فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۱۳
جیمین : ببین میجی دوست ندارم قلبت رو بشکنم تو هم برام عزیزی ولی نمیخواهم هیچی بشنوم خستم کردین...
میجی نفسی کشید و به پایین خیره شد
میجی: باشه پس هیچی نمیگم ....
جیمین سکوت میجی را قبول کرده به مبل تکیه داد
جیمین : میچا کجاست
میجی : اون رفته خونه شوهر خاله جونکوک گفت بیاد ...
جیمین سری تکون داد و به میجی نگاهی انداخت ... جیمین : چیزی میخوری
میجی: اممم یه قهوه
جیمین : تلخ
میجی : چجوری فهمیدی
جیمین : هر چی باشه با هم بزرگ شدیم
میجی خنده ای کرد و موهایش را پشت گوشش هدایت کرد
میجی : آره ... چه روزایی قشنگی بود
جیمین : خوبه که اون روز های مزخرف گذشت
میجی : عه جی کی اینجوری نگو ...
جیمین : دیگه تو کره صدام نکن جی کی چند دفعه بگم اسم من جیمینه
میجی : باش باشه .... جئون جیمین هر چی شما بگی
جیمین با شنیدن فامیلی اصلیش آخم کره به میجی خیره شد اگه بقیه راجبه فامیلی اش خبر دار میشدن چی همه نقشه هاش خراب میشه ...
میجی دستش را گذاشت رو دست جیمین و باعث بیرون رفتن افکارش شد
میجی، : خوبی جی کی
جیمین سری تکون داد و سکوت کرده سمته گوشی مخصوص. رفت
جیمین: دوتا قهوه تلخ بیارد اتاقم
گوشی را گذاشت رو میز و سمته میجی رفت باز هم کنارش نشست تقی به در زده شد و با گفتن ( بیا ) در باز شد و دختره با جسم و قد کوچیک اش وارد اتاق شد به چشمش افتاد رو میجی .... جیمین اخم کرده گفت ...
جیمین : اینجا چیکار میکنی
دختره چشم برداشته از میجی با پرونده تو دست سمته جیمین رفت جلوش رو میز شیشه ای گذاشت مشغول نوشتن رو کاغذ شد .. و سمته جیمین گرفت
_ با بابام اومدم کمکش کنم اونم گفت اینو بیارم برات ...
جیمین: هااا خوبه که آوردیش خیلی دنبالش گشتم
دختره سری از احترام پایین کرده و مشغول نوشتن شد سمته میجی گرفت
_ سلام منو یادت میاد... حالت چطوره خوبی ؟
میجی لبخندی زد و شوکه به جیمین مگاه کرد
میجی : آره معلومه که یادمه خانم کوچولو تازه حالم هم خوبه تو چطوری ؟
_ منم خوبم دیگه باید برم بعدا میبینمت
سری از احترام پایین کرده و لبخندی به جیمین زد و از اتاق خارج شد جیمین از این لبخند چرا عصبانی میشد شاید بخاطر اینکه اون دختر خیلی مهربان بود این مهربانی باعث عصبانی بودن جیمین بود
پارت ۲۱۳
جیمین : ببین میجی دوست ندارم قلبت رو بشکنم تو هم برام عزیزی ولی نمیخواهم هیچی بشنوم خستم کردین...
میجی نفسی کشید و به پایین خیره شد
میجی: باشه پس هیچی نمیگم ....
جیمین سکوت میجی را قبول کرده به مبل تکیه داد
جیمین : میچا کجاست
میجی : اون رفته خونه شوهر خاله جونکوک گفت بیاد ...
جیمین سری تکون داد و به میجی نگاهی انداخت ... جیمین : چیزی میخوری
میجی: اممم یه قهوه
جیمین : تلخ
میجی : چجوری فهمیدی
جیمین : هر چی باشه با هم بزرگ شدیم
میجی خنده ای کرد و موهایش را پشت گوشش هدایت کرد
میجی : آره ... چه روزایی قشنگی بود
جیمین : خوبه که اون روز های مزخرف گذشت
میجی : عه جی کی اینجوری نگو ...
جیمین : دیگه تو کره صدام نکن جی کی چند دفعه بگم اسم من جیمینه
میجی : باش باشه .... جئون جیمین هر چی شما بگی
جیمین با شنیدن فامیلی اصلیش آخم کره به میجی خیره شد اگه بقیه راجبه فامیلی اش خبر دار میشدن چی همه نقشه هاش خراب میشه ...
میجی دستش را گذاشت رو دست جیمین و باعث بیرون رفتن افکارش شد
میجی، : خوبی جی کی
جیمین سری تکون داد و سکوت کرده سمته گوشی مخصوص. رفت
جیمین: دوتا قهوه تلخ بیارد اتاقم
گوشی را گذاشت رو میز و سمته میجی رفت باز هم کنارش نشست تقی به در زده شد و با گفتن ( بیا ) در باز شد و دختره با جسم و قد کوچیک اش وارد اتاق شد به چشمش افتاد رو میجی .... جیمین اخم کرده گفت ...
جیمین : اینجا چیکار میکنی
دختره چشم برداشته از میجی با پرونده تو دست سمته جیمین رفت جلوش رو میز شیشه ای گذاشت مشغول نوشتن رو کاغذ شد .. و سمته جیمین گرفت
_ با بابام اومدم کمکش کنم اونم گفت اینو بیارم برات ...
جیمین: هااا خوبه که آوردیش خیلی دنبالش گشتم
دختره سری از احترام پایین کرده و مشغول نوشتن شد سمته میجی گرفت
_ سلام منو یادت میاد... حالت چطوره خوبی ؟
میجی لبخندی زد و شوکه به جیمین مگاه کرد
میجی : آره معلومه که یادمه خانم کوچولو تازه حالم هم خوبه تو چطوری ؟
_ منم خوبم دیگه باید برم بعدا میبینمت
سری از احترام پایین کرده و لبخندی به جیمین زد و از اتاق خارج شد جیمین از این لبخند چرا عصبانی میشد شاید بخاطر اینکه اون دختر خیلی مهربان بود این مهربانی باعث عصبانی بودن جیمین بود
- ۱۵.۷k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط