خروجیم رو ثبت کردم و بیرون از در خوابگاه وایسادم و به دقیقه نرسید ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ³²
.
.
خروجیم رو ثبت کردم و بیرون از در خوابگاه وایسادم و به دقیقه نرسید که خاموشی رو اعلام کردن . حالا دیگه هیچ راهی نداشتم . خم شدم و دستام رو روی زانوهام گذاشتم تا بتونم نفس بگیرم و بعد دوباره به سمت خیابون پا تند کردم ، نمیخواستم اثری ازم بمونه .
بعد از تقریبا پنج دقیقا تند راه رفتن که فرقی با دوییدن نداشت به خیابونی رسیدم که روشنایی امن و خوبی داشت ، درخت های زیادی اونجا نبود که خوفناک باشه و کم هم نبود که خلوت باشه ، به اندازه . سعی کردم ذهنم رو از اتفاقی که افتاده بود دور کنم ، به اطرافم نگاه کردم ، تعداد قابل توجهای درخت های گیلاس خیابون رو احاطه کرده بود ، که با ریسه های طلایی رنگ پوشونده بودنش ، برف روی شاخه های بی برگ شون نشسته بود . یکم که توی خیابون پیاده روی کردم سمت نیمکتی رفتم تا یکم استراحت کنم ، برف نسبتا زیادی روش نشسته بود . با دستای یخ زدهم برف رو کنار زدم و نشستم
بعد از سه سال دوباره حماقت کردم و احساسی برخورد کردم . فقط چون اسم نحس کسی رو شنیدم که بخشی از وجودم متشکل از اون بود.. طوری دوییدم و فرار کردم که انگار جای دختر بچهای که شبا توی بغلم گریه میکرد و تک تک راز هاش رو بهم میگفت ، اون حیوون بود که اونجا وایساده بود و با لبخند لجن و کثیف همیشهگیش بهم زل زده بود .
واقعا نفهمیدم چرا داهی اونکارو کرد ، من درست نوک انگشتم میچرخوندمش ، اگر میگفتم اسمون قرمزه خورشید ابیه حرفمو باور و تکرار میکرد ؛ اما امشب ، یه چیزیش شده بود . اتفاقی که افتاده بود رو مرور کردم
بهم گفته بود که فقط میره پیش همکلاسیهامون و اصرار کرد تا منم برم اما من تصمیم داشتم از خلوت بودن اتاق استفاده و برگه های امتحانات بچه ها رو تصحیح کنم پس خواستهش رو رد کردم ؛ زمانی که تقریبا یک ساعت یا یک ساعت و نیم از رفتنش میگذشت ، وقتی داشتم آخرین برگه ریاضی رو تصحیح میکردم در با صدای وحشتناکی کوبیده و باز شد و بعد داهی رو دیدم ، وضعیتش خراب بود ، شلخته و مظطرب به سمتم دویید و بی اجازه روی میزم دست برد و توی برگه ها دنبال چیزی گشت ، اونقدری از کارش شکه بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم یا اون داره چیکار میکنه . نشسته بود کف اتاق و برگه هارو پخش میکرد ، وقتی بین برگهها برگه خودش رو پیدا کرد برای چند ثانیه سکوت کرد و اشک از چشماش سرازیر شد . با عصبانیت از جام بلند شدم و برگه رو از دستش گرفتم و بعد برگه هایی که روی زمین ریخته بود رو از دست و پاش جمع کردم ، درحالی که هنوز آبشار اشکاش جاری بود بلند شدم و برگه هارو مرتب روی میز گذاشتم و جدی سمتش برگشتم ، بهش گفتم که ازش توضیح میخوام اما اون دستمو گرفت و برد بالا پشت بوم و شروع کرد به التماس کردن که نمرهش رو عوض کنم.. آخه مگه توی اون جمع کوفتی چی گذشته بود که با اون سر و وضعش افتاد دنبالم و اونطوری باهام حرف زد..
حتی یادآوری حرفاش بغض رو توی گلوم تثبیت میکرد .
درسته که از دستش عجاز شدم ، و اینم درسته که اگر یکم بیشتر اونجا میموندم با اشکی که از چشمام میریخت سیلی نسار صورت گرمش میکردم ، اما با این حال باز هم نباید میومدم بیرون ، توی این هوای سرد و لباسای کم من یخ زدنم حتمیه . گوشیم رو در اوردم ، نمیتونستم که تا صبح تو خیابون باشم . وقتی گوشیم رو روشن کردم بالای چهل تا میس کال از داهی داشتم ، سه چهار تای اخری از میسون بود ، امشب حوصله هیچکدومشون رو نداشتم ، به هرحال صبح میرم خوابگاه و بعد از برداشتن برگه ها به کلاس میرم و اونا قراره در هر حال من رو ببینن . دنبال مسافرخونهای گشتم ، سخت میشد پیدا کرد جایی که امن و تمیز باشه و به دختری همسن من اتاق بدن .
بعد از تقریبا بیست دقیقا گشتن درحالی که داشتم ناامید میشدم مسافرخونه خوبی رو پیدا کردم ، تاکسی گرفتم و به سمت اونجا حرکت کردم . توی این یک ماه مدام به داهی و میسون درس یاد میدادم و هر بار پدرش ۳ ملیون وون برام واریز میکرد . دوست نداشتم فکر کنه که داره به یه گدا پول میده برای همین بخش بزرگی از اون رو توی بانک نگه داشتم تا یک جا برای خودش و دخترش جبران کنم ، به خصوص بعد از امشب !
به مسافرخونه که رسیدم هزینه رو پرداخت کردم و به اتاقی که رزرو کرده بودم رفتم و تا شبم رو اونجا سپری کردم . نزدیک ساعت پنج و نیم بود که از خواب بیدار شدم ، نتونستم راحت بخوابم همش چیزی ته دلم میلرزید ، با اینکه اون دختر بچه احمق و سرتق اونجوری باهام حرف زد بازم یه چیزی ته دلم نگرانش بود که چرا اینطوری رفتار کرد . بعد از اینکه آبی به صورتم زدم تاکسی گرفتم تا به خوابگاه برم ، با ماشین نیم ساعت راه بود پس پیاده رفتن دیوونگی محض بود .
𝒫𝒶𝓇𝓉 ³²
.
.
خروجیم رو ثبت کردم و بیرون از در خوابگاه وایسادم و به دقیقه نرسید که خاموشی رو اعلام کردن . حالا دیگه هیچ راهی نداشتم . خم شدم و دستام رو روی زانوهام گذاشتم تا بتونم نفس بگیرم و بعد دوباره به سمت خیابون پا تند کردم ، نمیخواستم اثری ازم بمونه .
بعد از تقریبا پنج دقیقا تند راه رفتن که فرقی با دوییدن نداشت به خیابونی رسیدم که روشنایی امن و خوبی داشت ، درخت های زیادی اونجا نبود که خوفناک باشه و کم هم نبود که خلوت باشه ، به اندازه . سعی کردم ذهنم رو از اتفاقی که افتاده بود دور کنم ، به اطرافم نگاه کردم ، تعداد قابل توجهای درخت های گیلاس خیابون رو احاطه کرده بود ، که با ریسه های طلایی رنگ پوشونده بودنش ، برف روی شاخه های بی برگ شون نشسته بود . یکم که توی خیابون پیاده روی کردم سمت نیمکتی رفتم تا یکم استراحت کنم ، برف نسبتا زیادی روش نشسته بود . با دستای یخ زدهم برف رو کنار زدم و نشستم
بعد از سه سال دوباره حماقت کردم و احساسی برخورد کردم . فقط چون اسم نحس کسی رو شنیدم که بخشی از وجودم متشکل از اون بود.. طوری دوییدم و فرار کردم که انگار جای دختر بچهای که شبا توی بغلم گریه میکرد و تک تک راز هاش رو بهم میگفت ، اون حیوون بود که اونجا وایساده بود و با لبخند لجن و کثیف همیشهگیش بهم زل زده بود .
واقعا نفهمیدم چرا داهی اونکارو کرد ، من درست نوک انگشتم میچرخوندمش ، اگر میگفتم اسمون قرمزه خورشید ابیه حرفمو باور و تکرار میکرد ؛ اما امشب ، یه چیزیش شده بود . اتفاقی که افتاده بود رو مرور کردم
بهم گفته بود که فقط میره پیش همکلاسیهامون و اصرار کرد تا منم برم اما من تصمیم داشتم از خلوت بودن اتاق استفاده و برگه های امتحانات بچه ها رو تصحیح کنم پس خواستهش رو رد کردم ؛ زمانی که تقریبا یک ساعت یا یک ساعت و نیم از رفتنش میگذشت ، وقتی داشتم آخرین برگه ریاضی رو تصحیح میکردم در با صدای وحشتناکی کوبیده و باز شد و بعد داهی رو دیدم ، وضعیتش خراب بود ، شلخته و مظطرب به سمتم دویید و بی اجازه روی میزم دست برد و توی برگه ها دنبال چیزی گشت ، اونقدری از کارش شکه بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم یا اون داره چیکار میکنه . نشسته بود کف اتاق و برگه هارو پخش میکرد ، وقتی بین برگهها برگه خودش رو پیدا کرد برای چند ثانیه سکوت کرد و اشک از چشماش سرازیر شد . با عصبانیت از جام بلند شدم و برگه رو از دستش گرفتم و بعد برگه هایی که روی زمین ریخته بود رو از دست و پاش جمع کردم ، درحالی که هنوز آبشار اشکاش جاری بود بلند شدم و برگه هارو مرتب روی میز گذاشتم و جدی سمتش برگشتم ، بهش گفتم که ازش توضیح میخوام اما اون دستمو گرفت و برد بالا پشت بوم و شروع کرد به التماس کردن که نمرهش رو عوض کنم.. آخه مگه توی اون جمع کوفتی چی گذشته بود که با اون سر و وضعش افتاد دنبالم و اونطوری باهام حرف زد..
حتی یادآوری حرفاش بغض رو توی گلوم تثبیت میکرد .
درسته که از دستش عجاز شدم ، و اینم درسته که اگر یکم بیشتر اونجا میموندم با اشکی که از چشمام میریخت سیلی نسار صورت گرمش میکردم ، اما با این حال باز هم نباید میومدم بیرون ، توی این هوای سرد و لباسای کم من یخ زدنم حتمیه . گوشیم رو در اوردم ، نمیتونستم که تا صبح تو خیابون باشم . وقتی گوشیم رو روشن کردم بالای چهل تا میس کال از داهی داشتم ، سه چهار تای اخری از میسون بود ، امشب حوصله هیچکدومشون رو نداشتم ، به هرحال صبح میرم خوابگاه و بعد از برداشتن برگه ها به کلاس میرم و اونا قراره در هر حال من رو ببینن . دنبال مسافرخونهای گشتم ، سخت میشد پیدا کرد جایی که امن و تمیز باشه و به دختری همسن من اتاق بدن .
بعد از تقریبا بیست دقیقا گشتن درحالی که داشتم ناامید میشدم مسافرخونه خوبی رو پیدا کردم ، تاکسی گرفتم و به سمت اونجا حرکت کردم . توی این یک ماه مدام به داهی و میسون درس یاد میدادم و هر بار پدرش ۳ ملیون وون برام واریز میکرد . دوست نداشتم فکر کنه که داره به یه گدا پول میده برای همین بخش بزرگی از اون رو توی بانک نگه داشتم تا یک جا برای خودش و دخترش جبران کنم ، به خصوص بعد از امشب !
به مسافرخونه که رسیدم هزینه رو پرداخت کردم و به اتاقی که رزرو کرده بودم رفتم و تا شبم رو اونجا سپری کردم . نزدیک ساعت پنج و نیم بود که از خواب بیدار شدم ، نتونستم راحت بخوابم همش چیزی ته دلم میلرزید ، با اینکه اون دختر بچه احمق و سرتق اونجوری باهام حرف زد بازم یه چیزی ته دلم نگرانش بود که چرا اینطوری رفتار کرد . بعد از اینکه آبی به صورتم زدم تاکسی گرفتم تا به خوابگاه برم ، با ماشین نیم ساعت راه بود پس پیاده رفتن دیوونگی محض بود .
- ۱۰۴
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط