با تقهای به در وارد شدم دو سه نفر بیشتر توی دفتر نبودن ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ³⁰
.
.
. با تقهای به در وارد شدم ، دو سه نفر بیشتر توی دفتر نبودن . داشتم با چشمام دنبال میز جئون میگشتم که صدایی باعث شد سرم رو برگردونم .
جونگکوک : چوی ملودی
به سمت میزش رفتم و بعد از تعظیم کوتاهی منتظر نگاهش کردم
جونگکوک : برگه هارو بهت تحویل میدم تصحیح کن و برای هیچکس ، تاکیید میکنم هیچکس پارتی بازی نکن ، از همه برگه ها عکس دارم
جا خوردم ، یه جوری رفتار میکرد انگار به پاش افتادم برگه هارو بهم بده ، اصلا چرا باید همچین کاری کنم . ناخواسته اخم کمرنگی روی چهرهم نشست
ملودی : آقای ایم ، من هیچوقت همچین کاری نمیکنم . اگر اینقدر بی اعتماد هستین میتونید این کار رو به کس دیگهای بسپارید
هیچ تغییری توی فیسش ایجاد نشد . در عوض بهم زل زد ، مثل جغد! انگار این عادتش بود که گستاخانه و بی هیچ ترسی مستقیم به چشم ادم زل بزنه . برخلاف توی کلاس ، اینبار کم نیاوردم و مثل خودش محکم توی چشماش زل زدم ، انگار مسابقه بود که کی زودتر چشم برمیداره . حتی پلک هم نزدم . در آخر در حالی که هنوز بهم نگاه میکرد گفت
جونگکوک : بهت اینکارو سپردم چون میدونستم همچین کاری نمیکنی ، فقط یادآوری کردم
برعکسِ اخرین حرفش این بار لحنش تند و تیز یا دستوری و احانت آمیز نبود . باهاش راه اومدم و لبخند نرمی زدم و بعد از درآوردن پوشهای از توی کیفم برگههارو ازش تحویل گرفتم . بعد از اینکه پوشه رو توی کیفم گذاشتم روم رو سمتش برگردوندم
ملودی : بابت اعتمادتون متشکرم ، فردا برگه هارو برمیگردونم
سری تکون داد و من با "خداحافظ" کوتاهی ازش دور شدم و به سمت خوابگاه راه افتادم .
خستگی تمام تنم رو گرفته بود ، صبح بعد از ورزش سرد نکرده بودم و بدنم بد بسته بود ، یک سری از قرص هایی هم که برام تجویز کرده بودن خواب اور بود و این باعث میشد بیشتر کوفته بشم .
وقتی به خوابگاه رسیدم دوش کوتاهی گرفتم و به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ، گوشیم رو برای ساعت پنج تنظیم کردم و چشمام رو بستم و منتظر موندم تا خوابم ببره .
𝒫𝒶𝓇𝓉 ³⁰
.
.
. با تقهای به در وارد شدم ، دو سه نفر بیشتر توی دفتر نبودن . داشتم با چشمام دنبال میز جئون میگشتم که صدایی باعث شد سرم رو برگردونم .
جونگکوک : چوی ملودی
به سمت میزش رفتم و بعد از تعظیم کوتاهی منتظر نگاهش کردم
جونگکوک : برگه هارو بهت تحویل میدم تصحیح کن و برای هیچکس ، تاکیید میکنم هیچکس پارتی بازی نکن ، از همه برگه ها عکس دارم
جا خوردم ، یه جوری رفتار میکرد انگار به پاش افتادم برگه هارو بهم بده ، اصلا چرا باید همچین کاری کنم . ناخواسته اخم کمرنگی روی چهرهم نشست
ملودی : آقای ایم ، من هیچوقت همچین کاری نمیکنم . اگر اینقدر بی اعتماد هستین میتونید این کار رو به کس دیگهای بسپارید
هیچ تغییری توی فیسش ایجاد نشد . در عوض بهم زل زد ، مثل جغد! انگار این عادتش بود که گستاخانه و بی هیچ ترسی مستقیم به چشم ادم زل بزنه . برخلاف توی کلاس ، اینبار کم نیاوردم و مثل خودش محکم توی چشماش زل زدم ، انگار مسابقه بود که کی زودتر چشم برمیداره . حتی پلک هم نزدم . در آخر در حالی که هنوز بهم نگاه میکرد گفت
جونگکوک : بهت اینکارو سپردم چون میدونستم همچین کاری نمیکنی ، فقط یادآوری کردم
برعکسِ اخرین حرفش این بار لحنش تند و تیز یا دستوری و احانت آمیز نبود . باهاش راه اومدم و لبخند نرمی زدم و بعد از درآوردن پوشهای از توی کیفم برگههارو ازش تحویل گرفتم . بعد از اینکه پوشه رو توی کیفم گذاشتم روم رو سمتش برگردوندم
ملودی : بابت اعتمادتون متشکرم ، فردا برگه هارو برمیگردونم
سری تکون داد و من با "خداحافظ" کوتاهی ازش دور شدم و به سمت خوابگاه راه افتادم .
خستگی تمام تنم رو گرفته بود ، صبح بعد از ورزش سرد نکرده بودم و بدنم بد بسته بود ، یک سری از قرص هایی هم که برام تجویز کرده بودن خواب اور بود و این باعث میشد بیشتر کوفته بشم .
وقتی به خوابگاه رسیدم دوش کوتاهی گرفتم و به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ، گوشیم رو برای ساعت پنج تنظیم کردم و چشمام رو بستم و منتظر موندم تا خوابم ببره .
- ۱۴۵
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط