به زور به قصر اورده بودنش و دیگه تهیونگ رو ندید ولی از مارکش ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹¹
به زور به قصر اورده بودنش و دیگه تهیونگ رو ندید ولی از مارکش میتونست بفهمه که داره درد میکشه...
الفاش به سطح اومده بود و قادر بود راحت کل سرزمین رو بکشه...
در اتاقش رو شکست و یکی از نگهبان هارو به دیوار کوبید.
-یک کلمه بگو امگای من کجاس؟!!!!!
-ق-قربان د-دستور دادن که-
-بنالللل!!!
-قراره بی سر و صدا دارش بزنن
-چی؟!!!!!!!!!!!!
نگهبان رو به کناری پرت کرد و از اونجایی که پرواز کردن سریعتر بود بال های سیاه و بزرگش باز شدن و با سرعت نور سمت سیاهچال رفتن که ناگهان به پادشاه فرشتگان که با خدمه هاش داشت با عصبانیت و نگرانی به سمت سیاهچال میدوید برخورد.
-شما... اینجا چی میخواین؟! مگه-
-عوضیا!!! پسرم!! میخوان پسرمو بکشن!!!! همش تقصیر توعه!!!
-پسرت...؟
-اونی که میخوان دار بزنن همونیه که قرار بود توی حرومزاده باهاش ازدواج کنی!!
∆فلش بک به کمی قبل سرزمین فرشتگان∆
-قربان!!!
-چته؟! نمیبینی سویون خوابه؟!
-ق-قربان! ش-شاهزاده!
-خبری ازش پیدا کردی؟!!!! خب زودتر بگوووو
-تو سرزمین شیاطینن! اونها ایشون رو نمیشناسن و به دلیل اینکه با شاهزاده جونگکوک بودن قراره دارشون بزنن!!
با نفس نفس میگفت.
-چیییییی؟!!!!!
∆پایان فلش بک∆
جونگکوک بی وقفه سمت سیاهچال رفت و درش رو خورد کرد و وارد شد و پله هارو پایین دوید و به سمت اتاق شکنجه که رایحه شکوف گیلاس از اونجا میومد رفت و دوباره درش رو شکست و همون لحظه بود که یکی از نگهبان ها چوبی که همینجوریش پاهای تهیونگ به سختی بهش میرسید تا فقط خفه نشه رو از زیر پاش کنار زد و تهیونگ برای ذره ای نفس تقلا میکرد و سعی میکرد بال بزنه تا روی هوا بمونه ولی بال های سفید و زیباش رو محکم با زنجیر بسته و به رنگ سرخ در اورده بودن و انقدر کتکش زده بودن که بدنش جون نداشت خودش رو ترمیم کنه...
جونگکوک سمتش پرواز کرد و محکم بغلش کرد و دار رو از گردنش در اورد ولی تهیونگ بیهوش بود و نفس نمیکشید...
~~~~~
دمتون گرم که رسوندین ولی بازم خماری داریممم😂
ببخشید که کم بود ولی وقتی رسوندین دوتا پارت میزارمم
ˡᶦᵏᵉ:⁵⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁶⁰
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
به زور به قصر اورده بودنش و دیگه تهیونگ رو ندید ولی از مارکش میتونست بفهمه که داره درد میکشه...
الفاش به سطح اومده بود و قادر بود راحت کل سرزمین رو بکشه...
در اتاقش رو شکست و یکی از نگهبان هارو به دیوار کوبید.
-یک کلمه بگو امگای من کجاس؟!!!!!
-ق-قربان د-دستور دادن که-
-بنالللل!!!
-قراره بی سر و صدا دارش بزنن
-چی؟!!!!!!!!!!!!
نگهبان رو به کناری پرت کرد و از اونجایی که پرواز کردن سریعتر بود بال های سیاه و بزرگش باز شدن و با سرعت نور سمت سیاهچال رفتن که ناگهان به پادشاه فرشتگان که با خدمه هاش داشت با عصبانیت و نگرانی به سمت سیاهچال میدوید برخورد.
-شما... اینجا چی میخواین؟! مگه-
-عوضیا!!! پسرم!! میخوان پسرمو بکشن!!!! همش تقصیر توعه!!!
-پسرت...؟
-اونی که میخوان دار بزنن همونیه که قرار بود توی حرومزاده باهاش ازدواج کنی!!
∆فلش بک به کمی قبل سرزمین فرشتگان∆
-قربان!!!
-چته؟! نمیبینی سویون خوابه؟!
-ق-قربان! ش-شاهزاده!
-خبری ازش پیدا کردی؟!!!! خب زودتر بگوووو
-تو سرزمین شیاطینن! اونها ایشون رو نمیشناسن و به دلیل اینکه با شاهزاده جونگکوک بودن قراره دارشون بزنن!!
با نفس نفس میگفت.
-چیییییی؟!!!!!
∆پایان فلش بک∆
جونگکوک بی وقفه سمت سیاهچال رفت و درش رو خورد کرد و وارد شد و پله هارو پایین دوید و به سمت اتاق شکنجه که رایحه شکوف گیلاس از اونجا میومد رفت و دوباره درش رو شکست و همون لحظه بود که یکی از نگهبان ها چوبی که همینجوریش پاهای تهیونگ به سختی بهش میرسید تا فقط خفه نشه رو از زیر پاش کنار زد و تهیونگ برای ذره ای نفس تقلا میکرد و سعی میکرد بال بزنه تا روی هوا بمونه ولی بال های سفید و زیباش رو محکم با زنجیر بسته و به رنگ سرخ در اورده بودن و انقدر کتکش زده بودن که بدنش جون نداشت خودش رو ترمیم کنه...
جونگکوک سمتش پرواز کرد و محکم بغلش کرد و دار رو از گردنش در اورد ولی تهیونگ بیهوش بود و نفس نمیکشید...
~~~~~
دمتون گرم که رسوندین ولی بازم خماری داریممم😂
ببخشید که کم بود ولی وقتی رسوندین دوتا پارت میزارمم
ˡᶦᵏᵉ:⁵⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁶⁰
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
- ۲۳.۳k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط