{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگه نا ندارم بگردمم

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁰
-دیگه نا ندارم بگردمم
-منم همینطورر
-خفه شید تنبلا!
-قربان ۲ روزه به جز اب چیزی نخوردیم و نخوابیدیم! فقط دنبال شاهزاده جونگکوک که معلوم نیست کجا هستند گشتیم!!
-خفه شو-
-اونجارو ببینید!!!!
از دودکش کلبه ای کوچک توی جنگلی که پرنده پر نمیزد دود بلند شده بود...
...
-ک-کوکی... س-سردهه
-شومینه روشنه... هنوزم سردته؟
در حالی که زانو هاش رو بغل کرده بود و میلرزید سر تکون داد.
جونگکوک روی ران پاش ضربه زد و لحظه ای بعد تهیونگ محکم بهش چسبیده بود.
-س-سرده
-چون زمستون شده و بیرون داره برف میاد
در حالی که پتویی دور تهیونگ که توی سینش فرو رفته بود میپیچید گفت که تهیونگ سرش رو بیرون اورد و با چشم های براق به جونگکوک خیره شد.
-برف؟؟
-هوم...
-میشه فردا صبح ادم برفی درست کنیم؟؟
-کنیم؟ نه من نمیام
-چرااا
-چرا باید بیام؟
-چون....من میگم!! اگه نیای... گریه میکنمااا
-باشه بابا
-قول میدی؟؟
-هوم... باشه قول میدم...
سرش رو روی سینه جونگکوک گذاشت که ناگهان کسی در چوبی کلبه رو کوبید...
جونگکوک تهیونگ رو روی مبل گذاشت و با پتو پوشوند تا جایی که فقط چتری هاش و صورتش معلوم بود...
-از پتو بیرون نیا باشه؟
نمیخواست کسی ببینه فرشتس.
صورتش رو با پارچه پوشوند و رفت در رو باز کرد.
-بله؟
با معمور های پدرش رو به رو شد...
-هی رئیت چرا صورتت رو پوشوندی؟
-صورتم سوخته...
-باشه.. کس دیگه ای تو خونه هست؟
-نه... تنها زندگی میکنم
-بریم!!
خواستن برن ولی ناگهان یکی از نگهبان ها حرکت کردن چیزی رو توی خونه دید.
-وایسا!! اون چی بود؟؟ گفتی کس دیگه ای تو خونه نیست!!
نگهبان ها جونگکوک رو کنار زدن و وارد خونه شدن و با دیدن جسم لرزون زیر پتو با عصبانیت به جونگکوک نگاه کردن و پتو رو کنار زدن.
-تهیونگ!! ولش کنین!!!
جونگکوک رو گرفتن.
تهیونگ سعی کرد بدوعه سمت جونگکوک ولی اون رو هم گرفتنش.
-جونگکوک!!!!
همه سر ها سمت جونگکوک برگشت.
-ش-شاهزاده...
همه رو زانو هاشون افتادن و تهیونگ که تقلا میکرد هم به زور به زانو در اوردن...جونگکوک رو هم ول کردن.
-ولش کنین حرومزاده ها!!!
-ببخشید قربان ولی ما دستور داریم این امگا رو دستگیر و شمارو صحیح و سالم به قصر برسونیم.
~~~~~~~~~~~
خماری خوش بگذرههه😂
ˡᶦᵏᵉ:⁵⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁶⁰
ببخشید زیاده ولی کرم دارم و خیلی دارم جون میکنمم
دیدگاه ها (۸۸)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹¹به زور به قصر اورده بود...

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ⁸یونگی برای جلسه کاری اش میخواست ...

ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₇پلک های سنگینش رو باز کرد و با ی...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁹صورتش رو با کلاه شنلش پو...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁹بوسه ای رو لب های بازش ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁴تهیونگ رو روی تخت نشوند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط