چت شده کوک؟چرا اینقدر پریشونی."
نفسی عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادم:
_"لنا.....نمیدونم چم شده....دیوانه شدم یا زده به سرم."
دست کوچیکشو روی دستم که روی لبه بود گذاشت:
_"دیوانه که بودی.....اما حالا عاشق شدی جونگ کوک."
اولش کنایه بود اما فکر نمیکردم جملشو اینجوری تمام کنه.
آمدم کلامی حرف بزنم که صدای عمه کوچیکه بلند شد:
_"پسرم این خانومت کجا رفت....میخواستیم آشنا شیم باهاش."
سرمو به سمتش برگردوندم و لب زدم:
_"عمه خانم یه ۱۰ روز بیشتر سفریم آشنا میشدید....فعلا یکم خسته بود رفت استراحت کنه."
سری تکون داد و مشغول حرف زدن و مادر و مادر بزرگ شد.
لنا رفت پیش جی وو و منم روی صندلی ها نشستم و ویپ کشیدم......عاشق شدم.....ممکنه؟.
.............
(ویو نیلسو )=دراز کشیدم اما خوابم نبرد....چرا اون حرفا زدی نیلسو.....چرا دستی دستی خودتو لو میدی.
همین الانم معتاد لمسشی....چرا میری بهش میگی دخترک احمق...
توی همین و فکر و خیال ها گوشیم زنگ خورد...لنا بود:
_"نیلسو.....خواب بودی؟."
نچی گفتم:
_" خب لباس بپوش بیا من و جی وو میخوایم بریم رستوران طبقه پایین......راستی."
+"باشه....جانم؟."
گفت:
_"میدونستی جیمین هم اومده."
حدودن با داد گفتم:
_"چیی؟شوخی میکنی....من حتی مامان و بابا رو ندیدم."
قهقهه ای زد:
_"هیچی دیگه فک کنم بین خودش و جی وو خبرایه چقدم با ام صمیمین به زودی عروسی داریم."
این حرفش باعث خندم شد:
_" از شر داداشام راحت شدم من خیلی وقته....باشه خب یه ۱۰ دقه دیگه میام."
گوشی قطع کردمو از روی تخت بلند شدم.
لباس نتم کردم و موهامو حالت دادم ارایشی کم کردم.
از اتاق بیرون رفتم.....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۶
(ویو جونگ کوک )=نه.....نه....نه امکان نداره.....نیلسو هم درگیر همین حس منه؟.......اونم؟.....
اونم منو دوست داره؟حرفاش حقیقت داشت؟.
حرفاش بیشتر گیجم کرد ، بیشتر خمارم کرد...بیشتر رامم کرد.
وقتی که گریه میکنه انگار چاقو توی قلبم فرو کردن.
اینقدر درد داره.....
من جئون جونگ کوک و عاشقی؟....
و دوست داشتن؟آخه با هم جور نمیاد.از اتاق زدم بیرون و کناره ای از کشتی ایستادم و دستامو روی لبه اش گذاشتم...
داشت اتفاق میوفتاد؟عشق.....ممکنه واقعان؟
توی همین فکر و خیال دست کوچیکی رو بازوم حس کردم. سرمو برگردوندم.....لنا.
آروم لب زد:
_"خوبی داداشی؟."
سرمو به معنی آره تکون دادم:
_"اگه داداشمو نشناسم که لنا نیستم....چت شده کوک؟چرا اینقدر پریشونی."
نفسی عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادم:
_"لنا.....نمیدونم چم شده....دیوانه شدم یا زده به سرم."
دست کوچیکشو روی دستم که روی لبه بود گذاشت:
_"دیوانه که بودی.....اما حالا عاشق شدی جونگ کوک."
اولش کنایه بود اما فکر نمیکردم جملشو اینجوری تمام کنه.
آمدم کلامی حرف بزنم که صدای عمه کوچیکه بلند شد:
_"پسرم این خانومت کجا رفت....میخواستیم آشنا شیم باهاش."
سرمو به سمتش برگردوندم و لب زدم:
_"عمه خانم یه ۱۰ روز بیشتر سفریم آشنا میشدید....فعلا یکم خسته بود رفت استراحت کنه."
سری تکون داد و مشغول حرف زدن و مادر و مادر بزرگ شد.
لنا رفت پیش جی وو و منم روی صندلی ها نشستم و ویپ کشیدم......عاشق شدم.....ممکنه؟.
.............
(ویو نیلسو )=دراز کشیدم اما خوابم نبرد....چرا اون حرفا زدی نیلسو.....چرا دستی دستی خودتو لو میدی.
همین الانم معتاد لمسشی....چرا میری بهش میگی دخترک احمق...
توی همین و فکر و خیال ها گوشیم زنگ خورد...لنا بود:
_"نیلسو.....خواب بودی؟."
نچی گفتم:
_" خب لباس بپوش بیا من و جی وو میخوایم بریم رستوران طبقه پایین......راستی."
+"باشه....جانم؟."
گفت:
_"میدونستی جیمین هم اومده."
حدودن با داد گفتم:
_"چیی؟شوخی میکنی....من حتی مامان و بابا رو ندیدم."
قهقهه ای زد:
_"هیچی دیگه فک کنم بین خودش و جی وو خبرایه چقدم با ام صمیمین به زودی عروسی داریم."
این حرفش باعث خندم شد:
_" از شر داداشام راحت شدم من خیلی وقته....باشه خب یه ۱۰ دقه دیگه میام."
گوشی قطع کردمو از روی تخت بلند شدم.
لباس نتم کردم و موهامو حالت دادم ارایشی کم کردم.
از اتاق بیرون رفتم.....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۷.۴k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط