{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمان نیکولاس از خشم برق زد دستانش مشت شده بودند و هر لحظه ممکن ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²³
.......................................................
چشمان نیکولاس از خشم برق زد؛ دستانش مشت شده بودند و هر لحظه ممکن بود منفجر شود. به طرف آن زن برگشت و گفت"واقعا اینطور فکر میکنی؟... پس میخوای نشونت بدم!؟..." صدایش آرام ولی ترسناک بود و قدم هایش به سمت آن زن، محکم و تهدید آمیز بود. نیکولاس روبروی زن قرار گرفت و ناگهان گلوی زن را گرفت. امیلی از دیدن این صحنه شوکه شد و کمی هم ترسید. سریع به جلو قدم برداشت و مچ دست نیکولاس را گرفت و با ترس و لکنت گفت"می... میخوای... اونو... بکشی؟" نیکولاس خطاب به امیلی گفت"این کار هر روزمه، کوچولو..." امیلی سریع گفت"نه!... لطفا!... حداقل جلوی من اینکارو نکن..." نیکولاس برای لحظه ای به امیلی نگاه کرد و سپس گلوی زن را رها کرد. زن روی زمین افتاد و نفس نفس میزد. امیلی ادامه داد"نمیشه... فقط همونطور که به من اجازه دادی به اونم اجازه بدی که بمونه؟..." نیکولاس خطاب به امیلی در حالی که هنوز رگه هایی از خشم در صدایش بود گفت"گفتم تو به زودی میفهمی که چرا هنوز زنده ای، کوچولو... و اینکه بهت گفته بودم از کسایی که لکنت میگیرن متنفرم!" امیلی قدمی عقب رفت و گفت"متاسفم..." در همین حین، زن که هنوز نفس نفس میزد گفت"هی  ، آلفا خودتو کنترل کن!... هاله ات نفسم رو بند میاره!... نمیدونم این دختر احمق چطور تو رو تحمل کرده،..." نیکولاس با خشم فریاد زد"جرئت نکن که به اون بی احترامی کنی!... اون هنوز 18 ساله نشده! (یعنی هنوز رایحه ها رو حس نمیکنه)" امیلی فقط از شدت عصبانیت نیکولاس آگاه بود، نه از دلیلش. او فکر میکرد که نیکولاس فقط بخاطر ورود یه غریبه خشمگین است، نه غریزه مراقبت از جفتش. امیلی با تردید، دستش را روی شانه ی نیکولاس گذاشت و به آرامی و با ترس گفت"لطفا آروم باش، آلفا..." نیکولاس با عصبانیت از زن پرسید"تو کی هستی!؟" زن با پوزخند جواب داد"خب معلومه... همسر آیندت!... پدرم گفت از این به بعد توی عمارت تو بمونم تا قرار عروسی مشخص بشه..." نیکولاس بلافاصله متوجه شد که او کارینا است. دوباره عصبانیتش داشت اوج میگرفت، رگ گردنش بیرون زده بود و در چشمان مشکی اش رگه هایی از رنگ کهربایی دیده میشد. امیلی تا متوجه نیکولاس شد، سریع گفت"آلفا!... میشه باهات حرف بزنم؟" و به اتاق نیکولاس اشاره کرد. نیکولاس نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد و اول وارد اتاق شد. امیلی بعد از نیکولاس به اتاق رفت و صدای کارینا را از پشت میشنید که زمزمه میکرد"دختره ی هر.زه... شورتک کوتاهش رو ببین!" امیلی وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست اما به محض اینکه برگشت، نیکولاس او را در آغوش گرفت و کمی از روی زمین بلندش کرد و سریع گفت"حرف نزن و نترس... الان این تنها راهیه که آروم میشم..."امیلی چیزی نگفن و تکان نخورد. بعد از چند لحظه، نیکولاس امیلی را رها کرد و زمزمه کرد"اون وِر... اسمش کاریناعه......
.......................................................
سلام قشنگا🎀
اینم اولین پارت امروز
دوتای بعد رو شب آپلود میکنم
دیدگاه ها (۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁵............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²²............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط