دست و پا میزنی ای غم، به فنایم بدهی
دست و پا میزنی ای غم، به فنایم بدهی
یا که با درد فراقش، می نابم بدهی
مکن ای صبح طلوع، شهر دلم غمگین است
باز هم وعده پوچ ، قول سرابم بدهی
خسته جانی به برم مانده کشم بر دوشم
خاطرت جمع که با خاطر عذابم بدهی
بال وپر میزنم و در خودم هم گم گشتم
شاید این گمشده را ، راه نجاتم بدهی
گر ببارد به سرم تیر بلا حرفی نیست
چه شود چتر شوی، بلکه پناهم بدهی
مونسی نیست به بر، جز قلم و این دفتر
میزنم داد که شاید ، تو جوابم بدهی
گله ای نیست اگر ،بی کس و تنها ماندم
کاش این بی کسیم را، به وصالی بدهی
یا که با درد فراقش، می نابم بدهی
مکن ای صبح طلوع، شهر دلم غمگین است
باز هم وعده پوچ ، قول سرابم بدهی
خسته جانی به برم مانده کشم بر دوشم
خاطرت جمع که با خاطر عذابم بدهی
بال وپر میزنم و در خودم هم گم گشتم
شاید این گمشده را ، راه نجاتم بدهی
گر ببارد به سرم تیر بلا حرفی نیست
چه شود چتر شوی، بلکه پناهم بدهی
مونسی نیست به بر، جز قلم و این دفتر
میزنم داد که شاید ، تو جوابم بدهی
گله ای نیست اگر ،بی کس و تنها ماندم
کاش این بی کسیم را، به وصالی بدهی
- ۷۳۷
- ۲۴ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط