فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۱۷
از پله ها پایین رفت و به کنار پله ها که شومینه جای داشت خیره شد .... درست جلو نشست و به آتیش خیره شد .... چرا از دیدن آتشی بدش میآمد چرا
جیمین: آتیش.... ازت متنفرم هر چی که بهت برسه رو خاکستر میکنی
خ : آقای پارک مهمان ها شما اومدن ..
جیمین از رو کوسن مشکی رنگ بلند شد و سمته راه رو رفت ... با دیدن تهیونگ و ات نفسی کشید و سمتش قدم برداشت ... به دیوار تکیه داد و به تهیونگ و دخترش که مشغول کشیدن پالتو هایشان بودن .. خیره بود
جیمین: خوش اومدین ... خانم سوجین کجاست اونم میاومد
تهیونگ : سردرد داشت گفت غذا میخوره و میخوابه....
جیمین: تنها که نمیشه ..
تهیونگ : از اینکه به فکرش هستی ممنون ولی گفت خسته ست
جیمین : بفرمائید
هر دو وارد سالن شدن و با میزبانی جیمین سمته مبل ها رفتن بعد از نشستن روش و دختره درست روبه رو شومینه نشست سرش را بالا برد و به سقف خیره شد نگاهی به زمین انداخت و بعدش به مبل به دیوار کناری و پله های نگاه کرد ... براش کمی عجیب بود این عمارت خیلی سیاه بود تا حدی که میشد قلب آدم رو هم سیاه کرد
تهیونگ : جیمین این عمارت تو ... یعنی خودت پسندیدی ؟
جیمین سمته مبل رفت و کنار دختره نشست با گذاشت یک دست رو بالایی مبل گفت...... جیمین : آره چطوره
تهیونگ : قشنگه من به سلیقه تو احترام میزارم ولی به نظرت خیلی سیاه نیست
جیمین : نه .. رنگ مشکی خیلی هم خوشگله
تهیونگ : آره میدونیم حتی از پوشیدن لباست هم معلومه
جیمین: برم یه چیزی بیارم بخوریم
از رو مبل نشست خود را گرفت و سمته آشپزخونه رفت ...
تهیونگ : دخترم ات به نظر تو چطوره؟
دختره با لبخند به پدرش خیره شد و با اشاره دست گفت
_ بابایی اینجا خیلی خوشگله...
تهیونگ : واقعا تو هم دوست داری ؟
جیمین دوباره به جایی که نشسته بود رفت و با دیدن اینکه این دختر بیزبان که از عمارت اش خوشش.امده بود با چشم های ریز بهش نگاه میکرد....
جیمین : دوستش داری
دختره نگاهش را به جیمین دوخت و با چشم های که خوشحالی ازش میبارید خیره شد این نگاه هیچ وقت نگاهی نبود که جیمین دیده بود ... یا اینکه این نگاه برای مت*جاوزش خیلی زیادی بود
با گذاشت بشقاب رو میز شیشه ای از افکارش بيرون رفت....
خدمتکار با گذاشت بشقاب ها میوه تازه رو میز به سمته جیمین چرخید ..
خ: آقای پارک ده دقیقه دیگه میر شام آمادست
جیمین برای تایید کردن حرف خدمتکار سری تکون داد و آن دختر راهی به سمته در آشپز خونه شد ... تهیونگ با برداشت بشقاب میوه و خوردنش مشغول شد ...
تهیونگ : پرنسس بابایی نمیخوری .
_ چرا میخورم
دختره با ذوق مشغول خوردنش شد و آن پسره مرموز کنارش نشسته و دیدش رو لب های آن دختر بود .... اگر تنها بودن فقد خوردن آن لب ها رو مشغول بود
پارت ۲۱۷
از پله ها پایین رفت و به کنار پله ها که شومینه جای داشت خیره شد .... درست جلو نشست و به آتیش خیره شد .... چرا از دیدن آتشی بدش میآمد چرا
جیمین: آتیش.... ازت متنفرم هر چی که بهت برسه رو خاکستر میکنی
خ : آقای پارک مهمان ها شما اومدن ..
جیمین از رو کوسن مشکی رنگ بلند شد و سمته راه رو رفت ... با دیدن تهیونگ و ات نفسی کشید و سمتش قدم برداشت ... به دیوار تکیه داد و به تهیونگ و دخترش که مشغول کشیدن پالتو هایشان بودن .. خیره بود
جیمین: خوش اومدین ... خانم سوجین کجاست اونم میاومد
تهیونگ : سردرد داشت گفت غذا میخوره و میخوابه....
جیمین: تنها که نمیشه ..
تهیونگ : از اینکه به فکرش هستی ممنون ولی گفت خسته ست
جیمین : بفرمائید
هر دو وارد سالن شدن و با میزبانی جیمین سمته مبل ها رفتن بعد از نشستن روش و دختره درست روبه رو شومینه نشست سرش را بالا برد و به سقف خیره شد نگاهی به زمین انداخت و بعدش به مبل به دیوار کناری و پله های نگاه کرد ... براش کمی عجیب بود این عمارت خیلی سیاه بود تا حدی که میشد قلب آدم رو هم سیاه کرد
تهیونگ : جیمین این عمارت تو ... یعنی خودت پسندیدی ؟
جیمین سمته مبل رفت و کنار دختره نشست با گذاشت یک دست رو بالایی مبل گفت...... جیمین : آره چطوره
تهیونگ : قشنگه من به سلیقه تو احترام میزارم ولی به نظرت خیلی سیاه نیست
جیمین : نه .. رنگ مشکی خیلی هم خوشگله
تهیونگ : آره میدونیم حتی از پوشیدن لباست هم معلومه
جیمین: برم یه چیزی بیارم بخوریم
از رو مبل نشست خود را گرفت و سمته آشپزخونه رفت ...
تهیونگ : دخترم ات به نظر تو چطوره؟
دختره با لبخند به پدرش خیره شد و با اشاره دست گفت
_ بابایی اینجا خیلی خوشگله...
تهیونگ : واقعا تو هم دوست داری ؟
جیمین دوباره به جایی که نشسته بود رفت و با دیدن اینکه این دختر بیزبان که از عمارت اش خوشش.امده بود با چشم های ریز بهش نگاه میکرد....
جیمین : دوستش داری
دختره نگاهش را به جیمین دوخت و با چشم های که خوشحالی ازش میبارید خیره شد این نگاه هیچ وقت نگاهی نبود که جیمین دیده بود ... یا اینکه این نگاه برای مت*جاوزش خیلی زیادی بود
با گذاشت بشقاب رو میز شیشه ای از افکارش بيرون رفت....
خدمتکار با گذاشت بشقاب ها میوه تازه رو میز به سمته جیمین چرخید ..
خ: آقای پارک ده دقیقه دیگه میر شام آمادست
جیمین برای تایید کردن حرف خدمتکار سری تکون داد و آن دختر راهی به سمته در آشپز خونه شد ... تهیونگ با برداشت بشقاب میوه و خوردنش مشغول شد ...
تهیونگ : پرنسس بابایی نمیخوری .
_ چرا میخورم
دختره با ذوق مشغول خوردنش شد و آن پسره مرموز کنارش نشسته و دیدش رو لب های آن دختر بود .... اگر تنها بودن فقد خوردن آن لب ها رو مشغول بود
- ۱۶.۱k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط