{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part23🍬
((تهیونگ)) :
بیست دقیقه ای تو راه بودیم، راه تو سکوت میگذشت و از این بابت خوشحال بودم. هرچند دقیقه سنگینی نگاهشو حس میکردم ولی ترجیح
میدادم نگاه کردنم به بیرون از پنجره رو ادامه بدم. نمیدونم چی تو ذهنشه، چرا من رو در ازای پول خواست...یعنی میدونم....ولی نمیذارم، تا میتونم
نمیذارم به خواسته ش برسه، پولدارایی که فکر میکنن بخاطر پولشون برتری دارن و هرکاری دوست دارن میتونن بکنن حالم رو به هم میزنن. میدونم کلی آدم هست بدون هیچ زوری حاضرن باهاش باشن، ولی اون نیاز داره قدرتشو به رخ بکشه و من نمیذارم. من اون حس رضایت رو بهش نمی‌دم.
تو فکرای خودم بودم که ماشین ایستاد. به خونه ای که جلوش ایستادیم نگاه کردم، حتی تعجب نمیکنم خونه و زندگیش این مدلیه، کسی که براش
یک میلیون دلار پول تفریحیشه بایدم همینجوری زندگی کنه. وقتی ماشین ایستاد روشو سمتم کرد، فکر کنم میخواست چیزی بگه، ولی ساکم رو گرفتم و از ماشین پیاده شدم و در رو کوبیدم. همونجا ایستادم.اونم از ماشین پیاده شد و اومد جلوتر از من راه افتاد، پشت در خونه یهو ایستاد و روشو برگردوند، انتظار این حرکتشو نداشتم برای همین یه....

پایان پارت ۲۳ بانی هام بوسس🍡🍭🪐🍧🍬🎀
دیدگاه ها (۷)

🎀در مبادله با او🎀🍬Part24🍬کوچولو تو جام پریدم، یهو چونه مو گر...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part25🍬جونگکوکه" بعد دوتا در جلوتر رفت "ای...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part22🍬با گریه ها و حرفای مادر تهیونگ شوک ...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part21🍬تا خانم کیم خواست دوباره شروع به خو...

آهو

🎀در مبادله با او🎀🍬Part34🍬یونگی کنار یه کافه ی صبحانه ایستاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط