{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردا شب ساعت

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟒

فردا شب ساعت 𝟎𝟎:𝟑𝟒

منو پسرا همه تو اتاق کار جونگکوک دور میز کنفرانس بزرگش بودیم..
به نقشه که روی میز کنفرانش بود خیره شدم بودم.. دنبال یه راه‌حل بودم..

جیمین داشت با بی‌سیم وضعیت بار جدید اسلحه رو برسی میکرد..

جونگکوک پشت میز ایستاده بود دستاش رو به لبه میز تکه داده بود با دقت به نقشه خیره بود.. صورتش خونسرد بود اما اون خونسردی خطرناک.. اونایی که قبل طوفان میاد.

جونگکوک: مسیر بندر رو خط بزنید.
این بار اسلحه اونجا امن نیست.
باند عقرب سیاه و باندای دیگه مثل لاشخور دور این بار اسلحه دارن میچرخن!

دنیز: ولی بندر سریع‌ترین راهه قربان.

جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از نقشه بگیره ادامه داد..

جونگکوک: سرعت مهم نیست.
مهم اینع بار سالم به دستمون برسه.
وقتی عقرب سیاه دنبالشه..
دیگه هیچ راهی امن نیست.

نگاهم هنوز روی مدار قرمز نقشه بود.
چیزی توی ذهنم سنگینی میکرد..

ا/ت: قربان..!

اتاق یکدفعه ساکت شد همه نگاه ها سمت من برگشت..

جونگکوک اروم سرش رو بالا اورد و..

جونگکوک: بگو.

با انگشتم یه نقطه از نقشه رو نشون دادم..

ا/ت: اگه این بار اسلحه مستقیم منتقل بشه مسیر کامل لو میره.

شوگا اخمی کرد..

شوگا: پس یعنی داری میگی کلا بیخیال این بار بشیم؟

جونگکوک چشم از من برنداشت و..

جونگکوک: ادامه بده.

ا/ت: به‌جاش بار رو به سه بخش تقسیم میکنیم. دو بخش فیک یک بخش واقعی.

روی نقشه مسیرهای جدا کشیدم.

ا/ت: بخش های فیک رو اعمدا می‌فرستیم تو مسیرهایی که باند عقرب سیاه و باند کیم روشون حساسه.
همه تمرکز میره اونجا!

جونگکوک: و بخش اصلی؟

ا/ت: از مسیر فرعی.. بدون هیچ دستگاه الکترونیکی. با ماشین های قدیمی بدون جی‌پی‌اس. راننده ها هم بچه های جدید باشن. کسایی که هنوز ثبت نشدن.

چند ثانیه سکوت کرد..
استین پیرهن سرمه‌ای رنگشو بالا داد دستاشو توی جیبش فرو برد با نگاه سردش یه دور نقشه رو برانداز کرد..

جونگکوک: ریسکش هنوز بالاست!!

ا/ت: میدونم قربان..
ولی این ریسک کنترل شدست..
اگه قرار باشه ضربه بخوریم.
ترجیح میدم دشمن به سایه‌هامون شلیک کنه.. نه به خودمون.

جونگکوک لحظه‌ای بهم خیره شد..

جونگکوک: همین کارو میکنیم.

نفسمون رو راحت بیرون دادیم..

جونگکوک نگاهش رو دوباره سمت من داد.

جونگکوک: تو نظارت کامل رو این عملیات داری.

مکث کوتاهی کرد ادامه داد..

جونگکوک: کوچیک ترین اشتباه..
هزینش بالاست.

ا/ت: میدونم قربان.

جونگکوک: پس مطمئن شو اشتباهی وجود نداشته باشه.

با یه حرکت دست، جلسه رو تموم کرد.

جونگکوک: همه برید سرکارتون.

پسرا یکی یکی از اتاق خارج شدن..
اما من هنوز سرجام بودم.
به پنجره اتاق خیره شده بودم...
شب تاریکی بود..

جونگکوک وقتی دید وایسادم همینطور پرونده هایی که روی میزد بود رو مرتب میکرد گفت..

جونگکوک: چرا وایسادی؟
چیزه دیگه‌ای هست؟

لب باز کردم اروم سمتش برگشتم..

ا/ت: میخواستم یه اجازه‌ای بگیرم..

جونگکوک: برای؟

ا/ت: یکم.. همچی رو دلم سنگینی میکنه.
میخوام برم یه‌هوایی بخورم.

جونگکوک: تو این ساعت؟

ا/ت: لطفا قربان.

نفسش رو کلافه بیرون داد...

سوئیچ ماشینش که روی میز بود رو برداشت سمتم پرت کرد.

جونگکوک: برو پایین الان میام.

الان... چیشد؟
همینجوری با شوک موندم نگاهش کردم.

جونگکوک: چرا وایسادی؟ یا خودم باهات میام یا نمیذارم تنهایی بری.

ا/ت: قربان چرا..

جونگکوک: برو پایین تا تصمیم عوض نشده.

بدون هیچ حرفی نفسم رو کلافه بیرون دادم سمت در رفتم که صدای خنده کوتاهشو شنیدم.. واقعا از حرص خوردن من لذت میبره.
دیدگاه ها (۴)

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟓به ماشین مشکیش تکیه داده بودم. با سوئیچ ...

فالوشه🌚@mmummy_ccarrot_1984

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟑پسر که هنوز گیج بود چند قدم جلو اومد...ی...

فالوشه🌚@bts.ffafan

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط