فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۱۵
اسلاید ها به ترتیب
همه منتظر نشسته بودن گاهی مشغول گوشی و گاهی مشغول افکارش جیمینی که دست هاش گذاشته رو میز و منتظر به در نگاه میکرد... ولی هنوزم نیومده بود به میز جلو خیره شد .... خراش در به گوشش نشان دهنده آمدنش شد صدا های پاشنه بلند کسی مردمک چشم هایش را بالا برد و با دیدن آن دختر با جسم کوچیک قدم نه چندان بلند و موهای کوتاه به حالت فر ایستاده بودن ...
جیمین از پایین به بالا به دختره نگاه میکرد هیچ وقت همچین لباس کوتاهی با نماین رون هایش پاش نپوشیده بود ... تهیونگ گفت دست هایش را به هم زد و صدای داد از رو صندلی بلند شد و سمته دخترش رفت
تهیونگ.: واو واو نمیدونم چی بگم ... خیلی خوشگل شدی پرنسس بابایی
.... : آره واقعا آقای مدیر با این طراحی میترکونید خیلی خوشگله تا به امروز همچین لباسی ندیده بودم
تهیونگ : ممنون
... : واقعا چطوری به ذهن شما همچین ایده ای رسیده
مرده از رو صندلی بلند شد و سمته ات رفت سمته آستین هاش را گرفته و کمی به سمته راست برد تا بازو های دختره رو نمایان کنه ... این باعث عصبی بودن جیمین شد با گرفتن مشتش و خوردن دندون های خودش به ات خیره شد ... مرده گفت
... : واقعا هم خوبه آقای مدیر دست شما واقعا طراحی های قشنگی درست میکنه دست مریزاد
تهیونگ: نظره لطفه شماست.... دخترم نظره تو چیه
دختره با اشاره دست گفت .....
_ بابایی من هم خوشتیپه هم طراحی های قشنگی داره ممنونم که بابایی من هستی
تهیونگ : منم ممنونم که تو دخترم هستی از بودنت خیلی خوشحالم
با آغوش گرفتن دخترش بوسی رو موهایش گذاشت
جیمین : پس فردا به کمک شما نیاز دارم خانم ات
دختره سری تکون داد و زوری خنده ای کرد ....
جیمین : تازه مهمون های ژاپنی امشب میان ... و قراره جلسه تو عمارت من قرار بگیره آقای مدیر حتما ات رو هم بیارید
تهیونگ : باشه
جیمین از رو صندلی بلند شد و سمته ات رفت نیم نگاهی سر تا پا بهش انداخت... جاهای لباس دوره شکم دختره و لخت بودنش را دوست نداشت کمی از آن قسمت لباس را در دو انگشت اش گرفت ...
جیمین.: چجور پارچه ای براش انتخاب کردین مدیر
تهیونگ : خوب معلومه پارچه سنگی
پارت ۲۱۵
اسلاید ها به ترتیب
همه منتظر نشسته بودن گاهی مشغول گوشی و گاهی مشغول افکارش جیمینی که دست هاش گذاشته رو میز و منتظر به در نگاه میکرد... ولی هنوزم نیومده بود به میز جلو خیره شد .... خراش در به گوشش نشان دهنده آمدنش شد صدا های پاشنه بلند کسی مردمک چشم هایش را بالا برد و با دیدن آن دختر با جسم کوچیک قدم نه چندان بلند و موهای کوتاه به حالت فر ایستاده بودن ...
جیمین از پایین به بالا به دختره نگاه میکرد هیچ وقت همچین لباس کوتاهی با نماین رون هایش پاش نپوشیده بود ... تهیونگ گفت دست هایش را به هم زد و صدای داد از رو صندلی بلند شد و سمته دخترش رفت
تهیونگ.: واو واو نمیدونم چی بگم ... خیلی خوشگل شدی پرنسس بابایی
.... : آره واقعا آقای مدیر با این طراحی میترکونید خیلی خوشگله تا به امروز همچین لباسی ندیده بودم
تهیونگ : ممنون
... : واقعا چطوری به ذهن شما همچین ایده ای رسیده
مرده از رو صندلی بلند شد و سمته ات رفت سمته آستین هاش را گرفته و کمی به سمته راست برد تا بازو های دختره رو نمایان کنه ... این باعث عصبی بودن جیمین شد با گرفتن مشتش و خوردن دندون های خودش به ات خیره شد ... مرده گفت
... : واقعا هم خوبه آقای مدیر دست شما واقعا طراحی های قشنگی درست میکنه دست مریزاد
تهیونگ: نظره لطفه شماست.... دخترم نظره تو چیه
دختره با اشاره دست گفت .....
_ بابایی من هم خوشتیپه هم طراحی های قشنگی داره ممنونم که بابایی من هستی
تهیونگ : منم ممنونم که تو دخترم هستی از بودنت خیلی خوشحالم
با آغوش گرفتن دخترش بوسی رو موهایش گذاشت
جیمین : پس فردا به کمک شما نیاز دارم خانم ات
دختره سری تکون داد و زوری خنده ای کرد ....
جیمین : تازه مهمون های ژاپنی امشب میان ... و قراره جلسه تو عمارت من قرار بگیره آقای مدیر حتما ات رو هم بیارید
تهیونگ : باشه
جیمین از رو صندلی بلند شد و سمته ات رفت نیم نگاهی سر تا پا بهش انداخت... جاهای لباس دوره شکم دختره و لخت بودنش را دوست نداشت کمی از آن قسمت لباس را در دو انگشت اش گرفت ...
جیمین.: چجور پارچه ای براش انتخاب کردین مدیر
تهیونگ : خوب معلومه پارچه سنگی
- ۱۵.۹k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط