{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۶

چرا ته وجودم یه جوریه، یه حس بدي دارم.
دستمو گرفت و دور کمرش گذاشت.
زمزمه کرد: بغلم کن.
با خجالت سرمو عقب کشیدم که بهم نگاه کرد.
لبخند مهربونی زد.
-دیگه نبینم گریه کنی، همیشه رو گریهت حساسم.
لبخند خجالت زدهاي زدم.
-الان آرومی که تعریف کنم؟
سري تکون دادم.
ازم جدا شد.
-اول بذار به دکترت بگم بیاد.
باشهی آرومی گفتم.
خم شد و بوسهاي به گونم زد که خجالت وجودمو پر
کرد.
عقب کشید و خندید.
بینیمو کشید و با خنده گفت: آخ قربون خجالتت،دوباره باید از اول خجالتتو بریزم.
با لبخند سرمو پایین انداختم.
باز خندید و به سمت در رفت.
سرمو بالا آوردم و با نگاهم تا وقتی که از اتاق بیرون
بره بدرقهش کردم.
دستمو روي سرم که باندپیچی شده بود گذاشتم.
چشمهام کمی سیاهی میرفت و سرمم درد میکرد.
به سرم خون نگاه کردم.
حداقل خوبه که یکی کنارم دارم.
چشمهامو بستم و بازم به مغزم فشار آوردم اما جز
پوچی نتیجهاي نگرفتم.
با صداي در چشمهامو باز کردم که با نیما و یه مرد روپوش سفید به تن رو به رو شدم.
اون مرده که فکر کنم دکتره با لبخند کنارم وایساد.
-حال بیمار ما چطوره؟
-اگه سردرد و سرگیجه رو فاکتور بگیرم خوبم.
مشغول معاینه و بررسی شد.
-اینها طبیعیه دخترم.
کارش که تموم شد یه برگهاي به نیما داد.
-این داروهاشه، برو بگیر.
نیما سري تکون داد.
-وضعیتشم خداروشکر خوبه.
نیما: ممنونم دکتر.
دکتر: خواهش میکنم.
بعدم به سمت در رفت.
منتظر به نیما نگاه کردم.
وقتی دکتر بیرون رفت گفت: برم داروهاتو بگیرم.
سریع گفتم: نه نرو، اول منو از این سردرگمی بیرون
بیار.
به سمتم اومد.
کنارم نشست که به تاج تخت تکیه دادم.
نفس عمیقی کشید و به چشمهام نگاه کرد.
بالاخره با کمی مکث لب باز کرد: اسمت مطهرهست و
پایین افتادنت هم تقصیر خدمتکاره، بالاي پلهها رو خشک نکرده بود، تو هم داشتی میدویدي که از پلهها پایین بیاي که لیز میخوري و پرت میشی پایین، اونموقع من خونه نبودم، بچهها تو رو میارم بیمارستان.
اخم کردم.
-بچهها؟
-منظورم اونهاییه که برام کار میکنند.
آهانی گفتم.
مکث کردم و گفتم: قضیهی ما چیه؟
لبخندي زد.
-تو کارمند شرکتم بودي.
ابروهام بالا پریدند.
-شرکتم یه شرکت تبلیغاتیه، اولین برخوردمون یه مهمونی بود، اونجا من تو رو از دست چندتا پسر که میخواستند بهت دست درازي کنند نجات دادم، بعدها کم کم این ارتباط قویتر شد، باهم شمال رفتیم، تفریح کردیم.
خندید و ادامه داد: یادمه واسه اولین بار که بوسیدمت چجوري از دستم فرار کردي.
خندیدم.
-چند وقت بعدش اعتراف کردم که دوست دارم اما تو گفتی که فرصت میخواي، منم بهت فرصت دادم که فکر کنی، فکراتو کردي و بهم جواب دادي، جوابتو خوب یادمه، گفتی با اینکه خیلی بیشعور و پررویی اما خیلی دوست دارم.
خندم گرفت.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۷-واقعا اینو گفتم؟با خنده گفت: آره...

رفتار نیما با ملکش:)

2۰ لایک❤۴۰ تا کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۵-آروم باش، پی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۴-میگم ولم کن.رو به نیما داد زدم: ...

پارت 9 از زبان لورا بیدار شدم گفت میخواد غذا بگیره منم خواب ...

یونا: «وای صبر کنین! الان درستش می‌کنم!»در حالی که سعی می‌کر...

spanish girl:۲۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط