بعد از اینکه کلید زاپاس رو به هالمونی تحویل دادم به سمت مدیر حرکت ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ³³
.
.
بعد از اینکه کلید زاپاس رو به هالمونی تحویل دادم به سمت مدیر حرکت کردم . درسته همهشون خوابیده بودن اما جو اتاق عجیب بود ، وسیله های داهی و یکی دوتا وسیله های میسون وسط اتاق پخش بود ، و این چیزی نبود که میسون بزاره قبل از خواب تغییر نکنه ، هیچوقت نمیزاشت قبل از تمیز کاری بخوابن . چشمام رو به هم فشار دادم تا از این فکر ها بیرون بیام ، امیدوار بودم که مینجی مدرسه باشه چون دیروز گفته بود اونم به اون دور همی که داهی رفته بود میره ، میخواستم ازش بپرسم که چیشده . با یادآوری این فکر به خودم قدم هام رو سریع تر کردم .
وارد کلاس که شدم هیچکس توی کلاس نبود.. حواسم کجا بود؟ کلاسا ساعت ۸ شروع میشه ، امروزم که پنجشنبهست معلومه هیچکس اینقدر زود نمیاد
[( نویسنده : در خارج از ایران دو شنبه تا جمعه روز کاری و شنبه و یکشنبه روز تعطیلی هست )]
سرجام نشستم ، یکی از برگه هارو دیروز کامل تصحیح نکردم ، برگه رو بیرون اوردم و بعد از تصحیح همه برگه هارو برداشتم و به دفتر معلم ها راه افتادم ، خود اقای جئون نبود پس برگه هارو توی یکی از کشو ها گذاشتم و دست نویسی روی میز قرار دادم . به کلاس برگشتم که دیدم مینجی سر میزم وایساده و مردد داره به کیفم نزدیک میشه
ملودی : مینجی
با صدای من طوری که انگار برق سه فاز بهش وصل کرده باشی جیغی زد و سمتم برگشت
ملودی : چته؟
دستپاچه دستاش رو توی هوا تکون داد و درحالی که مثل باد به سمت در میرفت گفت
مینجی : یه کاری برام پیش اومده
انقدر سریع از کنارم رد شد و رفت که حتی وقت نکردم ازش بپرسم دیشب رفته یا نه . به سمت میزم برگشتم ، وقتی اومد توی کلاس ازش میپرسم .
ساعت یه ربع به هشت بود و تقریبا همه بچه داشتن میومدن . با بغل دستی مینجی صحبت کرده بودم و همه وسایل هامون رو جا به جا کردیم ، اما من تا وقتی که داهی بیاد سرجای قبل نشسته بودم ، داشتم تست انگلیسی میزدم که صدای مینجی به گوشم خورد سرم رو بلند کردم و به در نگاه کردم که دیدم با داهی داره میاد تو . داهی کلافه روش رو از مینجی گرفت ، بهش نگاه میکردم که روش رو سمتم برگردوند ، چشم تو چشم شدیم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد التهاب چشماش بود . طوری که انگار چیزی ندیده باشم کتاب و اتودم رو برداشتم و دستی روی شونه بغل دستی مینجی زدم ، از جاش بلند شد ، نشستم سرجای جدیدم و به تست زدنم ادامه دادم . داهی کاملا جا خورده بود ، پشیمونی و غم تنها چیزی بود که وقتی نگاش میکردی میتونستی ببینی ، و اما مینجی ، اون برعکس داهی از فرط هیجان و دوپامینی که نمیدونستم از استرس بود یا احساسات دیگه لرزش خفیفی توی مردمک و دستاش داشت . سعی کردم نسبت بهش بیتفاوت باشم . با اومدن معلم کتاب تستم رو تو گذاشتم و مینجی با مود خاصی به سمتم اومد و کنارم نشست ، خودش رو گرفته بود ، مثل همیشه پر شور و پر حرف نبود ، اروم کنار گوشش گفتم
ملودی : زنگ تفریح جایی نرو ، کار مهمی باهات دارم
انگار سطل آب یخی روش ریخته باشن ، شروع کرد به من من کردن ، با صحبت معلم ساکت شد اما من دیدم که چطور هرچند کم اما عرقی روی پیشونیش نقش بست .
𝒫𝒶𝓇𝓉 ³³
.
.
بعد از اینکه کلید زاپاس رو به هالمونی تحویل دادم به سمت مدیر حرکت کردم . درسته همهشون خوابیده بودن اما جو اتاق عجیب بود ، وسیله های داهی و یکی دوتا وسیله های میسون وسط اتاق پخش بود ، و این چیزی نبود که میسون بزاره قبل از خواب تغییر نکنه ، هیچوقت نمیزاشت قبل از تمیز کاری بخوابن . چشمام رو به هم فشار دادم تا از این فکر ها بیرون بیام ، امیدوار بودم که مینجی مدرسه باشه چون دیروز گفته بود اونم به اون دور همی که داهی رفته بود میره ، میخواستم ازش بپرسم که چیشده . با یادآوری این فکر به خودم قدم هام رو سریع تر کردم .
وارد کلاس که شدم هیچکس توی کلاس نبود.. حواسم کجا بود؟ کلاسا ساعت ۸ شروع میشه ، امروزم که پنجشنبهست معلومه هیچکس اینقدر زود نمیاد
[( نویسنده : در خارج از ایران دو شنبه تا جمعه روز کاری و شنبه و یکشنبه روز تعطیلی هست )]
سرجام نشستم ، یکی از برگه هارو دیروز کامل تصحیح نکردم ، برگه رو بیرون اوردم و بعد از تصحیح همه برگه هارو برداشتم و به دفتر معلم ها راه افتادم ، خود اقای جئون نبود پس برگه هارو توی یکی از کشو ها گذاشتم و دست نویسی روی میز قرار دادم . به کلاس برگشتم که دیدم مینجی سر میزم وایساده و مردد داره به کیفم نزدیک میشه
ملودی : مینجی
با صدای من طوری که انگار برق سه فاز بهش وصل کرده باشی جیغی زد و سمتم برگشت
ملودی : چته؟
دستپاچه دستاش رو توی هوا تکون داد و درحالی که مثل باد به سمت در میرفت گفت
مینجی : یه کاری برام پیش اومده
انقدر سریع از کنارم رد شد و رفت که حتی وقت نکردم ازش بپرسم دیشب رفته یا نه . به سمت میزم برگشتم ، وقتی اومد توی کلاس ازش میپرسم .
ساعت یه ربع به هشت بود و تقریبا همه بچه داشتن میومدن . با بغل دستی مینجی صحبت کرده بودم و همه وسایل هامون رو جا به جا کردیم ، اما من تا وقتی که داهی بیاد سرجای قبل نشسته بودم ، داشتم تست انگلیسی میزدم که صدای مینجی به گوشم خورد سرم رو بلند کردم و به در نگاه کردم که دیدم با داهی داره میاد تو . داهی کلافه روش رو از مینجی گرفت ، بهش نگاه میکردم که روش رو سمتم برگردوند ، چشم تو چشم شدیم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد التهاب چشماش بود . طوری که انگار چیزی ندیده باشم کتاب و اتودم رو برداشتم و دستی روی شونه بغل دستی مینجی زدم ، از جاش بلند شد ، نشستم سرجای جدیدم و به تست زدنم ادامه دادم . داهی کاملا جا خورده بود ، پشیمونی و غم تنها چیزی بود که وقتی نگاش میکردی میتونستی ببینی ، و اما مینجی ، اون برعکس داهی از فرط هیجان و دوپامینی که نمیدونستم از استرس بود یا احساسات دیگه لرزش خفیفی توی مردمک و دستاش داشت . سعی کردم نسبت بهش بیتفاوت باشم . با اومدن معلم کتاب تستم رو تو گذاشتم و مینجی با مود خاصی به سمتم اومد و کنارم نشست ، خودش رو گرفته بود ، مثل همیشه پر شور و پر حرف نبود ، اروم کنار گوشش گفتم
ملودی : زنگ تفریح جایی نرو ، کار مهمی باهات دارم
انگار سطل آب یخی روش ریخته باشن ، شروع کرد به من من کردن ، با صحبت معلم ساکت شد اما من دیدم که چطور هرچند کم اما عرقی روی پیشونیش نقش بست .
- ۹۱
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط