{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:18


سوار ماشین شد که چاقو به صندلی پشتش کشیده شد.
با سوزش شدید پشتش صورتش در هم رفت و غرشی سر داد.

دیار با دیدنش یجوری شد

اشکاش بیشتر ریخت و غذاب وجدانش بیشتر شد.

جونگکوک با یه حرکت چاقو رو از پشتش در آورد و
خیلی تلاش کرد داد نزنه.

دیار با تعجب نگاهش میکرد.

جونگکوک کتشو که تو دستش بود و به سمت پاهای دیار پرت کرد و ماشینو روشن کرد.

دیار کتشو تو دستاش گرفتو به اخم بین ابروهاش خیره شد.
احساس می‌کرد جونگکوک ازش عصبانیه.

---------------
وقتی به خونه رسیدن هردوشون از ماشین پیاده شدن و به داخل رفتن.
حیاط تاریک بود چون کسی نبود که برقارو روشن کنه.

براش سوال بود که چرا به سمت بیمارستان نرفت.

جونگکوک با صدای گرفته و دردناکی گفت:جعبه کمک های اولیه دارین؟..آه

دیار سرشو به معنای تأیید تکون داد.

پارسال تو مدرسه یه چیزایی از پانسمان و بخیه و اینجور چیزا یاد گرفته بودن.
شاید می‌تونست زخم جونگکوکو و درمان کنه.
حداقل این کمترین کاری بود که میتونست در حقش کنه تا غذاب وجدانش کمتر شه.

برق حیاط رو روشن کرد.
که حیاط نورانی شد.

جونگکوک به دیوار رسید و بلافاصله تکیه داد.
دیار دفترچه در آورد تا چیزی روش بنویسه.

هنوز تو حیاط بودن و جونگکوک تمام مدت به دیار خیره بود.
دیار بعد نوشتن دفترچه رو به سمتش گرفت.

جونگکوک با دقت خوند«ممنونم از کمکت..‌من بخیه بلدم...پدرم فردا میاد و مادرم نصف شب میاد میتونی بیای داخل »

جونگکوک با شنیدن اینکه پدرو مادرش نیستن یکی از ابروهاشو بالا برد.
_همیشه اینجا تنهات میزارن؟
دیار سرشو تکون داد.

جونگکوک خواست چیزی بگه ولی با تیری که پشتش کشید صورتش درهم رفت.

دیار فورا دستشو گرفت به داخل خونه بردش.




بفرمایید خوشگلا✨
دیدگاه ها (۱۸)

Chapter:1Part:19وقتی به داخل خونه رفتن دیار درو بست و برقارو...

Chapter:1Part:20دیار خواست بره و ببینه کیه که جونگکوک مانعش ...

Chapter:1Part:17_سلام خانم کوچولو..کمک نمیخوای؟نفر دیگشون گف...

Chapter:1Part16تا جایی که یادش بود سوبین از دوران دبیرستان د...

Chapter:1Part:14نفس دیار برای لحظه‌ای متوقف شد. نفس های گرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط