آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۷
(ویو نیلسو )= از اتاق خارج شدم و خواستم به طبقه پایین برم که صدای تهیونگ متوقفم کرد:
_"مورچه کجا میری؟."
سرمو برگردوندم و دهن کجی نثارش کردم:
+"به تو چه فضولی؟."
نچ نچ کرد:
_"متاسفم برات ادب نداری تو؟."
+"نه که تو ادب داری برادر من."
گونمو کشید:
_"برو خوش بگذره بچه.....ش.ر.ا.ب نخوری یه وقت."
باشه ای گفتمو وارد طبقه دوم شدم.
چه رستوران شیک و زیبایی بود....
کمی اطراف رو نگاه کردم تا لنا و جی وو رو دیدم که روی میزی نشستن و منتظر منن....
به سمت شون رفتم و نشستم:
+"ببخشید یکمی دیر کردم."
جی وو لبخندی زد و گفت:
_"اشکال نداره....عروس خانوم چخبرا؟."
لبخندی زدم که گفت:
_"پسر دایی ما که اذیت نمیکنه؟.....اگر بدونی چقد این بشر شیطونه."
خنده ای کردم:
+"اذیت که همه میکنن ولی شیطونی هاشم نمکه."
مثل همین امروز.....اون بوسه اش.....
جی وو نگاهی به لنا کردو گفت:
_"شما چی خانوم باردار....مادر بودن بهت ساخته،خفه خون گرفتی."
لنا خاک تو سری بارش کرد و لب زد:
_"حیف باردارم......بعد نشونت میدم."
همه خنده ای کردیمو کلی حرف و آشنایی.....
برای غذا هم استیک سفارش دادیم که لنا خانوم نتونست بخوره......
دیگه یه ساعتی گذشته بود که به طبقه بالا برگشتیم و توی جمع نشستیم.....
مامان جون لب زد:
_"عروس خانوم خوش میگذره؟."
لبخندی زدم:
+"خوبه مادر جون."
مامان بزرگ جونگ کوک گفت:
_"دخترم....شوهرت کجاس؟."
آخه این چه سوالیه من از کجا بدونم.....
+"نمیدونم ولا....فک کنم همین اطرافه. "
همین رو که گفتم صدای خنده ی مردونه ی جونگ کوک از نزدیکی به گوشم رسید....
صدای شیرین خندش باعث شد ناخداگاه لبخندی بزنم
که مامان متوجه اش شد.
دیگه حدودن ساعت ۸ شب بود.
همه خسته بودیم اما سر میز شام نشستیم...
جونگ کوک هم کنار من نشست.
پدر بزرگ جونگ کوک وسط های شام گفت:
_"جونگ کوک پسرم......شما و همسرت کی بچه دار میشید،داری پیر میشی پسرم دیگه ۳۰ سالته به زودی دست به اقدام بزنید و تا یه سال از ازدواج تون نگذشته فرزند بیارید این به صلاح خودتونه."
بحث تن من وسط یه میز؟........
بغضی گلیبان گلویم رو فشرد.......
جونگ کوک دستم رو گرفت خواستم پسش بزنم اما نتونستم از گرماش غافل شم.
جونگ کوک سرفه ای کرد و مشت دستش رو روی میز گذاشت:
_"پدر بزرگ....لزومی نیست بحث بدن زن من و بچه داری ما وسط یه میز خانوادگی بیاد....ما هر زمان که خودمون لازم بدونیم و بفهمیم میتونیم از پس بچه داری بر بیایم به تصمیم خودمون اقدامی میکنیم پس لطفا توی این موضوع کسی خجالت نکنه......من و نیلسو سیر شدیم....شام خوبی بود."
محکم و استوار پشتم در آمد و ته دلم از این حمایتش ذوق مرگ شدم....
از سر میز شام بلند شدیم و به اتاق رفتیم.....
شرط = ۳۰۰ لایک،۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۷
(ویو نیلسو )= از اتاق خارج شدم و خواستم به طبقه پایین برم که صدای تهیونگ متوقفم کرد:
_"مورچه کجا میری؟."
سرمو برگردوندم و دهن کجی نثارش کردم:
+"به تو چه فضولی؟."
نچ نچ کرد:
_"متاسفم برات ادب نداری تو؟."
+"نه که تو ادب داری برادر من."
گونمو کشید:
_"برو خوش بگذره بچه.....ش.ر.ا.ب نخوری یه وقت."
باشه ای گفتمو وارد طبقه دوم شدم.
چه رستوران شیک و زیبایی بود....
کمی اطراف رو نگاه کردم تا لنا و جی وو رو دیدم که روی میزی نشستن و منتظر منن....
به سمت شون رفتم و نشستم:
+"ببخشید یکمی دیر کردم."
جی وو لبخندی زد و گفت:
_"اشکال نداره....عروس خانوم چخبرا؟."
لبخندی زدم که گفت:
_"پسر دایی ما که اذیت نمیکنه؟.....اگر بدونی چقد این بشر شیطونه."
خنده ای کردم:
+"اذیت که همه میکنن ولی شیطونی هاشم نمکه."
مثل همین امروز.....اون بوسه اش.....
جی وو نگاهی به لنا کردو گفت:
_"شما چی خانوم باردار....مادر بودن بهت ساخته،خفه خون گرفتی."
لنا خاک تو سری بارش کرد و لب زد:
_"حیف باردارم......بعد نشونت میدم."
همه خنده ای کردیمو کلی حرف و آشنایی.....
برای غذا هم استیک سفارش دادیم که لنا خانوم نتونست بخوره......
دیگه یه ساعتی گذشته بود که به طبقه بالا برگشتیم و توی جمع نشستیم.....
مامان جون لب زد:
_"عروس خانوم خوش میگذره؟."
لبخندی زدم:
+"خوبه مادر جون."
مامان بزرگ جونگ کوک گفت:
_"دخترم....شوهرت کجاس؟."
آخه این چه سوالیه من از کجا بدونم.....
+"نمیدونم ولا....فک کنم همین اطرافه. "
همین رو که گفتم صدای خنده ی مردونه ی جونگ کوک از نزدیکی به گوشم رسید....
صدای شیرین خندش باعث شد ناخداگاه لبخندی بزنم
که مامان متوجه اش شد.
دیگه حدودن ساعت ۸ شب بود.
همه خسته بودیم اما سر میز شام نشستیم...
جونگ کوک هم کنار من نشست.
پدر بزرگ جونگ کوک وسط های شام گفت:
_"جونگ کوک پسرم......شما و همسرت کی بچه دار میشید،داری پیر میشی پسرم دیگه ۳۰ سالته به زودی دست به اقدام بزنید و تا یه سال از ازدواج تون نگذشته فرزند بیارید این به صلاح خودتونه."
بحث تن من وسط یه میز؟........
بغضی گلیبان گلویم رو فشرد.......
جونگ کوک دستم رو گرفت خواستم پسش بزنم اما نتونستم از گرماش غافل شم.
جونگ کوک سرفه ای کرد و مشت دستش رو روی میز گذاشت:
_"پدر بزرگ....لزومی نیست بحث بدن زن من و بچه داری ما وسط یه میز خانوادگی بیاد....ما هر زمان که خودمون لازم بدونیم و بفهمیم میتونیم از پس بچه داری بر بیایم به تصمیم خودمون اقدامی میکنیم پس لطفا توی این موضوع کسی خجالت نکنه......من و نیلسو سیر شدیم....شام خوبی بود."
محکم و استوار پشتم در آمد و ته دلم از این حمایتش ذوق مرگ شدم....
از سر میز شام بلند شدیم و به اتاق رفتیم.....
شرط = ۳۰۰ لایک،۱۰۰ بازنشر
- ۲۱.۶k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط