A month later

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉  ³¹
.
.
< A month later >


دستمو از دست داهی کشیدم بیرون
ملودی : بهت گفتم نه
اما سمجاتش بیشتر از اونی بود که باید
داهی : ملودی ازت خواهش میکنم فقط یک بار این کار رو برام بکن
روم رو طرفش برگردوندم و با اخم بهش زل زدم
ملودی : داهی بس کن ، دوست ندارم این بحث بشه بحث آخر منو تو
دوباره دستمو از دستش کشیدم و به سمت در پشت بوم رفتم که چیزی پام رو گرفت
داهی : التماست میکنم ، جون من ، مرگ من ، ازت خواهش میکنم اینکارو برام انجام بده
پاک زده بود به سرش ! میخواستم خم شم و از روی زمین سرد و برفی بلندش کنم که یهو سرشو بالا اورد ، بلند شد وایساد و گوشیش رو دراورد ، انگار داشت دنبال چیزی میگشت ، واقعا رفتارش عجیب شده بود . موهاش ژولیده بود و لباساش نامرتب ، دستا و بینیش از سرما قرمز شده بود و رد اشک روی گونه ها و چشمای پفکیش مونده بود . با چشمای قرمز و درشتش تند تند روی گوشیش چیزی رو پلی میکرد . وایساده بودم تا ببینم میخواد چیکار کنه ، تا ببینم تهش به چی منتهی میشه . بهش زل زده بودم که یهو شروع کرد به بلند حرف زدن و صفحه گوشیش رو به سمتم برگردوند
داهی : نگاه کن ، ببین ، موجودی حسابم پره ، هرچقدر بخوای بهت پول میدم ملودی هرچی بخوای برات میخرم اصلا کارتمو میدم به خودت برو همه پولشو بردار
اخم روی پیشونیم پررنگ تر شد . واقعا داشت اذیتم میکرد ، واقعا داشت عصبانیم میکرد ، واقعا داشت حالم رو بهم میزد ، با صدای ارومی رو بهش گفتم
ملودی : داری از حدت میگذری سو داهی
خنده بلندی کرد و طوری که انگار چیزی یادش اومده باشه حرف هاش رو پشت هم سریع قطار کرد
داهی : بابات ! به بابات پول میدم تا دیگه مجبور نباشی بخاطرش از خونه فرار کنی ! باباتو برات میخرم !
جا خوردم ، انگار سیلی محکمی بهم زدن ، اخم از روی چهره‌م رفت ، بغض کردم . بهش زل زدم ، خودش هم از حرف خودش جا خورده بود . باورم نمیشد تا این حد از زندگیم بدونه ، باورم نمیشد بخواد بخاطر یه نمره و یه شب مهمونی اینطوری باهام حرف بزنه ، این بچه رو دست کم گرفته بودم ، نباید اینقدر ساده بهش اعتماد میکردم . همه احساسی که بهش داشتم توی یک آن ریخت ، دیگه هیچ چیزی ازش بعید نبود . نمیتونستم بهش زل نزنم ، واقعا شوکه شده بودم.. چطور تونست همچین چیزی رو به زبون بیاره!؟؟ اصلا از کِی تا حالا راجع به زندگی من میدونست ؟ یا بهتره بپرسم چقدر از زندگی من میدونه؟؟
برگشتم و با تمام سرعتی که میتونستم به سمت در پشت بوم رفتم ، صدای گوش خراش و بلند داهی رو پشت سرم میشنیدم که با هق هق هاش مخلوط شده بود ، میشنیدم که چطور اسمم رو صدا میکنه .
نمیخواستم از آسانسور پایین برم که مبادا با می‌سون یا سارانگ یا خود داهی رو به رو بشم . به سمت پله های اظطراری رفتم و هرچه سریع تر به سمت در خروجی خوابگاه حرکت میکردم ، نمیخواستم از تایم خاموشی بگذره و نتونم برم بیرون ، حتی با اینکه نمیدونستم کجا میخوام برم ، فقط میدونستم نمیخوام توی اون اتاق و این خوابگاه لعنتی باشم .
دیدگاه ها (۱)

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³².. خروجی‌م رو ثبت کردم و بیرون...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³³..بعد از اینکه کلید زاپاس رو ب...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁰... با تقه‌ای به در وارد شدم ،...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁹..چند دقیقه دیگه هم گذشت و وقت...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁷..درحالی که سارانگ و داهی سعی ...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁵..داهی نگاهی به مینجی کرد و بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط