꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁴¹
/ت: منظورم اینه
جاده ای که به اون مخروبه راه داره ² تا ماشین نمیتونن با هم ازش عبور کنن چون جاده خاکیه و پره چاله چولس و شیب هم داره اگه با هم برن احتمال ⁹⁹ درصد به هم برخورد میکنن پس اول یکیشون میره بعد از اینکه از هم فاصله گرفتن ما ون دوم که هنوز حرکت نکرده بهش حمله میکنیم و بادیگار دلرو میکشیم بعدشم که میتونین حدس بزنید ادمای خودمون وارد ون میشن
شوگا: نقشه خوبیه اما ممکنه باز هم ادم با خودش بیاره
ا/ت: فکر اونجاشم کردم
راحت وناشون و منفجر میکنیم
و بهشون گفتم چطوری و.......
یهو صدای جونگکوک اومد: نقشه خوبیه
دستمو گذاشتم رو قلبم وای خدااا این مرد چرا مثل عجل معلق یهو ظاهر میشه
جیمین: به نظر منم خوبه اما....... خب.....
خیلی مردد بود برای حرفی که میخواست بزنه
جیمین: خب... چرا از بادیگاردا استفاده نمیکنیم
جونگکوک اخماش رفت تو هم و گفت: جیمیننن ما درباره این موضوع صحبت کردیم
جیمین: راست میگی حق با توعه
شوگا سریع گفت: رئیس میتونیم به جا این کار ا/ت با تک تیر اندازش گابریل و بزنه و خودمون هم کمتر خسته میشیم
جونگکوک: خودمم اینو میدونم اما باید امادگیه بدنتون و ببرید بالا و..... میدونین که چی میگم
همه گفتیم: بله رئیس
جونگکوک از رو کاناپه بلند شد و گفت: تا چند ساعت دیگه میریم اماده شین
همه گفتیم چشم........
ا/ت: جیمین چرا.........
قبل از اینکه بگم پرید وسط حرفم و گفت: چرا از بادیگاردا استفاده نمیکنه چون به نظرش نباید برا این موضوعات کوچیک از بادیگاردا زیاد استفاده کنیم و همین الانم گفت برا امادگیه بدنتون خوبع و.......... اینا دیگع
ا/ت: اها.........
رفتیم ناهار خوردیم و من زودتر از همشون رفتم سمت محل قرار................
پایان فلش بک
_____________________________
چند روز بعد...............
چند روز بود که اومده بودیم المان جونگکوک بخاطر چندتا کارو شرکتش که قرار بود اینجا شعبه جدیدش و افتتاح کنه مونده بود
نگاهی به غروب خورشید انداختم چه غروبه غمگینی بود
امروز واقعا روزه مزخرفی بود
صبح جونگکوک مثل همیشه داد و عربده میزد و داشت با یکی از شرکاش بحث میکرد
منم یهویی بیدار شدم سرم مثل چی درد میکرد و چشمام یکم قرمز شده بود
هوف خوشحالم امروز داره تموم میشه
از بالکن اومدم بیرون و رفتم سمت اشپزخونه تا یه چیزی درست کنم
چون جونگکوک خیلی کم میاومد المان عمارت اینجا، اصن خدمتکار نداشت
نگاهی به ساعت انداختم ساعت ⁶ بود هنوز وقت داشتم
𝙥𝙖𝙧𝙩⁴¹
/ت: منظورم اینه
جاده ای که به اون مخروبه راه داره ² تا ماشین نمیتونن با هم ازش عبور کنن چون جاده خاکیه و پره چاله چولس و شیب هم داره اگه با هم برن احتمال ⁹⁹ درصد به هم برخورد میکنن پس اول یکیشون میره بعد از اینکه از هم فاصله گرفتن ما ون دوم که هنوز حرکت نکرده بهش حمله میکنیم و بادیگار دلرو میکشیم بعدشم که میتونین حدس بزنید ادمای خودمون وارد ون میشن
شوگا: نقشه خوبیه اما ممکنه باز هم ادم با خودش بیاره
ا/ت: فکر اونجاشم کردم
راحت وناشون و منفجر میکنیم
و بهشون گفتم چطوری و.......
یهو صدای جونگکوک اومد: نقشه خوبیه
دستمو گذاشتم رو قلبم وای خدااا این مرد چرا مثل عجل معلق یهو ظاهر میشه
جیمین: به نظر منم خوبه اما....... خب.....
خیلی مردد بود برای حرفی که میخواست بزنه
جیمین: خب... چرا از بادیگاردا استفاده نمیکنیم
جونگکوک اخماش رفت تو هم و گفت: جیمیننن ما درباره این موضوع صحبت کردیم
جیمین: راست میگی حق با توعه
شوگا سریع گفت: رئیس میتونیم به جا این کار ا/ت با تک تیر اندازش گابریل و بزنه و خودمون هم کمتر خسته میشیم
جونگکوک: خودمم اینو میدونم اما باید امادگیه بدنتون و ببرید بالا و..... میدونین که چی میگم
همه گفتیم: بله رئیس
جونگکوک از رو کاناپه بلند شد و گفت: تا چند ساعت دیگه میریم اماده شین
همه گفتیم چشم........
ا/ت: جیمین چرا.........
قبل از اینکه بگم پرید وسط حرفم و گفت: چرا از بادیگاردا استفاده نمیکنه چون به نظرش نباید برا این موضوعات کوچیک از بادیگاردا زیاد استفاده کنیم و همین الانم گفت برا امادگیه بدنتون خوبع و.......... اینا دیگع
ا/ت: اها.........
رفتیم ناهار خوردیم و من زودتر از همشون رفتم سمت محل قرار................
پایان فلش بک
_____________________________
چند روز بعد...............
چند روز بود که اومده بودیم المان جونگکوک بخاطر چندتا کارو شرکتش که قرار بود اینجا شعبه جدیدش و افتتاح کنه مونده بود
نگاهی به غروب خورشید انداختم چه غروبه غمگینی بود
امروز واقعا روزه مزخرفی بود
صبح جونگکوک مثل همیشه داد و عربده میزد و داشت با یکی از شرکاش بحث میکرد
منم یهویی بیدار شدم سرم مثل چی درد میکرد و چشمام یکم قرمز شده بود
هوف خوشحالم امروز داره تموم میشه
از بالکن اومدم بیرون و رفتم سمت اشپزخونه تا یه چیزی درست کنم
چون جونگکوک خیلی کم میاومد المان عمارت اینجا، اصن خدمتکار نداشت
نگاهی به ساعت انداختم ساعت ⁶ بود هنوز وقت داشتم
- ۱۶.۸k
- ۲۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط